eitaa logo
درختِ افرا.
105 دنبال‌کننده
10 عکس
2 ویدیو
0 فایل
معجزه‌گر، من رو پیدا کن.
مشاهده در ایتا
دانلود
قول دادیم به‌هم که اگر خواستیم خودمون جمع کنیم و از این زندگی منفوری که داریم باروبندیل رو ببندیم و بریم، با هم بریم. یا به‌هم‌ قول دادیم بگیم، ولی چرا. ما شبیه هم بودیم خیلی زیاد. هردومون یه‌دلیل خیلی محکمی داشتیم برای اینکه حتما باید بخاطرش زندگی رو تحمل کنیم. دلیلی که هردومون جونمون بهش بستگی داشت.
فکر می‌کنم کتاب‌های کلاسیک عاشقانه رو خیلی قراره دوست داشته باشم.
من وقتی می‌بینم ابرهای آسمون خیلی جالبناک شدن و یه‌چیزی رو فرمه:🤳🏻
در حد مرگ دارم چایی می‌خورم، بعد اصلا اینجوری هم نیست که این دیگه آخریش باشه بسه کافیه دیگه چقدر می‌خوای چای بخوری؟ حقیقتا نمی‌دونم چرا با چایی خوردن یاد یه‌چیزی میوفتم و برای اینکه حواسم پرت بشه به‌رنگ چایی هایی که دارم می‌ریزم یکی‌ دیگه می‌خورم و می‌خورم و باز هم فکرش تموم نمی‌شه اصلا چرا هنوز غمش مونده به دل بارونیم؟ زده به‌سرم.
تو آسترولوژی نوشته کسی که بهم فکر‌می‌کنه لب های پر و چشم‌های آهویی و موهای موجی داره. الف‌الف.
وجودش، مستدام کنارم.
مردمک./ چراغ راه ادامه‌ی زندگی‌ام، یا همان امید. برای این روشن بود که می‌دانستم او خودش را وقف من می‌کند. این را نمی‌خواهم، می‌خواهم چرا می‌خواهم اما ما برای تکمیل کردن یکدیگر ساخته‌ شده‌ایم اما نه برای وقف و اندوه. نه برای گذاشتن بار سنگینی همچو سنگی بزرگ، بر روی دوش هم. ما برای هم تکمیل کننده، مکمل بودیم و هستیم. تا روزی که اشتیاق دیدارش، همان چراغ، همان نور، برای ادامه‌ی زندگی بر من بتابد، در من نقشی محکم و استوار داشته باشد می‌مانم. شاید چیزی که مرا وادار به‌ماندن کرده‌ست صحبت‌اوست. صحبت، غرق شدن در کلماتی که نمی‌دانم چه‌جادویی قرار است در خود داشته باشد تا من را به‌خودش اختصاص دهد. در همین نوشتن‌ها خلاصه می‌شد، زیستن و گریستن من. پنهان کردن سایه‌ی بزرگ غم‌، همان غمی که همچون بختک بزرگی روی من افتاده و مرا رها نمی‌کند، اذیتم کرده. اما من تحمل کردم و می‌کنم به‌خاطر شوق دیدن مردمک‌های پرانرژی و نازدار چشم‌هایش. مردمک‌های خودشیفته‌ی قهوه‌ای رنگ، ابرو های کمان و بینی آهویی. نمی‌دانم چقدر از زندگی‌ام وقف نوشتن برای او می‌شود، خواهد شد، یا شد؟ اما من می‌نویسم و می‌زیستم با همین اشتیاق‌ها، اشتباه‌ها. خنده‌اش یادم می‌آید، هنگام نوشتن می‌ایستم. دست‌هایم از حرکت می‌ایستند. فکر‌می‌کنم به‌خنده‌های شیرینش، به‌لبخند‌های معنا دارش، به‌ذوق‌های بی‌وقفه‌ و پی‌درپی‌‌اش و من باز هم دلداده و اسیر می‌شوم. قلبم برای بارهای بی‌شمار، دوباره می‌لرزد.
به‌گمونم امروز، دیروز، دیروزش، دیروزترش. فردا، پس‌فردا، فرداترش، فرداها. قرار هست که من با گوش دادن به‌یک موزیک، با تکرار خیلی خیلی زیاد گوشام رو به‌درد بیارم. اما حس‌می‌کنم نمی‌تونم به‌دستم بگیرم این‌رو، سردرد قرار می‌شه با من همراه‌شه تا جایی که چشم‌هام دووم نیارن و اشک خاموششون کنه.
به‌مکالمات که نگاه می‌کنم، ساعت‌هاشون خیلی باهم می‌گذره. کسی بهم پیام می‌ده و می‌بینم پیام‌ها بعد یه‌مدت خاموش شدن. از سمت من و چه‌تلخ.
عطر و بویی می‌پیچه، اینجا همه‌چی به‌هم ریخته‌اس. مثل ذهن من. اتاق نیازمند دوباره‌ی بوی عطرش شده. مثل چشم من که نیازمند دوباره دیدنش شده. اتاق آشفته‌اس، مثل قلب من که نمی‌دونه چیکار می‌کنه. اتاق بی‌روحه، مثل جسمم.