از چنل خودم و تبسم خیلی خوشم میآد. چون تنها مدیر و ادمیناشون خودمونیم. تک و تنها. خالی پر از عشق.
درختِ افرا.
رؤیای کهنهٔ جنگل.
تکرار میشه. نمیدونم از کجا ذخیرهاش کردم ولی خیلی بیش از حد زیاد جالب بود و قشنگ برای من.
شده فکر کنید نیاز دارید گریه کنید اما نمیتونین؟ گریه نمیاد؟ یا چی؟ نمیدونم. نیاز دارم چشمام بترکن از اشک. بغض نیست، بغض هم تنهام گذاشت. دلم میخواد گریه کنم، بابت تمام اتفاقای امروز، دیروز، دیروزترش. نگاههاش که انگار همهچی تقصیر من بوده. من تقصیری نداشتم من واقعاً نداشتم. دلم میخواد خودم رو چال کنم. اشکهام تموم شده، تهش بود. خالی شد.
چرا پس این پارتنر درسی ما پیدا نشد؟ نمیشد یعنی باهم دیگه چشم بزاریم رو هم و ببینیم آخرسال شد؟