امروز بالاخره طلسم رو شکوندم و بعد چند هفته از خونه بیرون زدم.
با فاطمه رفتیم حرم و از کتابخونه کتاب گرفتم.
هیئتی که بهخاطر کلاس های دانشگاه مدتها نمیتونستم برم، بعد چهار ماه بالاخره این جلسهاش رو شرکت کردم.
حس خوبی داشت اینکه چندتا از بچهها منو میشناختن همونایی که توی جشن ۱۷ ربیع با این هیئت آشنا شده بودم با اینکه کلا فقط یک هفته منو دیده بودن.
البته هرچی صبر کردم دوست عزیزی که توی هیئت خیلی هوامو داشت بیاد، نیومد:(
خبر ازدواج یکی از بچههای هیئت و یکی از بچههای پایگاه رو هم امروز شنیدم(الانم فاطمه خبر ازدواج یکی دیگه رو هم رسوند😂در کل سه تا)
یازده هزار قدم راه رفتم.
کوهسنگی رفتم.
و الان نشستم دارم کتاب میخونم بدون استرس ژوژمان و دانشگاه.
حس میکنم بالاخره دارم عادی زندگی میکنم بدون اینکه ذهنم درگیر چیزی باشه
حداقل فعلا
چندوقتی بود که از روزمرگی هام نگفته بودم
هرچیم درگذشته راجب روزمرگی هام مینوشتم رو روز بعدش پاک میکردم
الانم که این متنو گذاشتم حس عجیبی داره
عادت ندارم به تعریف از اتفاقاتی که برام میوفته
پیشی خونه صبا و خانواده⭐️
امروز بالاخره طلسم رو شکوندم و بعد چند هفته از خونه بیرون زدم. با فاطمه رفتیم حرم و از کتابخونه کتاب
آرامش قبل از طوفان
*۲ اسفند شروع ترمه
البته امتحان ادبیاتم مونده که ۱۷ بهمن برگزار میشه
پس فعلا در تعطیلات به سر میبرم🦦
https://eitaa.com/tiny_tondar/978
حالا این ترم داره به ما خوش میگذره بیا کوفتمون کن🤣
اها
یه اسکچ بوک آ۳ هم قبلا گرفته بودم دیروز افتتاحش کردم و دارم توش نقاشی میکشم
اونم نقاشی های آ۳
نه کوچولو😭