eitaa logo
سبـ🏺ـوے ؏شــ♡ـق ٌ
210 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
19 ویدیو
166 فایل
کانال جملات مثبت ، داستان های جذاب و واقعی . فال صوتی روزانه و مناسبتی ایدی جهت ارتباط با مدیر @hasti_zh ایدی کانال. @saboeeshghzh
مشاهده در ایتا
دانلود
۷۹۸ تویی مسیح !......یه لحظه ترسیدم ؛حالا چرا اونجا ایستادی!؟ مسیح نگاه پر ازخشمش را با غیظ به افرا دوخت ؛افرا لحظه ای با دیدن چهره گلگون شده اش جا خورد اما به روی خود نیاورد وبی توجه به حضورش رد نگاه سرزنش آمیزش را به ساغر دوخت واو را مجبور به تمرکز به درس کرد وبا خونسردی تمام سرگرم ادامه حل مساله شد مسیح که از رفتار سرد وآرامش به مرز جنون رسیده بود، با گامهایی محکم وعصبی به طرفش رفت و روبرویش ایستاد .لحظه ای با چهره ای درهم وعبوس به او خیره شد افرا در زیر نگاه تحقیر آمیزش قادر به تمرکز حواسش نبود اما همه تلاشش را میکرد که رشته کلام از دستش در نرود و در مقابل مسیح ضایع نشود .مسیح که طاقت سردی و بی توجهی افرا را نداشت با یک حرکت سریع دفتر را از میان انگشتان لرزش گرفته اش بیرون کشید و به دست ساغر داد ومحکم وپر ابهت گفت : -ساغر لطفا ما رو تنها بذار،باید با هم حرف بزنیم ...... ساغر بهت زده به قیافه حرصی اش نگاهی انداخت ومتعجب از این رفتار از جا برخاست وبه طرف درب اتاق به راه افتاد .مسیح سرش را به طرفش چرخاند ودوباره گفت : -خواهش میکنم در و پشت سرت ببند
۷۹۹ با گفتن چشم از اتاق خارج شد ودر را پشت سرش بست افرا همچنان بی اعتنا وخاموش به روبرویش زل زده بودو در افکار خودش سیر میکرد ؛مسیح برای کنترل خشم درونش در اتاق چرخی زد وپس از کشیدن نفسی عمیق مقابلش ایستاد وبا نیشخندی که از هر نیشتری کاری تر بود گفت : -پس پروانه خانم ما بالاخره از پیله ای که به دور خودش تنیده بود؛ بیرون اومده نگاهی غضبناك به او انداخت عضلات صورتش از خشم سخت ومنقبض شده و ورگ زیر گردنش با سرعتی تند ضربان گرفته بود نگاهش را از او گرفت و به پایین انداخت مسیح کلافه ادامه داد -پس حالت بهتر شده وبی خبر می ری پیاده روی نفسش را با حرص بیرون داد و گفت : -حرفی که می خواستی بگی همینه ! قدمی به طرفش برداشت و برگه ای را مقابل صورتش گرفت وگفت : -می تونی به من بگی این چیه ؟
نگاهش به برگه در دست مسیح افتاد همان فرم دادخواست طلاق بود که ساعاتی قبل در دفتر امینی پر کرده بود .پس امینی دهن لق همه چیز را به مسیح گزارش داده بود ؛چقدر ساده دل واحمق بود که به او اعتماد کرده بود مسیح با نگاهی نافذ در عمق چشمان بهت زده اش منتظر جواب بوداما با سکوت وخونسردی زجر آورش دستی میان موههایش کشید وعصبی گفت : -نشنیدی چی گفتم !...گفتم این چیه ؟ با اکراه سرش را به جهت مخالف برگرداند و گفت : -فکر کنم سوادت اونقدری باشه که خودت بتونی بخونیش ! خشمگین چانه اش را گرفت و سرش را به طرف خودش برگرداند وگفت : -من ازت خواستم میزان سوادمو اندازه بگیری با خشونت دست قفل شده بر روی چانه اش را پس زد وپر ازخشم فریاد زد : -من مجبور نیستم چیزی وبرای تو توضیح بدم
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
۸۰۱ -صداتو بیار پایین ،اینجا که خونه خودمون نیست هر جور دلت خواست جیغ بکشی خشمگین مقابلش ایستاد وبلندتر از قبل در حالی که با نوك انگشت به سینه اش میکوبید داد کشید -اینجا خونه منه !.....خونه من !...... توهم حق نداری تو خونه خودم بهم دستور بدی،حالا هم از اتاقم برو بیرون چونکه حالم از ریختت بهم می خوره پوزخند غلیظی روی لبهایش نشست -پس اینجوریهاست !... ؟.....یه روز بگی دوستم داری ویه روزم.......... سرش را از روی تاسف چند بار تکان داد وبا لحن آرام ملایمی گفت : -نه خانمم !نه !........اشتباه نکن !........اگه می بینی تا به امروز در مقابل داد وفریادت نرمش به خرج دادمو چیزی نگفتم، فقط رعایت حالتو کردم ؛..........این مهربونی مو نذار به حساب ضعفم ،چون من هرگز بهت اجازه نمیدم که دوره بیفتی و زندگیمو به گند بکشی ،
۸۰۲ . اینو تو گوشت فرو کن طاقت منم حد وحدودی داره ودیگه نمی تونم بیشتر از این سرخودیها تورو تحمل کنم از لحن پرابهت کلامش که تمام روح وروانش را بهم ریخته بود برآشفت وفریاد کشید -آره درسته من یه دختر لوس و سرخودم که دارم همه رو فدای خودخواهی خودم می کنم ،آره من اینم!..........تو چرا داری تحملم می کنی ،توچرا زودتر این برگه لعنتی و امضاءنمی کنی وخودتو خلاص نمیکنی مسیح برگه را در دستش مچاله کرد وغمگین گفت : -من غرورمو زیر پام له کردمو بهت گفتم دوستت دارم و می خوام زندگیمو کنارت بسازم ؛ازت پرسیدم !کنارم می مونی یا نه ؟......وتو هم قبول کردی !قبول کردی همیشه پیشم بمونی وترکم نکنی در حالیکه چهره اش از خشم فشرده وگلگون شده بود برگه مچاله شده را مقابل صورت پریده رنگش گرفت وغمزده ادامه داد -این بود اون قولی که بهم دادی ! غم عجیبی در تن صدایش بیدادمیکرد وباعث میشد قلب افرا از درد فشرده شود .بی اختیار لب وچانه اش لرزش گرفت .سریع رد نگاه به اشک نشسته اش را به دیوار سرد روبرویش سپرد وگفت : -اگه حرفهات تموم شده ؛خواهش می کنم دیگه از اینجا برو دست محکم اما لرزانش را روی هر دو شانه اش نهاد و او را به طرف خود برگرداند و مهربان گفت : -خواهش می کنم جواب سوالمو بده ،بهم بگو چرا ؟.....چرا ما باید به اینجا برسیم ؟
۸۰۳ سرش به طرفش متمایل شد ونگاهش در عمق چشمان ملتهب ونگرانش گره خورد در زیر این نگاه قادر به تصمیم گیری نبود .با یک حرکت هر دو دستش را از روی شانه اش کنار زد و رویش را از او گرفت وآرام وبغض الود زمزمه کرد: -من دیگه مجبور نیستم تو رو تحمل کنم برای خروج از اتاق هنوز قدمی برنداشته بود که مسیح محکم بازویش را گرفت واو را به طرف خود کشید و گفت : -تو رو خدا افرا لجبازی وبذار کنار وبگو هدفت از این کارها چیه ؟ با خشم بازویش را ازمیان دستش بیرون کشید وگفت : -فقط جدایی !.......بغیر از جدایی هیچ هدفی ندارم عاجزانه نالید : -آخه چرا؟.........لااقل من باید دلیلشو بفهمم یا نه ! -دلیلشو خودت خوب می فهمی مستاصل و ناامید گفت : -به مقدسات سوگند ! هیچی بین منو بهار نیست
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا