فکر میکنم، با خودم که چرا انقدر کفر میگم؟ یاد یهآیه افتادم که بهش برخورده بودم و یاد افرا افتادم. "چگونه به خدا كفر مى ورزيد در حالى كه [پيش از دميده شدن روح به كالبدتان تركيبى از عناصر] مرده بوديد، پس شما را حيات بخشيد، سپس شما را مى ميراند، آن گاه دوباره زنده مى كند، سپس به سوى او بازگردانده مى شويد" و چقدر من راحت بهجزئیات نگاه نمیکنم و فقط دارم به اون مورد کوچیکی که میدونم هرچند واقعی نباشه، خودم رو میبندم.
یهعده چنلا انقدر خوشگل و دوست داشتنیان، آدم اصلا دلش نمیاد ازشون جدا بشه. من چنل موردعلاقه خیلی زیاد دارم. بعضی اوقات وقت نمیکنم چککنم، سعی میکنم وقت بزارم بخونم ببینم. بشنوم. بوس داشتنیان.
از هرکسی میپرسیدم، تقریباً با اینکه سال جدید تحصیلی رو آغاز نکردن احتمالا پاییزشون هم جالب نبوده باشه. پاییز غم هارو ببلع.
داشتم مینوشتم، گفتم بزار برای اینکه بعدها این دفتر رو دیدم عکس از لحظاتی که موندگارن و لبخند بهلبم آورده بچسبونم. دفتر خیلی بهتر شد، نسبت بهقبل که فقط مینوشتم و یهجاهایی مشخص بود که جوهر تموم شده عصبی شده بودم و خطخطی بود بهتر شد. خیلی بهتر شد، چهعکسهای اونروز سیاهوسفید باشن چهرنگی، من دیگه یادم نمیره اونروز چیگذشت.
درختِ افرا.
اگه دوست دارید، باهام همصحبت بشید. بیاید خب حرف بزنیم.
سلام بعدازظهر روزدوم پاییزیتون بهخوشیه؟
هدایت شده از آهوهابازمیگَردند.
مادر انقدر به من مگو "مگر آسمان به زمین رسیده؟" مگر نمیبینی در این حوالی، تمام روز آسمان به زمین میرسد و زمین به آسمان نه؟ آسمان روی زمین، زمین میخورد مادر. هرروز و هرروز. چه انتظاری از منِ آدمیست؟ زانوهایم خرد شد و به آسمان نرسیدم مادر.