خستم..
نه از زندگی،
از دور بودن.
یه جوری دلتنگتم که حتی اشک هم نمیتونه حرفام رو بگه .
میشینم و فقط تو دلم صدات میکنم.
نه حرف بلدم، نه اشک آرومم میکنه.
فقط یه دلِ جا مونده وسط بینالحرمین
که هر چی میگذره
بیشتر میفهمه بدون تو
هیچجا قرار نیست شبیه خونه باشه.
دقیقا تایمی که بهش نیاز داشتم برام پیام اومد :)💔
دوستت دارم...
اما نه برای آنکه دوستم بداری.
دوستت دارم، چون این «دوست داشتن»
چیزیست که من را من میکند.
انگار بودن من، معنا میگیرد
در تکرار نام تو، در ذهنی که میداند بیهوده است
و باز ادامه میدهد...
شاید عشق یکطرفه، خالصترین شکل عشق باشد.
بیمعامله، بیانتظار،
چیزی میان ایمان و جنون.
همانطور که شمع، میسوزد برای روشنایی
نه برای آنکه دیده شود.
تو خدای معبد خاموشی هستی،
و من زائری که هر شب، بیپاسخ دعا میخواند.
اما باز میآید،
چون دعا کردن، خودش یک شکل از زیستن است.
عشق من، شاید تراژدی باشد
اما مگر نه اینکه تراژدیها
از زیباترین روایتهای بشریاند؟
در رنجی که میکشم، حقیقتیست
که در هیچ لذتی پیدا نمیشود.
و اگر روزی بپرسی چرا؟
خواهم گفت:
"چون انسان بودن، یعنی توان دوست داشتن حتی وقتی که نمیخواهدت."
متن.:).Choghook