گاه از جهان بی تو مرا سیر میکند
گاهی فریب داده و درگیر میکند
این دل کبوتر است ببخشش که گاه گاه
پا در قفس نهاده و زنجیر میکند
دنیایمان هوای زمستان برفی است
فصل رسیدن تو چرا دیر میکند
در ده معبریست که هر خواب خوب را
با عمق چشم های تو تعبیر میکند
قلبم به کار عشق نیامد چرا دروغ...
اما ببین به شوق تو تغییر میکند
تنها به یک نگاه سرش منتی گذار
صدها هزار مرتبه توفیر میکند
حافظ دلش گرفته غزل هاش شاهدند
هربیت را به وصل تو تفسیر میکند
از هجر تو ببین نفس آسمان گرفت
این بغض در گلوی تو هم گیر میکند ؟
-فرزندت
من فهمیدم درسته که خیلی کارها رو تا حد مرگ دوست دارم و زندگی به من اجازه انجامشو نمیده
ولی خیلی کارهای دیگه رو هم تا حد مرگ دوست دارم و زندگی بهم اجازه انجامشو میده
فقط من کلیدم گیر کرده روی همونا
و اینه که کنار میکشم
من شاید حسرت این طرف و اون طرف رفتن ، شهرهای مختلفو با زاویه جدید خودم دیدن ، مدام سفر کردن ، راهیان نور رفتن ، بدون جواب پس دادن کار فرهنگی کردنو با خودم به گور ببرم!
و....
سَبَب:)
من شاید حسرت این طرف و اون طرف رفتن ، شهرهای مختلفو با زاویه جدید خودم دیدن ، مدام سفر کردن ، راهیان
ولی هیچ کس جلوی منو برای تجربه دنیای لذت بخش دیگه ای نگرفته!
من شاید با نگاه کوچیکم گاهی جبر خونه نشینی رو زندان و قفس ببینم
ولی کسی منو از چهار دیواری فوق العاده من جدا نکرده
سَبَب:)
من شاید با نگاه کوچیکم گاهی جبر خونه نشینی رو زندان و قفس ببینم ولی کسی منو از چهار دیواری فوق العا
من میتونم ساعت ها توی کتابخونه بچرخم و فکرم از تمام لحظه های حصرم رها باشه!
من تو کتابخونه بدون اینکه لای کتابی رو باز کنم میتونم بفهمم چقدر اشتباه کردم که دنیامو بی اختیار تصور کردم
سَبَب:)
من فهمیدم درسته که خیلی کارها رو تا حد مرگ دوست دارم و زندگی به من اجازه انجامشو نمیده ولی خیلی کا
من فهمیدم خیلی چیزا هست که تا حد مرگ دوستشون دارم و میتونم بهشون برسم
اما زندگی مو گیر انداختم وسط غصه اونهایی که فعلا یا اصلا خدا برام نخواسته
من دیگه نرفتم نقد شعر ، من دیگه با دوستام نرفتم پارک ، من نرفتم سراغ کسب و کار من نرفتم قرآنمو حفظ کنم من نرفتم عین آدمیزاد واسه باشگاه طنز مطلب بنویسم من داستانامو نصفه ول کردم من پارچه خیاطی مو برش زدم و ندوختم من بینوایانو شروع کردم و تموم نکردم من....