در شبِ سرما، شبِ خلوت، شبِ سردرگمی
گرم و مطبوعی شبیهِ طعمِ چای هیزمی
کاش ذکری یادمان میداد در بابِ وصال
در مفاتیحالجنانش شیخ عباسِ قمی
#حامدعسکری
یکی از دوستام تولدش بود و من قرار بود برا تولدتش با ردیف ابر شعر بگم
اما یه جوری شدم اهالی زمین که نهایتا بتونم با ردیف خاک یه چیزی بگم!
هعی
چه حسی چه حالی عجب صحنه ای
الهی که کور باشه چشم حسود
به لبخندتون آسمون خیره شد
به پیوند لبخند دریا و رود ...
یه دستت نگه داشته حاجیو!
یه دستت تو دستش ! چه قابی شده
فقط پیرهنت رنگ دریاست؟ نه
عمیق چشات حتی آبی شده
سرت رو گذاشتی به روی سرش !
که تمرین کنی مشق سربازی رو
تا وقتی که ایران شما رو داره
محاله ببازیم ما بازی رو
چه چشمی به بیناییِ عینکت ...؟
که دنیا رو میبینه با چشم هات
اگه جای خودکار جیبت بودم
هزار تا غزل مینوشتم برات
....
آهای رودی که غرق دریا شدی
دل آسمونیِ تو تا کجاست ؟
به این قلب لب تشنه ی من بگو
مسیر رسیدن به دریا کجاست ؟
#شهیدعلیآقازاده
ز.یوسفی
جنگ بود و سپرم بودی و نشناختمت
همه جا دور و برم بودی و نشناختمت
دل من موقع باران به تو می اندیشید
ابر بالای سرم بودی و نشناختمت
بار بستم که بگردم همه جا را اما
در مسیر گذرم بودی و نشناختمت
به تو گفتم همه جا در پی پروازم من!
تو خودت بال و پرم بودی و نشناختمت
آه دریای عزیزم! تو هزاران سال است ،
توی چشمان ترم بودی و نشناختمت
ماهی قرمزِ تنگم تو رهایم کردی
حوض خوش رنگ حرم بودی و نشناختمت!
دیدمت! غمزده و خسته و ویران بودم
خنده ای کردی و گفتی که برو! ساختمت:)
ــ ز.یوسفی