eitaa logo
سبیل
56 دنبال‌کننده
311 عکس
258 ویدیو
7 فایل
💟إِنَّا هَدَيْناهُ السَّبيلَ إِمَّا شاكِراً وَ إِمَّا كَفُوراً وبلاگ شخصی زهرا شادکام ممنونم که امانت دار یادداشتهای شخصی ام هستید و با نام و نشان منتشر می کنید 😊 .
مشاهده در ایتا
دانلود
. توی روزهایی که گذشت بارها و بارها پر از بغض شدیم . کربلایی که شنیده بودیم را با چشم دیدیم . دلم می خواد بنویسم از روایتهایی که دیدم از حرفهایی که شنیدم . نبودن نت و فضای سکوت رسانه ای چندان جالب نبود اما فکر می کنم ذهن مردم به آرامش نیاز داشت و داره ذهنی که هر روز داره بمباران میشه ذهنی که چون خودش فکر نکرده چون خودش تحلیل نداره چون خوراک خوب بهش نرسیده بیمار شده و نمی تونه درست و نادرست را تشخیص بده شاید خیلی بیشتر و بیشتر باید مراقب ذهنها و فکرهایی باشیم که توی این جنگ رسانه ای داریم از دست میدیم
هدایت شده از وحید یامین پور
عرض ارادتی به آقا سبزقبا که دزفول با دل سوخته چون گوهری او را در آغوش گرفته است. ➕️ @Yaminpour
کتاب نخل و نارنج نویسنده وحید یامین پور
. می گفت من هم اون شب (پنجشنبه ۱۸ دی) باهاشون بودم داشتند تابلو های سر میدون را از جا می کندند، شاخه درخت ها را می شکستند دستشو گرفتم گفتم بچه! چیکار داری می کنی؟! ماشین محمد (اسم مستعار) هم سر میدون بود از ترس اینکه آتیشش بزنن اومد و بردش حالا بهش پیام دادن باید بیای و بگی اونجا چیکار می کردی https://eitaa.com/joinchat/892076516C1f47f06521
3.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
. شبکه خبر مستند آخرین لحظات زندگی و لحظه شهادت، شهید بابری را نشون میداد از توی اتاق بیرون اومد نشست روی مبل رو به روی تلویزیون گزارشگر گفت حسین با دهان روزه جان داد گفت هااا روزه هم بوده حالا می خواد پیاز داغشو زیاد کنه انگار پتکی کوبیدن توی سرم همین چند دقیقه قبل با هم در مورد شهدا صحبت کردیم در مورد اینکه بی تفاوت رد نشیم و شخصیت هاشونو بشناسیم البته او حق داشت چرا که تمام گزاره ها و جملاتش از دل شبکه های فارسی زبان ضد جمهوری اسلامی هست چطور انتظار دارم میان این همه دروغی که برای او رنگ حقیقت دارند شهید را باور کند و بشناسد او مجروح جنگ رسانه ای است که از مداوا سر باز می زند https://eitaa.com/joinchat/892076516C1f47f06521
6.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
. من که فکر می کنم هر چقدر جلوتر می ریم شهدای جمهوری اسلامی مظلوم و مظلوم تر میشن شهدایی با دستهای خالی نحوه شهادت شبیه به اربابشان اباعبدالله 😭 https://eitaa.com/joinchat/892076516C1f47f06521
. داستان شهادت هر کدوم را که بخونی مات و مبهوت می مونی شدت کینه و نفرت تا چه حد .
شبهه یک جمله است اما پاسخگویی و رفع کردن یک شبهه ساعت ها زمان می بره توی متن بالا حداقل چهار تا شبهه است که تو ذهن مخاطب شکل گرفته حالا برای رفع هر کدوم باید حداقل یک ساعت صحبت کرد دلیل آورد و ریشه ای گفت که اصلا چرا تو فکر می کنی اگه امریکا حمله کنه خوشبخت میشی🤯 اما مسئله اصلی این نیست مسئله اصلی اینه که مخاطبی که این مدلی فکر می کنه در زمان صحبت نه تنها به تو اجازه صحبت کردن نمیده بلکه به خودش هم اجازه فکر کردن نمیده مدام از این شاخه به اون شاخه اینقدر بحث ها را رو در هم قاطی می کنه که هیچ چیزی از توش در نمیاد ______________________ حالا چیکار کنیم ساکت بشینیم نه به هیچ عنوان شخصا که ساکت نمی شینم و تا جایی که بلد باشم پاسخ میدم و روشنگری می کنم ولی می خوام بگم در این مدل بحث ها ۱_انتظار تغییر نداشته باشیم، صحبت کنیم، حتی اگه پاسخ کاملی نداریم بگم با نظر شما مخالفم همین یک جمله خیلی اثر داره، امتحانش کنید ۲_به خدا توکل کنیم و به امام زمان (عج) توسل کنیم و اثرگذاری را از ایشون بخواییم ۳_ اگه شبهه ای مطرح شد که پاسخی نداشتیم، بعدا بریم دنبال جوابش که جای دیگه ای تکرار شد پاسخ را بدونیم ۴_ناامید نشیم، بسیاری از این حرفها سوار شدن روی موج رسانه ای و دوستان هست. بخاطر همین میگم حرف بزنیم، تا ساکتهای جمع که دودل هستند یا دارند به صحبتها فکر می کنند ببینند که نظر مخالفی هم وجود داره https://eitaa.com/joinchat/892076516C1f47f06521
با بچه هایمان حرف بزنیم ... شلوغي ها رفته بودم سر بزنم به خواهرم و بچه هاش. تا رسیدم دختر کوچیک خواهرم بدو بدو اومد و خواست زیر آب خواهرش رو بزنه - خاله خاله ... مهلا میگه شاه خوبه خمینی بده یک لحظه احساس کردم چیزی در دلم افتاد و من صدای افتادنش را شنیدم. چند ثانیه ای میخکوب سرجایم ماندم. بعد به مهلا نگاه کردم که داد می زد - دروغ میگه خاله بعد هم دنبال دنیا گذاشت. خواهر هشت ساله اش. خواهرم هم با دمپایی دنبال هر دو. چند دقیقه بعد وقتی که خواهرم چای برایم آورد یک برگه از کیفم درآوردم و با یک خودکار به مهلا دادم - خاله جون توی یک صفحه هر چیزی که از پهلوی می دونی برام بنویس ... تلخ بود برایم که مهلا دختر ١۴ ساله خواهرم حتی یک سطر هم نتوانست بنویسد. این یعنی تحت تاثیر همسالان و فضای مجازی بوده. این یعنی مرجعیت صحبت کردن با نوجوان ها دیگر خانواده ها نیستند انگار بعد گفتم‌: مهلا جانم. بگو چرا رهبر رو دوست نداری؟ گفت: همیجوری خاله. دلیلی نداره ... گفتم: جانِ دلم.. ما همینجوری نداریم خاله. باید دلیل بگی تا در موردش حرف بزنیم. بعد خواستم لباس بپوشد و با هم برویم بیرون. دقیقا چند قدمی خانه حاج مامان. کوچه شهید آقا محمدی. تابلوی کوچه را نشانش دادم و گفتم میدونی این شهید کیه؟ پسر آقجه خانم. همون پیرزنی که هر روز روی سکوی خونه اش می نشست و بهش سلام می دادی. همون که حالا فوت کرده و خونه قدیمیش هنوز مونده. گفتم چهار ساله بودم وقتی عروسی پسرش بود. گفتم خودم رو کشتم از بس گریه کردم. می گفتم من می خوام عروس ببینم. اون روزها حتی به قیمت جانم هم که شده من باید عروس می دیدم. خیال می کردم عروس خوشگل ترین آدم روی زمینه. مثل حالا نبود که خیلی ها مثل عروسند. این را که گفتم مهلا خندید. گفتم ما دعوت نبودیم. دست آخر مادرم با خجالت من را برد تا عروس را ببینم. عروس قشنگ بود. چشم هایش سبز و درشت بود. مثل عروسک ها. یک هفته بعد کومله ها سر شوهرش را بریدند و بیرون در پاسگاه مرزی گذاشتند. مهلا تازه پرسید کومله یعنی چی؟ گفتم تجزیه طلب ها. تازه پرسید تجزیه طلب یعنی چی ... گفتم من دیدم که عروس زیبای آن خانه با شیون اهل خانه برای همیشه از آن خانه رفت. گفتم کومله ها وسط میدانند حالا. قاتل های پسر آقجه خانم ... بعد گفتم همین خیابان ۱۷ شهریور که هر روز با مادرت از اون میای خونه حاج مامان. تا حالا از خودت پرسیدی چرا ۱۷ شهریور؟ چرا ۱۸ مهر نیست. چرا ۱۲ اسفند نیست؟ نمی دانست. بعد برایش قصه ۱۷ شهریور را گفتم. قصه میدان ژاله. قصه جدایی بحرین. جدایی آرارات. از قانون کاپیتالاسیون. از قتل عام و سرکوب عشایر. اشغال ایران و متفقین. تبعید شاه پهلوی به موریس. کشف حجاب. برایش گفتم که در روستای حاج مامان تازه عروسی حامله از ترس اینکه حجابش را بردارند وسط کوچه از ترس مرد. با بچه توی شکمش دفنش کردند. بعد یکی یکی از کوچه ها گذشتیم و قصه شهیدهایش را برایش گفتم. اینجا کوچه شهید خزلی ... برادران شعبانی. گفتم رفته بودم بستنی بخرم. پنج سالم بود شاید. شاید هم کمتر. نامزد شهید شعبانی هم در مغازه بود. یک دفعه خبر دادند نامزدش اومده مرخصی. ظرف ماست از دستش افتاد. با چادر سفیدش توی کوچه می دوید. چادرش توی باد می رقصید. وسط کوچه زمین خورد. من داشتم نگاهش می کردم. خیلی نگذشت که نامزدش شهید شد. شد اسم همین کوچه. با اسم برادرش با هم. من هنوز نامزدش رو گاهی توی خواب می بینم. توی کوچه داره می دوئه. بهش گفتند نامزدش اومده مرخصی. چادرش پر از پروانه های صورتی یه. اینجا کوچه شهید امیر حسنی ... می دانی این شهید چطور شهید شده؟ میدانی این یکی چطور ؟ برایش گفتم تا به اینجا برسیم ۴۰۰ هزار شهید داده ایم. خیلی حرف زدیم آن روز. یعنی من فقط حرف زدم. مهلا فقط گوش می داد. سردم شده بود دیگر. خواهرم هم مدام زنگ می زد که برگردید. صبح فردا سر کار بودم که خواهرم زنگ زد و با خنده گفت - چی گفتی به این بچه دیروز. میگه من از شاه متنفرم. میگه رهبرم رو دوست دارم. گوشی را که قطع کردم داشتم به این فکر می کردم که چقدر با بچه هایمان حرف زده ایم؟ با بچه هایمان حرف بزنیم. قبل از اینکه دشمن با آنها حرف بزند ... 📚ناشناس