یک ضیافت کوچولو برای منی که داره بزرگ میشه؛ آهسته آهسته. صبح خط کش اعمال رو بهش نشون میدم، شب خط کش رو میذارم کنار مسیرِ کلِ روزش. از چندین متر انحرافی که از مسیر داشته چند میلیمتر کم شده، جشنِ این پیشرفت رو با منِ آرامانی گرفتیم و برگهها رو ریختیم وسط. اونی که توی آینهست با یک ماه قبل فرق کرده، مثل پارسال غر نمیزنه؛ راه رفتن یاد گرفته.
#آن
˖
به بوسههای زبانهی آتش بر حریرِ تنِ حوراء [سلامالله]،
به حرارتِ پیشانیِ تب دار صدیقه کبری [سلامالله]،
و نشستن گرمای خون از عمق جراحتِ مسمار بر جانِ فاطمه زهرا [سلامالله]،
ما را، در آتش عشقت بسوزان نه غضبت. من را؛ والدینم را، والدینِ والدینم را، خویشانم را، ساکنین قلبم را و هرکس ساکن قلب آنهاست.
و به جوشش چشمهی چشمهای فاتح خیبرﷺ،
نگاهِ حیرانِ میان هجوم زخمهای حیدرﷺ،
و اشکهای طفلانش برای مادر؛
ما را غربت نشینِ قبر و قیامت نکن و غربتهای دنیایمان را به حضور خودت آذین ببند. من را؛ والدینم را، والدینِ والدینم را، خویشانم را، ساکنین قلبم را و هرکس ساکن قلب آنهاست.
پ.ن: برای امشب همین:)
سینهای کز معرفت گنجینه اسرار بود
کی سزاوار فشار آن در و دیوار بود
طور سینای تجلّی، مشعلی از نور شد
سینه سینای وحدت، مشتعل از نار بود
آن که کردی ماه تابان پیش او پهلو تهی
از کجا پهلوی او را تاب آن آزار بود؟
گردش گردون دون بین کز جفای سامری
نقطهی پرگار وحدت، مرکز مسمار بود
شهریاری شد به بند بنده ای از بندگان
آنکه جبریل اَمینش، بندهی دربار بود
_آیتاللهکمپانی
پ.ن: هر مصرع جا داره یک دیوان بشه، چیزی که خیلی شنیدمش ولی قدیمی نمیشه برام...
هدایت شده از تسبیحات
2.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔺️صلوات پرفضیلت حضرت فاطمه زهرا سلاماللهعلیها با صدای مرحوم آیتالله فاطمینیا
▪️ @Tassbihat کانال تسبیحات
ای ماهِ محتضر شده، ای آهِ مختصر
امن یجیبِ زینبِ مضطر، شبت بخیر
_ظهیر مومنی
شببخیر زودهنگامِ میان نماز مغرب و عشاء...
بسم الله الرحمن الرحیم
بوی جوراب مردانه هنوز از تن فرش کنده نشده. باد که شکم میاندازد وسط پرده عطر روضه خوان را هُل میدهد توی دماغم. دختر سید هادی با تورهای چین و واچین دامنش درگیر است. آقا پنجره را میبندد و مینشیند پای سفره. عروس ته مانده دیگ را که داغ کرده میسپارد دست مامان. آیه سادات میگوید:«من پهلوی پدربزرگ مینشینم.»
آقا لبخند میزند سیاه سفید و بیجان. یکی میزنم توی گرده حانیه. میگوید:«روضه نمیخوانید آقا؟»
مامان با چشم غره بشقاب شله را میگذارد جلوش.
_گریه نکردیم خب.
مامان یک مشت سبزی هم میریزد بغل نان و پنیر عروس که شله حالش را بد نکند:«آقا از صبح روضه خوانده. صداش خسته است.»
سرم را بلند نمیکنم:«خب ما هم از صبح پای سینک و سماور بودهایم.»
آقا در حالی که لقمه میگذارد دهان آیه سادات صداش را صاف میکند. مامان دوباره صاحب بحث میشود:«شما هم که بزرگ شدید مثل خانمها چادر بکشید روی سرتان و هر چقدر خواستید گریه کنید.»
سید هادی و عروس میآیند پای سفره. آقا میگوید:«غذا تمام شد چشم.»
حانیه انصراف میدهد:«آقا واقعاً خسته است مامان میترسد بخواند و از حال برود.»
این را میگوید که من و سید هادی بشنویم. نزدیک است بیخیال شوم، همه از صبح روضه شنیدند و فقط سر ما دو تا دخترها کلاه رفته. آقا، جانِ لقمه جویدن هم ندارد، عروس یک طور مامان یک طور دیگر چشمهایشان سرخ است، سید هادی هم که تمام صورتش مثل تافتون باد کرده از بس اشک ریخته.
چراغ آشپزخانه دل میزند بلند میشوم و کارش را میسازم حالا فقط سه چراغی بالای سر سفره روشن است. دلم نمیخواهد دست ببرم به غذا، شکمم که سیر شود اشکم را خشک میکند؛ این را از خود آقا شنیدهام.
عروس میپرسد:«چرا شام نمیخوری عمه خانم؟»
قاشق را به زور فرو میبرم در شله سفتِ ته دیگی. سید هادی میگوید:«فاطمیه که روضه نمیخواهد آبجی.»
صداش تنظیم نیست، شبیه بلندگوهای مسجد ملامحمود، پر از ناخالصی است و گرفتگی.
بعد ادامه میدهد:«همین نیمه شب بود، حضرت رو کرد به قبر و گفت؛ زهرا ببخش خانه امنی نداشتم.»
قطره اشکم میغلتد روی گودی قاشق. دستمال اشکم خیسِ خیس میشود و مامان بشقاب همه را بر میگرداند توی قابلمه.
#جزء_از_کل
زمانی که برای نوشتن خرج میشه شاید انقدر عظیمالشان نباشه که از عمرم حساب نشه اما قطعا سرعتم رو برای پیشرفتن دو برابر میکنه. روزگارِ دوستداشتنی منه، حتی اگه جزو دهتا نویسنده موفق جهان شناخته نشم✌️🏼