🌿🌿خلاصه کتاب #بادام 🌿🌿
✍🏻 نویسنده: وون پیونگ سون
یونجائه پسر نوجوانی است که در کودکی متوجه میشوند دچار اختلالی عصبی به نام الکسیتیمیا است. این اختلال باعث میشود او توانایی درک و ابراز احساسات را نداشته باشد: نه از چیزی میترسد، نه از چیزی خوشحال میشود و نه میتواند گریه کند. در واقع، احساسات برای او چیزی انتزاعی و دور از دسترس است. همین ویژگی سبب میشود از همان کودکی، با برچسب «عجیب» یا «بیروح» از سوی اطرافیان مواجه شود.
مادر یونجائه که زنی سختکوش و مقاوم است، و مادربزرگش، تنها کسانی هستند که او را همانطور که هست میپذیرند. مادرش که خوب میداند جامعه با افراد متفاوت بیرحم است، از همان کودکی تلاش میکند او را برای زندگی در اجتماع آماده کند. او به یونجائه میآموزد که در شرایط مختلف چگونه رفتار کند:
وقتی کسی خشمگین است، باید چه واکنشی نشان دهد.
هنگام شادی دیگران، باید لبخند بزند، حتی اگر چیزی حس نمیکند.
اگر کسی آسیبی دید، باید وانمود کند که نگران است.
به این ترتیب، مادر و مادربزرگ یک حصار محافظتی دور او میکشند تا آسیبی نبیند.
اما این حصار ناگهان در هم میشکند. در روز تولد یونجائه، حادثهای خشونتآمیز رخ میدهد: مادر و مادربزرگش قربانی حملهای میشوند و جانشان را از دست میدهند. یونجائه که هیچ احساسی از دست دادن را تجربه نمیکند، در عین حال با بزرگترین خلأ زندگیاش روبهرو میشود: تنهایی مطلق.
پس از آن، زندگیاش وارد مرحلهای تازه میشود. او باید بدون پشتیبانی مادر و مادربزرگ، در جهانی پر از احساسات و روابط پیچیده ادامه دهد.
در مدرسه، با پسری به نام گونهه آشنا میشود. گونهه برعکس یونجائه است: سرشار از احساسات، اما احساساتی که بیشتر به شکل خشونت و پرخاشگری بروز میکند. او گذشتهی سختی دارد، پر از خشم و نفرت نسبت به دنیا. در ابتدا، یونجائه هدف آزار و تحقیرهای گونهه میشود، چون بیاحساسیاش برای گونهه تحریککننده است. اما رفتهرفته این دو پسر متفاوت، یکدیگر را میشناسند و رابطهای عجیب و پرمعنا میانشان شکل میگیرد.
گونهه با رفتارهای پرشورش، یونجائه را به دنیای واقعی احساسات نزدیک میکند؛ هرچند یونجائه همچنان نمیتواند مثل دیگران شادی یا غم را تجربه کند، اما کمکم میآموزد که احساسات را «بشناسد» و «درک کند». او شروع میکند به فهمیدن اینکه حتی اگر درونش طوفانی از احساسات نباشد، باز هم میتواند با دیگران ارتباط برقرار کند و معنای انسان بودن را تجربه نماید.
در این مسیر، یونجائه رشد میکند:
او یاد میگیرد تنهاییاش را تحمل کند.
میفهمد که دوستی، حتی اگر پر از تناقض و دشواری باشد، میتواند پلی برای ورود به دنیای انسانها باشد.
درمییابد که انسان بودن فقط به «داشتن احساسات» محدود نیست، بلکه به «توانایی درک و پذیرفتن دیگری» گره خورده است.
انسانیت در «احساسات ظاهری» خلاصه نمیشود، بلکه در «توانایی برقراری پیوند با دیگری» معنا پیدا میکند.
«بادام» روایتگر پسری است که به ظاهر نمیتواند احساس کند، اما در نهایت بیش از هر کسی معنای واقعی انسانیت را میفهمد. کتاب ما را وادار میکند از خود بپرسیم: آیا انسان بودن یعنی احساس کردن؟ یا توانایی فهمیدن و همدلی کردن؟
📚📚📚📚📚📚
6.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
معرفی کتاب بمناسبت 25آذر روز پژوهش
قابل توجه اعضای محترم
در راستای جذب هدایای فرهنگی برای کتابخانه و در جهت هرچه زیباتر و دلپذیر شدن فضای کتابخانه چنانچه گلدان مازاد داشته و متمایل اهدای آن به کتابخانه هستید لطفاً اطلاع دهید. سپاس از شما
کتاب که گران شد صف نکشیدیم ...
این تنها دلیلی است که عمرمان در بسیاری از صفها تلف شده و خواهد شد.
📝 معرفی کتاب
چایت را من شیرین میکنم📚
سارا دخترخانواده ای ایرانی الاصل ساکن آلمان است. عمویش در عملیات مرصاد کشته شده و پدر بغض و کینه ای عجیب از ایران و انقلابش دارد و نیروی سرسپرده ی مسعود رجوی است.
ولی مادر، قطب مخالف پدر است و کار هر روزشان دعوا و کتک کاریست.
این وسط سارا و برادرش دانیال فقط همدیگر را دارند و روزهای سخت و سردی رو سپری میکنند.
دین و اعتقادات از نظر این دو مسخره است چون هیچ کجا،خدای مادرشان به داد مادر نمیرسد!
مدتی بعد، دانیال با یک جوان مسلمان آشنا میشود و اخلاق و رفتارش بسیار مثبت و مذهبی میشود ولی در ادامه به جوانی عبوس و تندخو تبدیل میشود که خواهرش را به باد کتک میگیرد و بعدتر غیبش میزند!
سارا که تنها دارائیش برادر است به جستجوی او میپردازد و در این بین به پسری پاکستانی الاصل به نام عاصم میرسد که او هم خواهرش را گم کرده. نتیجه ی جستجوها این است که دانیال و خواهر عاصم و خیلی های دیگر به داعش ملحق شده اند.
در ادامه سروکله ی دختری بنام سوفی پیدا میشود که ادعا میکند نامزد دانیال بوده و با او به سوریه رفته و بعد از مدتی دانیال او را طلاق داده و برای جهاد نکاح در اختیار داعش قرار داده و...
تصویری که سوفی از دانیال خون ریز ترسیم میکند مخالف شناخت سارا از برادرش است اما رفتارهای خشن و غیرمنطقی دانیال قبل از ناپدید شدن و تصاویر دونفره ی دانیال و سوفی این اطمینان را به سارا میدهد که برادرش جزو خونریزترین افراد داعش شده. لذا در دلش دانیال را مرده قلمداد میکند و به مادرش خبر مرگ دانیال را میدهد.
این خبر شوک بزرگی به مادر وارد میکند و بعد از مرگ پدر دائم الخمر سارا، با صلاحدید یک روانپزشک، سارا و مادرش برای درمانِ مادر، راهی ایران میشوند و در ادامه اتفاقاتی رخ میدهد که تشخیص دوست و دشمن را سخت میکند!
ادامه ی ماجرا را در خود کتاب جذاب " چایت را من شیرین میکنم" بخوانید.
#چایت_را_من_شیرین_میکنم
#زهرا_بلند_دوست
#کتاب_خوب_بخوانیم
جرعه ای کتاب بنوشیم☘
📖برشی از کتاب نورالدین پسر ایران
سیدنورالدین! نامی که با شنیدنش خنده و گریه توام به سراغت میآید. رزمنده ی 18 سالهی آذری شوخطبع و خوشبیانی که بهقول خودش وقتی در جبهه لب به سخن میگشود در همان دقایق اولیه، صدای خنده ی جمع بلند میشد.کسی که گاها در جایی که باید گریه کند هم میخندید! و همین خندهها روحیه ی مقاومت رزمندهها را تقویت میکرد.
مجروحیتهای جنگی سید نورالدین بیش از بیست بار او را به اتاق عمل کشاند! از سوختن در آتش عقبه ی آرپیجی خودی و بیرون ریختن رودهها و افتادن از کوه و قفل شدن فک بگیر تا از دست دادن سلامت یک چشم و موارد دیگری که در اینجا نمیگنجد و باید در خود کتاب خواند. با مطالعهي بعضي صفحات گمان ميشود نورالدین با این زخمهایی که دارد زنده از اتاق عمل بیرون نخواهد آمد اما کتاب هفتصد صفحهای «نورالدین پسر ایران» و تصاویر میانسالی نورالدین شاهدیست بر زندهبودن این دلاور آذربایجانی.
سیدنورالدین هیچوقت دورهی درمانش را در بیمارستان و حتی خانه تکمیل نمیکرد! زخمش درمان شده نشده راهی جبهه میشد و معتقد بود زخمهایش با حضور در جبهه و جمع باصفای رزمندگان بهبود مییابد و فی الواقع هم همینطور میشد!
البته گاهی اوقات در روزهای سرد جبهه، فکش به خاطر اثابت ترکش - که یادگار سال های اول حضورش در جبهه بود- قفل میشد و مجبور میشد به مدت چند روز و يا حتی دو هفته، فقط با مایعات تغذیه کند ولی چون کمبود نفرات جبهه را باتمام وجود لمس کردهبود با همان وضع هم حاضر به ترک جبهه نمیشد.البته بعدها برای مشکل فکش چارهای اندیشید. دو تا از دندانهایش را کشید تا در دوران قفل بودن فکش بتواند غذا بخورد!
موجود درکتابخانه امام صادق علیه السلام
تنها گریه کن☘
کتاب تنها گریه کن از زبان مادر شهید محمد معماریان روایت میشود. بخش عمده ی کتاب، بیان فعالیت های اشرف سادات معماران، مادر شهید محمد معماریان در زمان انقلاب و زمان جنگ است.
زنی که علیرغم داشتن کودکان خردسال، در تظاهرات علیه رژیم شاهنشاهی شرکت میکرد و با شجاعتی ستودنی اعلامیه های حضرت امام خمینی ره را در شهر قم و تهران جابجا میکرد.
زنی که با شروع جنگ، خانه اش را پایگاه بسیج کرد و با کمک دیگر زن ها برای جبهه های جنگ اقلام مورد نیاز را تهییه میکردند.
گاهی برای رزمنده ها لباس میدوختند، گاهی مربا میپختند و گاهی آجیل بسته بندی میکردند.
در بین این فعالیت ها پسر نوجوانش هم با دستکاری شناسنامه اش عازم جبهه میشود و بعد از چند مرتبه اعزام به جبهه و بازگشت، نهایتا در سن ۱۶ سالگی به شهادت میرسد.
داغ شهادت محمد برای پدر و مادرش بسیار سنگین بود اما مادرش صبری زینبی در پیش میگیرد و اجازه نمیدهد چشمان اشکبار و صدای گریه اش دشمن شادشان کند.
یکی از خوانندگان کتاب تنهاگریه کن پس از ۵ مرتبه خواندن کتاب، مضمون حماسی آن را در قالب شعر به نظم درمیاورد که تحسین رهبری را از آن خود میکند.
این اشعار و تقریظ رهبری هم ضمیمه ی کتاب هستند.
● شاید این خنده دار باشد که اغلب مردان فکر می کنند که این آنها هستند که با هوشمندی خود، زنان را اغوا می کنند. در حالی که اگر زنان خود نمی خواستند مردان هرگز نمی توانستند آنها را در اتاق خواب ببینند.
● دو جنس، عموماً همدیگر را متهم می کنند که جنس مقابل آنها، بی خرد است! مردان معتقدند که زنان، ساده اندیش، کوته فکر و احساساتی هستند. زنان نیز معتقدند که مردان، موجوداتی سرد و بی روح اند که آنها را درک نمی کنند.
● حقیقت این است که هر دو جنس خردمندند اما تفاوت در جنسِ این خرمندی، باعث می شود تا آنان همدیگر را به بی خردی متهم کنند.
📚 هوسهای سرخ
🖊 کوروش رستگار
.