.. لبخنـدی بزن؛
به اندازهٔ چشمانت که غمی را تحمل کرد،
و قلبت، که شکستگیهای بسیاری را در آغوش گرفته است.
لبخنـد بزن!
#صبرا_نوشت
روزِ سوم؛ حِ جیمی!
... و بالاخره، تو را دیدم! در زمانی که من نفس میکِشیدم، همسن وسالانم به رسمِ خودشان، خاطرخواهِ مردانی میشدند که پیراهنی گلگلی با یقههای تیز و بلند همراه با شلوار دمپا بر تن داشتند. اما من، تو بر دلم نشسته بودی! با آن ظاهرِ سادهات! خاتون، گاهی آقاجان را محبوب میخواند! باسواد بود و در روستا که زنانِ انگشتشماری تا مقطعِ ابتدایی درس میخواندند، او استاد بود! نامِ محبوب نوشتارش برایم عجیب بود؛ از خاتون پرسیدم چگونه نوشته میشود؟ پاسخ داد؛ با حِ جیمی!
عزیزکم؛ تو محبوبِ منی با حِ جیمی!