من هنوز با این دنیای که در آن زنده گی می کردم انس نگرفته بودم، آیا دنیای دیگر به چه درد من می خورد؟ حس می کردم که این دنیا برای من نبود، برای یک دسته آدم های بی حیا پررو، گدامنش، معلومات فروش، چاروادار و چشم و دل گرسنه بود. برای کسانی که به فراخور دنیا آفریده شده بودند و از زورمندان زمین و آسمان مثل سگ گرسنه جلو دکان قصابی که برای یک لشه دم می جنبانند گدایی می کردند و تملق می گفتند. فکر زنده گی دوباره مرا می ترسانید و خسته می کرد نه، من احتیاجی به دیدن این همه دنیا های قی آور و آین همه قیافه های نکبت بار نداشتم. مگر خدا آن قدر ندیده بدیده بود که دنیا های خودش را به چشم من بکشد؟ اما من تعریف دروغی نمی توانم بکنم و در صورتی که زنده گی جدید را باید طی کرد آرزومند بودم که فکر و احساسات کند و کرخت شده می داشتم. بدون زحمت نفس می کشیدم و بی آن که احساس خسته گی می کردم، می توانستم در سایه ی ستون های یک معبد لیگم پوجه برای خودم زنده گی را به سر ببرم. پرسه می زدم به طوری که آفتاب چشمم را نمی زد، حرف مردم و صدای زنده گی گوشم را نمی خراشید.
صادق هدایت
میرومخستهوافسردهوزارسویمنزلگهخویش،
بخدامیبرمازشهرشمادلشوریدهودیوانهخویش
با قلم می گويم:
ای همزاد، ای همراه، ای هم سرنوشت
هر دومان حيران بازیهای دورانهای زشت
شعرهايم را نوشتی، دست خوش
اشکهايم را كجا خواهی نوشت؟
هدایت شده از ≛🇬🇧 ꙰ ⍣𝗗𝖾𝖺𝖽𝗅︎𝖾𝗍𝗍𝖾𝗋
هدایت شده از فورندید𝑫𝒂𝒓𝒌𝒏𝒆𝒔𝒔
عاشق آدماییم که بجای گفتن اسمم،لقب مخصوص خودمو درست میکنن.
هدایت شده از فورندید𝑫𝒂𝒓𝒌𝒏𝒆𝒔𝒔
هدایت شده از فورندید𝑫𝒂𝒓𝒌𝒏𝒆𝒔𝒔
از یک جایی به بعد ترجیح میدم تو ذهن همه مقصر باشم تا اینکه قانعشون کنم.