من فهمیدم درسته که خیلی کارها رو تا حد مرگ دوست دارم و زندگی به من اجازه انجامشو نمیده
ولی خیلی کارهای دیگه رو هم تا حد مرگ دوست دارم و زندگی بهم اجازه انجامشو میده
فقط من کلیدم گیر کرده روی همونا
و اینه که کنار میکشم
من شاید حسرت این طرف و اون طرف رفتن ، شهرهای مختلفو با زاویه جدید خودم دیدن ، مدام سفر کردن ، راهیان نور رفتن ، بدون جواب پس دادن کار فرهنگی کردنو با خودم به گور ببرم!
و....
سَبَب:)
من شاید حسرت این طرف و اون طرف رفتن ، شهرهای مختلفو با زاویه جدید خودم دیدن ، مدام سفر کردن ، راهیان
ولی هیچ کس جلوی منو برای تجربه دنیای لذت بخش دیگه ای نگرفته!
من شاید با نگاه کوچیکم گاهی جبر خونه نشینی رو زندان و قفس ببینم
ولی کسی منو از چهار دیواری فوق العاده من جدا نکرده
سَبَب:)
من شاید با نگاه کوچیکم گاهی جبر خونه نشینی رو زندان و قفس ببینم ولی کسی منو از چهار دیواری فوق العا
من میتونم ساعت ها توی کتابخونه بچرخم و فکرم از تمام لحظه های حصرم رها باشه!
من تو کتابخونه بدون اینکه لای کتابی رو باز کنم میتونم بفهمم چقدر اشتباه کردم که دنیامو بی اختیار تصور کردم
سَبَب:)
من فهمیدم درسته که خیلی کارها رو تا حد مرگ دوست دارم و زندگی به من اجازه انجامشو نمیده ولی خیلی کا
من فهمیدم خیلی چیزا هست که تا حد مرگ دوستشون دارم و میتونم بهشون برسم
اما زندگی مو گیر انداختم وسط غصه اونهایی که فعلا یا اصلا خدا برام نخواسته
من دیگه نرفتم نقد شعر ، من دیگه با دوستام نرفتم پارک ، من نرفتم سراغ کسب و کار من نرفتم قرآنمو حفظ کنم من نرفتم عین آدمیزاد واسه باشگاه طنز مطلب بنویسم من داستانامو نصفه ول کردم من پارچه خیاطی مو برش زدم و ندوختم من بینوایانو شروع کردم و تموم نکردم من....
من نشستم دونه دونه کارهایی که نمیشه یا ممکنه نشه رو ردیف کردم و به خاطرش خشمگین شدم
چرا هیچ وقت دونه دونه کارهایی که میشه منو به ادامه مصمم نکرده؟