🌼🍀🌹🕊🌹🍀🌼
#کرامات_شهداء
#خاطره_هفتاد_هزار_تومان
#شهید_والامقام
#علی_عابدینی
چند روزی بود که با وضعیت مالی بدی دست و پنجه نرم می کردیم ...
هزینه خورد و خوراک خودم و بچه هام به کنار ، بدهکاری هام به مردم هم آزارم می داد...
چند وقتی می شد لنگ #هفتادهزار_تومن پول بودم . خجالت هم می کشیدم به کسی بگم و از مردم کمک بخوام ، ترجیح می دادیم صورتمون رو با سیلی سرخ نگه داریم .
منتظر بودم فرجی بشه و خدا بهمون کمک کنه.
یک روز که داشتم کار های خونه رو می رسیدم دیدم یکی در خونه رو می زنه ، چادرم رو سرم کردم و درب خونه رو باز کردم . دیدم #شهید_علی_عابدینی پشت در بود . چند مدتی بود که از #سوریه برگشته بود. سلام کرد و از وضعیت زندگیمون ازم سوال پرسید، بعدش یه بسته پول رو به عنوان کمک با اصرار زیاد بهم داد و رفت...
از خدا خیلی ممنون بودم. رفتم بالا و سریع بسته پول رو باز کردم. پول ها رو شمردم و با کمال ناباوری دیدم پول ها دقیقا #هفتادهزار_تومن بود . این درحالی بود که من به هیچ کس نگفته بودم نیاز به این مقدار پول دارم...
#روحش_شاد
#یادش_گرامی
#راهش_پر_رهرو
@safireshg1
🌹🕊🥀🌴🥀🕊🌹
#کرامات_شهداء
#شهید_والامقام
#محمدسعید_امام_جمعه_شهیدی
یک شب که در جبهه ی غرب در سنگر خوابیده بودم، #محمد که در عملیات بیت المقدس (فتح خرمشهر) #شهید شده بود، به خوابم آمد.
بعد از احوالپرسی گفت : «آقا محمود وسایلت را جمع کن، وصیت نامه ات را بنویس و آماده شو که چند روز دیگر قرار است پیش ما بیایی.
پرسیدم: «تو از کجا می دانی»
گفت: «این جا کسانی هستند که به من اشاره می کنند به شما بگویم، پیش ما خواهی آمد.»
نیمه های شب از خواب پریدم.
از شدت ترس و اضطراب تمام وجودم به شدت می لرزید، بوی مرگ چنان در جانم پیچیده بود که به کلی خودم را از یاد برده بودم .
بلند شدم، دو رکعت نماز خواندم .
پس از این خواب روزهای متمادی در این فکر بودم که چرا خداوند مرا برای #شهادت برگزیده است، از یک طرف حالت شوق داشتم که می خواستم دنیا را پشت سر بگذارم ولی با خود می گفتم : «به راستی پس از رفتنم از این دنیای خاکی پدر و مادرم چه حال و روزی پیدا خواهند کرد، حالت توأم با ترس و شادی مرا در کش و قوس انداخته بود.
چند روزی در این حالت بودم، بالاخره در یکی از شب ها همان دوستم به خوابم آمد و گفت: «آقا جان شما خیلی چیزها با خود اندیشیدی ، خیلی فکرها کردی، فعلاً در همین دنیایی که وابسته آن هستی خواهی ماند، دست و پاهایت از تو پذیرفته می شود، اما خودت فعلاً نمی آیی» .
پرسیدم: «بعداً چه طور؟»
گفت: «بعداً خواهی دانست».
پرسیدم: اما حالا چه؟
گفت: «به آن جایی که اشاره می کنم نگاه کن، دیدم همان دوستانی که قبلاً به #شهادت رسیده اند، دور هم جمع نشسته اند و یک جای خالی در بین آن هاست.
او گفت: «آن جای توست ولی حالا نه، چون خودت خواستی بمانی»
از خواب بیدار شدم. زمان گذشت، پس از مدتی یک روز هنوز آفتاب نزده بود که کسی مرا از خواب بیدار کرد و گفت: «بلند شو، به چند نفر نیاز است تا از منطقه گزارش بیاورند و آن روز در کمین ضد انقلاب از ناحیه ی دست و پا مجروح شدم.
در مجموع هفده گلوله به من اصابت کرد و تمام دوستانم در اطرافم به #شهادت رسیدند و من ...».
#محمد_سعید در سال 1338 در قزوین متولد شد و در دوران سربازی با عضویت در بسیج در مناطق عملیاتی حضور یافت و چند بار مجروح شد، و در تاریخ 1361/03/04در سن 23 سالگی در مرحله ی اول عملیات بیت المقدس به #شهادت رسید .
راوی :
محمود رفیعی
#روحش_شاد
#یادش_گرامی
🇮🇷@safireshg1
🌹🕊🥀🌴🥀🕊🌹
#کرامات_شهداء
#شهید_والامقام
#محمدسعید_امام_جمعه_شهیدی
یک شب که در جبهه ی غرب در سنگر خوابیده بودم، #محمد که در عملیات بیت المقدس (فتح خرمشهر) #شهید شده بود، به خوابم آمد.
بعد از احوالپرسی گفت : «آقا محمود وسایلت را جمع کن، وصیت نامه ات را بنویس و آماده شو که چند روز دیگر قرار است پیش ما بیایی.
پرسیدم: «تو از کجا می دانی»
گفت: «این جا کسانی هستند که به من اشاره می کنند به شما بگویم، پیش ما خواهی آمد.»
نیمه های شب از خواب پریدم.
از شدت ترس و اضطراب تمام وجودم به شدت می لرزید، بوی مرگ چنان در جانم پیچیده بود که به کلی خودم را از یاد برده بودم .
بلند شدم، دو رکعت نماز خواندم .
پس از این خواب روزهای متمادی در این فکر بودم که چرا خداوند مرا برای #شهادت برگزیده است، از یک طرف حالت شوق داشتم که می خواستم دنیا را پشت سر بگذارم ولی با خود می گفتم : «به راستی پس از رفتنم از این دنیای خاکی پدر و مادرم چه حال و روزی پیدا خواهند کرد، حالت توأم با ترس و شادی مرا در کش و قوس انداخته بود.
چند روزی در این حالت بودم، بالاخره در یکی از شب ها همان دوستم به خوابم آمد و گفت: «آقا جان شما خیلی چیزها با خود اندیشیدی ، خیلی فکرها کردی، فعلاً در همین دنیایی که وابسته آن هستی خواهی ماند، دست و پاهایت از تو پذیرفته می شود، اما خودت فعلاً نمی آیی» .
پرسیدم: «بعداً چه طور؟»
گفت: «بعداً خواهی دانست».
پرسیدم: اما حالا چه؟
گفت: «به آن جایی که اشاره می کنم نگاه کن، دیدم همان دوستانی که قبلاً به #شهادت رسیده اند، دور هم جمع نشسته اند و یک جای خالی در بین آن هاست.
او گفت: «آن جای توست ولی حالا نه، چون خودت خواستی بمانی»
از خواب بیدار شدم. زمان گذشت، پس از مدتی یک روز هنوز آفتاب نزده بود که کسی مرا از خواب بیدار کرد و گفت: «بلند شو، به چند نفر نیاز است تا از منطقه گزارش بیاورند و آن روز در کمین ضد انقلاب از ناحیه ی دست و پا مجروح شدم.
در مجموع هفده گلوله به من اصابت کرد و تمام دوستانم در اطرافم به #شهادت رسیدند و من ...».
#محمد_سعید در سال 1338 در قزوین متولد شد و در دوران سربازی با عضویت در بسیج در مناطق عملیاتی حضور یافت و چند بار مجروح شد، و در تاریخ 1361/03/04در سن 23 سالگی در مرحله ی اول عملیات بیت المقدس به #شهادت رسید .
راوی :
محمود رفیعی
#روحش_شاد
#یادش_گرامی
#راهـش_پر_رهرو
@safireshg1