eitaa logo
سدید
129 دنبال‌کننده
2.5هزار عکس
1.2هزار ویدیو
6 فایل
يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَقُولُوا قَوْلًا سَدِيدًا ﺍﻱ ﺍﻫﻞ ﺍﻳﻤﺎﻥ!ﺍﺯ ﺧﺪﺍ ﭘﺮﻭﺍ ﻛﻨﻴﺪ ﻭ سخن استوار گویید تاملاتی تحلیلی در عالم واقع نگاشته‌های احسان کرمی ارتباط با من: @Ehsan_Karami1 صفحه ویراستی من: https://virasty.com/Ehsan_Karami
مشاهده در ایتا
دانلود
۲۰- «روزنامه» پیدا کردن استپان سخت بود، نه چون خودش می‌خواست؛ هنوز هم مشکل می‌شد کسی را پیدا کرد که انگلیسی صحبت کند: تغییر یک‌شبه ایجاد نمی‌شود. از بین راننده تاکسی‌های فرودگاه، رفتم سراغ جوان‌ترها. گفتم آنها بیشتر ممکن است زبان بلد باشند. حسابم درست بود؛ این یکی خوب نمی‌تواند جمله بسازد، اما منظورم را می‌فهمد. در پرس‌وجوی آدرس استپان کمک می‌کند؛ هم راننده هم مترجم، با یک دستمزد. همان اول که گفتم دلار می‌دهم، تندتند چند جمله انگلیسیِ روان ردیف کرد، البته با لهجه؛ خیلی زود فهمیدم فقط همان‌ها را روان می‌گوید. از زرنگی‌اش خوشم آمد. این یازدهمین جایی است که سر می‌زنیم. یک جا شهرت استپان را می‌پرسند، جایی از قیافه‌اش سوال می‌کنند، "چکاره است؟" و این آخری که از قد و هیکلش می‌پرسد؛ من توضیح می‌دهم و راننده ترجمه می‌کند، از یک سر روان، از یک سر بامشقت. مگر می‌شود این قدر گمنام باشد؟ یعنی به همین زودی از یادها رفته؟ نکند اصلاً مرده باشد؟... راننده با کسی خیلی جدی مشغول صحبت است؛ حرکت دستشان نشان می‌دهد دارند سر آدرسی بحث می‌کنند. بالاخره می‌آید؛ با یک کروکی دستی که مرد برایش داخل پاکت سیگار پاره‌شده‌اش کشیده. "عجب! استپان این قدر تنزل کرده که از رو نقشه رفته تو کروکی دستیِ تو پاکت سیگار؟" - چی شد؟ چی می‌گفت؟ خیلی خلاصه جواب می‌دهد: «بریم» به حومۀ شهر می‌رویم؛ مسیر طولانی می‌شود فرصت انگلیسی تمرین کردن جوان. تا جایی که می‌توانم بفهمم، آرزو دارد بازیگر هالیوود شود و رندانه اشاره می‌کند البته اگر بتواند دلار کافی جمع کند. می‌خندد؛ نامش را می‌پرسم. - آلکس. با "آ" کشیده و "ل" غلیظ. حدس می‌زنم الکساندر باشد که خودش کوتاهش کرده؛ اولین نشانۀ تغییر! امتحانی می‌پرسم: - الکساندر؟ باز می‌خندد و جملۀ شکسته‌بستۀ دیگری می‌گوید که مدتی طول می‌کشد رمزگشایی کنم. لهجه و خطاهای گرامری‌اش را که کنار می‌گذارم بالاخره این باقی می‌ماند که من یا ما، که دقیقاً معلوم نیست یعنی کی، "ناقلا" و "آب‌زیرکاه" هستیم! شنیدن این کلمه از او برایم عجیب است؛ انگار کودک سه‌ساله‌ای اصطلاحات قضایی به کار ببرد. هر دو می‌خندیم، هرکدام به علتی. می‌پرسم از کجا انگلیسی یاد گرفته؟ - فیلم‌ها چرا به فکر خودم نرسید؟... بالاخره می‌رسیم. می‌پرسد: - ماندن یا رفتن؟ - استپان هست، برام تاکسی می‌گیره تابلوی رنگ‌ورورفتۀ روزنامه را نشانم می‌دهد؛ دلارها را کف دستش می‌گذارم، مثل همۀ شرقی‌ها چانه می‌زند. بدون باج دادن مرخصش می‌کنم. دوباره به زبان اشاره برمی‌گردم، البته جز برای اسم استپان. شش هفت اتاق را در سه طبقه ساختمان می‌گردم و بالاخره درِ اتاق مردی نیمه‌طاس را می‌زنم که باقیماندۀ موهایش دارد سفید می‌شود. به طرفم برمی‌گردد. - استپان! خودتی؟ - تونی؟! اینجا چی کار می‌کنی؟ بلند می‌شود و بغلم می‌کند. چاق شده. به عادت قدیم، درِ گوشش زمزمه می‌کنم: - تو نمی‌خوای این اسم شرم‌آور رو ول کنی؟ اولین بار چنان جواب انگلیسی فصیحی داد که هر دو از خنده اشکمان جاری شد: «چه باک اگر روس‌ها را دهشت‌زده کند» اما این بار خودش را از بغلم بیرون می‌کشد. خسته نگاهم می‌کند. - استپان باندورا، اسمش شرم‌آور نبود - پس فامیلی‌ش بود؟ آرام روی صندلی‌اش می‌نشیند. اشاره می‌کند بنشینم. - قهوه؟ - بله لطفاً با صدای بلند خطاب به کسی بیرون از اتاق چیزی می‌گوید. دختری 19-18 ساله وارد می‌شود؛ کاغذی به استپان می‌دهد و می‌رود. - استپان، نمی‌دونم چرا هیچ‌وقت درست یادم نمی مونه هازِتا نِزالِژنوستی یا نِزالِژنوستی هازِتا؟ برگه را می‌خواند و تصحیح می‌کند؛ ترجمۀ انگلیسی حرف مرا هم با پوزخند زمزمه می‌کند: - روزنامۀ استقلال! بعد برگۀ دخترک را نشانم می‌دهد و در جوابم می‌پرسد: - چه فرقی می‌کنه؟ متوجه نمی‌شوم. برگه را روی میز می‌اندازد. تا امروز این قدر تلخ ندیده بودمش. - استپان... تو الان باید وزیر... اصلاً ببینم تو اینجا چیکار می‌کنی؟ - بایگانی! - استـپان؟! - بایگانی نمی‌کنم! بایگانی شده م - یعنی چی؟ - من رو راحت پیدا کردی؟ نمی‌پرسد که جواب بگیرد. - استپان اینجا چه خبره؟ - انقلاب نارنجی پیروز شده - خـــب؟! این رو که می‌دونم... - اپوزیسیون تا وقتی معنا داره که رژیم هست. انقلاب که شد، انقلابی‌ها کار رو می‌دن دست سیاستمدارها، می‌رن خونه. فکر می‌کردیم قراره رنگ دنیا رو از فردا عوض کنیم، بکنیم نارنجی، کردیم ولی نه نارنجی... - ولی تو سردبیر روزنامۀ انقلابی! محکم رو‌آی برگه می‌کوبد و بَرَش می‌دارد و جلوی چشم من می‌گیرد.
- سرمقالۀ ماست؛ ترجمۀ گوگل از انگلیسی به اوکراینی. بده دوباره ترجمۀ انگلیسی کنه، می‌فهمی دستپخت کدوم اندیشکده است و قبلاً کجا چاپ شده. سردبیر! بگو غلط‌گیر و ماشین امضا. روزنامه، تیکه استخونی بود که انداختن جلوم تا خفه شم و آبروی انقلاب رو نبرم... شماها خیلی آب‌زیرکاهین. https://eitaa.com/sadid_ch/410
۲۰- «روزنامه» پیدا کردن استپان سخت بود، نه چون خودش می‌خواست؛ هنوز هم مشکل می‌شد کسی را پیدا کرد که انگلیسی صحبت کند: تغییر یک‌شبه ایجاد نمی‌شود. از بین راننده تاکسی‌های فرودگاه، رفتم سراغ جوان‌ترها. گفتم آنها بیشتر ممکن است زبان بلد باشند. حسابم درست بود؛ این یکی خوب نمی‌تواند جمله بسازد، اما منظورم را می‌فهمد. در پرس‌وجوی آدرس استپان کمک می‌کند؛ هم راننده هم مترجم، با یک دستمزد. همان اول که گفتم دلار می‌دهم، تندتند چند جمله انگلیسیِ روان ردیف کرد، البته با لهجه؛ خیلی زود فهمیدم فقط همان‌ها را روان می‌گوید. از زرنگی‌اش خوشم آمد. این یازدهمین جایی است که سر می‌زنیم. یک جا شهرت استپان را می‌پرسند، جایی از قیافه‌اش سوال می‌کنند، "چکاره است؟" و این آخری که از قد و هیکلش می‌پرسد؛ من توضیح می‌دهم و راننده ترجمه می‌کند، از یک سر روان، از یک سر بامشقت. مگر می‌شود این قدر گمنام باشد؟ یعنی به همین زودی از یادها رفته؟ نکند اصلاً مرده باشد؟... راننده با کسی خیلی جدی مشغول صحبت است؛ حرکت دستشان نشان می‌دهد دارند سر آدرسی بحث می‌کنند. بالاخره می‌آید؛ با یک کروکی دستی که مرد برایش داخل پاکت سیگار پاره‌شده‌اش کشیده. "عجب! استپان این قدر تنزل کرده که از رو نقشه رفته تو کروکی دستیِ تو پاکت سیگار؟" - چی شد؟ چی می‌گفت؟ خیلی خلاصه جواب می‌دهد: «بریم» به حومۀ شهر می‌رویم؛ مسیر طولانی می‌شود فرصت انگلیسی تمرین کردن جوان. تا جایی که می‌توانم بفهمم، آرزو دارد بازیگر هالیوود شود و رندانه اشاره می‌کند البته اگر بتواند دلار کافی جمع کن... https://eitaa.com/sadid_ch/410
21- «عروسی» - این هم از کراوات من. حسام یک تکه پارچه را منظم گره زد دور گردنش. لعیا خندید. - کراوات با کاپشن خزدار خیلی نوبره. حسام دستی کشید روی صورتش و گفت: - در عوض صورتم خیلی مرتب شده. خدا پدر ابوطالب رو بیامرزه که با خودش وسایل اصلاح آورده بود. بعد به سبیل‌های مرتب شده‌اش دست کشید و گفت: - از اون همه دنگ و فنگ فقط یه صورت مرتب مانده. لعیا لبخند کم‌‌رنگی زد و سرش را پایین انداخت و گفت: - و... یه دل... - حسام شرمش را پنهان کرد و گفت: - آی راست گفتی! کت و شلوار شکلاتی شیک‌و‌مرتب، کراوات قهوه‌ای و کفش ورنی، لباس عروس نباتی با گل‌های گیپور و گوسفند قربانی و مجمع پر از بلغور و گوشت، حنا و قهوه تلخ و شیرینی، همه و همه پـــــر. حالا باید با کاپشن خزدار رنگ و رو رفته و کراوات پارچه‌ای.... لعیا اخم کرد. - خوبه... الان وقت این حرفاس؟! می‌خوای دل منو بسوزونی؟! - نه.. صبر کن خانم! بزار حرفم رو تمام کنم. همه اینهایی که گفتم بدون یه دل قرص، ذره کاهی نمی‌ارزه. - خوب میری منبر ها! ولی خدایی آخرش رو خوب اومدی. حسام به خودش در آینه شکسته روی دیوار نگاه کرد و گفت: - عجب دامادی. بعد به لباس سبز کمرنگ لعیا و ردیف مرواریدهای روی سرشانه‌اش نگاه کرد و گفت: - بریم دیگه. لعیا خندید و گفت: - اون پارچه رو در بیار. حسام با خنده پارچه را از دور گردنش باز کرد. دو صندلی‌ پلاستیکی، یک جعبه مقوایی به عنوان میز و یک پارچه زربافت با برش نامرتب به جای رومیزی، آنجا منتظر عروس و داماد بود. لحظه‌ای بعد صدای خطبه عقد و صلوات در اردوگاه آوارگان سوری پیچید. https://eitaa.com/sadid_ch/413
هدایت شده از حمید رسایی
11.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
. ♻️ فصل درختکاری نزدیک است. تلاش کنیم درختان مثمر کاشته شود 👈 کانال حمید رسایی: eitaa.com/rasaee
18.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎬 بخشی از سخنرانی مهم مرحوم دکتر داوودی در رابطه با افزایش نرخ ارز و عوارض بعدی آن در همایش اقتصاد مقاومتی ۲۹ بهمن ۱۳۹۷. https://eitaa.com/sadid_ch/416
8.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎬 اینها نوکر لازم دارند امام خامنه‌ای: آمریکا نوکر می‌خواهد... جمهوری اسلامی عزت خود را به رخ اینها کشیده، اینها نمی‌توانند تحمل کنند. مردک شما برای اینها خرج کردید؟ نظر امام خامنه‌ای در مورد ترامپ و مذاکره https://eitaa.com/sadid_ch/417
هدایت شده از امیرحسین ثابتی
4.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شمخانی چه کار کرده که این همه نفتکش دارد؟ با اسنپ مسافرکشی کرده؟ مهمترین خطر روی کارآمدن جلیلی این بود که نظم اقتصادی غلط فعلی را تغییر میداد و به همین خاطر رای آوردن جلیلی خط قرمز ابرسرمایه دارانی بود که سالها به رانت پول نفت عادت کرده بودند. صوت کامل مصاحبه فیلم کامل مصاحبه @Sabety_ir ✅
38.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎬 واقعیت‌های تلخ پرونده فساد کرسنت فرشید فرحناکیان کارشناس حقوق نفت توضیح می‌دهد. تصمیم‌گیران پرونده فساد ذی‌نفع هستند... https://eitaa.com/sadid_ch/419
هدایت شده از محمد مهدی فاطمی صدر
دولت طاغوت الغارات مدت‌ها است که از دیاثت در حکم‌رانی رد شده است و به قیادت رسیده است؛ برای بسط کفر و فسق جا می‌کشد و بستر می‌‌گستراند...
🔻 جولانی مهره کیست؟ https://eitaa.com/sadid_ch/421
22- «همکاری» - و... آخرین حربه؟ از بین همۀ ما زن‌ها، مرضیه دست بلند کرد؛ هیچ‌کس نه، آن هم مرضیه! البته به قول سازمان خواهرمرضیه. از او خجالتی‌تر نداشتیم؛ می‌دانستم همین اواخر به خاطر کم‌حرفی و مشارکت نکردن توبیخ شده و ظاهراً توبیخ نتیجه داده بود. مربی تاکتیک رو کرد به مرضیه: - بگو. مرضیه دستپاچه بلند شد، روسری تک‌رنگ بدون گلش را با انگشتان لرزان مختصری مرتب کرد. با حالتی عصبی لبۀ پایین کتش را گرفت و پایین‌تر کشید، نکند که دستورالعمل پوشش سازمان را درست رعایت نکرده باشد. - سیانور. کلمه را ادا نکرد، از دهانش پرید. مثل کمانداری که مدت‌ها کمان را کشیده نگه داشته باشد؛ بعد خسته شود و تیر نخواسته از دستش دربرود. یاد خودم افتادم، من هم اوائل کلمات را گم می‌کردم. مغزم راهی می‌رفت و زبانم راه دیگری. یک لحظه می‌فهمیدم جوابی اشتباه را گفته‌ام و کار از کار گذشته. البته با چند بار تنبیه آدم عادت می‌کند و کار، درست می‌شود. دلم برایش سوخت، اما خودم را بی‌تفاوت نشان دادم. این جور موقعیت‌ها، فرصت بودند، نباید می‌گذاشتم تبدیل به تهدید شوند. از گوشۀ چشم مردها را نگاه کردم که سمت راست سالن نشسته بودند. کسی سر برنگرداند؛ می‌دانستند کنجکاوی کنند، در جلسات پاکسازی ایدئولوژیک چه اعترافات دروغی باید بسازند و تحویل بدهند؛ همان بغل‌دستی‌هایشان لو می‌دادند که فلانی به طرف خواهرها برگشت و... . آنها هم فرصت و تهدید را می‌شناختند. مربی تاکتیک نگاهی عصبانی به مرضیه کرد. - حربه یعنی سلاح؛ چیزی که به دشمن ضربه بزنه، نه به خودتون. سیانور آخرین چاره است. بشین! مرضیه سرش را پایین انداخت و نشست. می‌دانستم هرچه خجالت تحقیر شدن بین جمع سرخی به صورتش می‌آورد، ترس تنبیه بعد از جلسه، پاک می‌کند. این بار مردی از ردیف جلوی سالن دست بلند کرد. مربی ندید، یا نخواست ببیند. همان طور خیره به مرضیه، بلند گفت: - آخرین حربه... تظــــاهر به همکاریه؛ یعنـــــــــــی... چشم از او برداشت و خطاب به جمع ادامه داد: - ... یعنی اگه اسیر شدین، حرف بزنین. ادای مخالف سرسخت رو درنیارین. اول اطلاعاتی بدین که مطمئنین سوخته و رژیم ازش خبر داره. هم وقت می‌خرین، هم اعتماد. مرحلۀ بعد، راست و دروغ به هم ببافین. تا جای ممکن دروغ‌ها طوری باشه که دیرتر معلوم شه. زمان!... زمان، مهم‌ترین عامل عملیاته. یادتون باشه، با همین دستور ساده، حتی اگه اسیر هم شده باشین، ممکنه ورق برگرده. اون وقت شما هم آزاد می‌شین. مفهوم شد؟ خیلی هوشمندانه بود. همین چند جمله کافی بود احساس قدرت کنم، نه‌فقط من، کاملاً حس می‌کردم همه همین حال را دارند. مثل این بود که سلاحی مخفی به ما داده باشند که دشمن حتی با تفتیش بدنی و اشعۀ ایکس هم نتواند کشفش کند. "ببین چه بلایی سر مزدورهای رژیم بیاریم." احساس قدرت، با خودش لذت همراه آورده و به همین خاطر هم بود که زن‌ها و مردهای یونیفرم‌پوش هم‌صدا و با اشتیاق فریاد زدند: - بله. مفهومه. - و آخرین نکته؟ زیرچشمی مرضیه را نگاه کردم؛ نمی‌خواستم حال خوشم را با یک اشتباه زهرمار کنم. انگشت‌های دو دستم را در هم قفل کردم که هوس نکنند بالا بروند. مربی پرسید: - کسی نبود؟ سکوت. خود مربی شروع کرد کلمات را خیلی شمرده و با تأکید ادا کردن: -فکر نکنین که فقط خودتون به این آخرین حربه دسترسی دارین. سرمستی داشتن یک سلاح مخفی مخوف و انحصاری که حتی در اسارت هم مفید است،از چهره‌ها شسته شد. ناکامی جای سرخوشی را در نگاه‌ها گرفت. سوالی در چشم‌ها مانده بود و روی لب‌ها نمی‌آمد. مربی محکم و بلند، با لحنی مثل یک ضربه جواب سوالِ نپرسیده را گفت: -دشمن!...دشمن هم از این حربه خبر داره، شک نکنین! پس... من آموزش‌های نظامی را با نمرۀ خوب گذرانده بودم، اما جملات آخر مربی بدجوری مرا می‌ترساند. هنوز تمام تبعات آن کلمات را حساب و کتاب نکرده بودم که صدای مربی دوباره بلند شد؛ انگشت سبابه‌اش را بالا گرفت: - پس...اگه دیدین کسی بدون تهدید و فشار،خودش با میل و رغبت از همون اول شروع کرد به همکاری،شک کنین. اگه موقعیت اسیر گرفتن فراهم بود،که هیچ...نبود باید...باید اعدام بشه. برای اینکه تو عملیات دست و دلتون نلرزه می‌گم،منطق ساده و روشنی پشت این تصمیمه: اگه راست گفته باشه،شهیده و اگه راست نگفته باشه، شما با تشخیص درستتون عملیات رو نجات دادین.مفهومه؟ این،ترسناک‌ترین جنگ ممکن بود. باید به هرکس که دلت می‌گفت دوست است،شک می‌کردی؛ انگار بخشی از وجودت آماده بود با خیانت به تو، با دشمن همکاری کند. صداهای مردد مردانۀ سمت راست سالن با صداهای دودل زنانۀ سمت چپ مخلوط شد: -بله،مفهومه. -از همین جا سوار اتوبوس می‌شین، می‌رین تا یه عملیات انجام بدین که مثل فروغی ابدی تو تاریخ ایران،جاودان می‌مونه؛زنده باد مسعود!پاینده مریم! -زنده باد مسعود! پاینده مریم! https://eitaa.com/sadid_ch/422