eitaa logo
صالحات🌷
377 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
424 ویدیو
27 فایل
صالحات🌱 کانالی با مطالب جذاب و متنوع با هرسلیقه ای ✓قرآنی و نکات قرآنی🌺 ✓دعا و مناجات 🤲 ✓طنز 😅 ✓نکات تربیتی👌 ✓انگیزشی🦋🍃 ✓مسابقه همراه با جایزه🎁 ✓و اطلاعیه ی برنامه های فرهنگی 📢 ٱللَّٰهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍوعجل فرجهم
مشاهده در ایتا
دانلود
📗کتاب اسم تو مصطفاست: زندگی نامه ی داستانی شهید مصطفی صدرزاده، به روایت سمیه ابراهیم پور (همسر شهید) است. 📙خاطرات کتاب به شکل جالب و شیرین و کوتاه بیان شده که خواننده رو به مطالعه ی ادامه ی کتاب ترغیب می کنه و باعث میشه خواننده،از مطالعه ی کتاب لذت ببره وخسته نشه☺️ 📘: اینجا بر لبهٔ سنگ سرد نشسته‌ام و زیر چادر، تیک‌تیک می‌لرزم. آن گل آفتابی که در چشمان تو افتاده، یک ذره هم گرما به تن من نمی‌بخشد. انگار با موذی‌گری می‌خواهد دو خط ابروی تو را به هم نزدیک‌تر کند و دل مرا بیشتر بلرزاند. می‌دانی که همیشه در برابر اخمت پای دلم لرزیده. تا اینجا پای پیاده آمدم. از خانه‌مان تا بهشت رضوان شهریار ده دقیقه راه است، اما برای همین مسافت کوتاه هم رو به باد ایستادم و داد زدم: «آقامصطفی!» نه یک بار که سه بار. دیدم که از میان باد آمدی، با چشم‌هایی سرخ و موهایی آشفته. با همان پیراهنی که جای‌جایش لکه‌های خون بود و شلوار سبز لجنی شش‌جیبه. آمدی و گفتی: «جانم سمیه!» گفتم: «مگه نه اینکه هروقت می‌خواستم جایی برم، همراهی‌م می‌کردی؟ حالا می‌خوام بیام سر مزارت، با من بیا!» شانه‌به‌شانه‌ام آمدی. به مامان که گفتم فاطمه و محمدعلی پیش شما باشند تا برم بهشت رضوان و برگردم، با نگرانی پرسید: «تنها؟!» ـ چرا فکر می‌کنی تنها؟ ـ پس با کی؟ ـ آقامصطفی! پلک چپش پرید: «بسم الله الرحمن الرحیم.» چشم‌هایش پر از اشک شد. زیر لب دعایی خواند و به‌سمتم فوت کرد. لابد خیال کرد مُخَم تاب برداشته... 📕 https://eitaa.com/joinchat/1000341707C0791b3d0c8