کشکول سجودی
__
سه شنبه
میدان قیام
#روایت
کله شق بود. سن زیادی نداشت. شاید کلاس هفتم بود اما از آن حزباللهی خالص و درجه یک. من را یاد بسیجی های اول انقلاب و بچههای کمیته میانداخت. عکس آقا مجتبی را دست گرفته بود. هر موتوری رد میشد به زور نگهش میداشت و میگفت :
نگا کن چه عکس خوشگلیه، دلت میاد نچسبونم رو موتورت!؟
لوتی مسلک بود ، هر جور شده بود عکس رو میچسبوند.
بعضیها نمیایستادند و شروع میکردند به فحش دادن. اونم کم نمیآورد و صداشو مینداخت توی گلوش میگفت:
مرگ بر وطن فروش خائن
کسی جرئت نمیکرد برگردد و دهنبه دهنش بگذارد. کاری به درست و غلط کارش ندارم ولی به معنای واقعی یک لیدر تمام عیار بود و جو خیابان را عوض کرده بود.
اما سوالم اینست، در این دوره زمانهی عجیب این نوجوان چنین روحیهای را از کجا آورده است؟
#لیدر_دههنودی
https://eitaa.com/sajjudi
کشکول سجودی
____
دوشنبه
میدان قیام
#روایت
اسمش ماکان بود. شایدم ماکام. موهایش تا کمرش میرسید. به زور ۹ سال داشت. ظاهر پدر و مادرش اصلا شبیه حزباللهی ها و انقلابی ها نبود. اما ماشینشان پر از برچسب رهبری و ایران بود. طرح تمامی شابلون های موکب را روی ماشینش زده بود.
پرچم به دست کنار خیابان ایستاده بود. مدتی بود که ماکان/ماکام داشت نگاهم میکرد. بهش گفتم میخوای تو پرچم دست بگیری ؟
با اشتیاق گفت آره. پرچم را از دستم گرفت. رفت جلو و تا جایی که میتوانست پرچم را بالا گرفت. تا وقتی آنجا بودند کم نذاشت. انقلابی واقعی آنها بودند. اصلا که گفته انقلابی ها ظاهر مشخصی دارند!؟
#لیدر_دههنودی
https://eitaa.com/sajjudi
کشکول سجودی
لبخند به مردم
یکشنبه
تهران، میدان قیام
#روایت
هرکسی هر گونه میتوانست میخواست به مردم روحیه بدهد. حاجاقا هم آمده بود تا در موکب کمک کند. تنها کاری که مانده بود پرچم چرخاندن کنار خیابان بود. اما حاجاقا کار بلد بود. میدانست با محبت، همه را میتوان جذب کرد و حتما نیازی به وسایل و ابزار زیاد نیست. کنار خیابان به نشانه احترام دست بر سینه گذاشته بود و با لبخند از مردم پذیرایی میکرد.
مردم هم خیلی از این حرکت خوشحال میشدند و بوق میزدند و دست تکان میدادند.
به راستی هر کسی هر جور میتوانست به مردم روحیه میداد
کشکول سجودی
عمامه پرانی...
عذرخواهی باید بکنم از جهت اینکه من این متن را حتی برای بار دوم نمیخوانم تا ویراستاری بکنم و اینکه این متن رو اصلا با هدف نویسندگی و ... ننوشتم چون دلم هم نمیخواست بلکه صرفا سریع نوشتم تا این ماجرا ثبت شود
شرمنده. این رو پای بقیه کار ها نزارید...
دست و دلم برای نوشتن به هر چیزی میرود جز این ماجرا. نه برای اینکه خیلی برایم سخت بود بلکه برای اینکه دلم به حال نوجوانان آنجا میسوزد و آنها را مقصر نمیدانم. « دلیلش را بخوانید » ، شاید این متن حاوی پیام و محتوای خاصی هم نباشد ولی مینویسم تا ثبت شود و بماند. ۵ طلبه پر شور برای تبلیغ به شهر بار آمده بودیم. من کم سن و سال ترینشان بودم. بقیه افراد یا نزدیک ۳۰ سال بودند و یا بالای ۳۰ سال. اما تجربه کار با نوجوان منِ ۲۰ ساله از بقیه افراد بیشتر بود و شناخت خوبی نسبت به کار با نوجوان داشتم. شهر بار ۳ کلاس دبیرستان متوسطه اول بیشتر نداشت. تصمیم بر این شد دو تا گروه دو نفری و یک گروه یک نفری بشویم. آن تک نفر من بودم. روز اول مهمترین روز بود. من کلاس هفتم رفتم و بقیه عزیزان هشتم و نهم. کلاس خوبی هم شد. یک طرح درس درباره لذت اجرا کردم و در آخر درس را با پیام اسرائیل جنایت کار تمام کردم. دو دقیقه پایانی اشتباهی کردم و به بچه ها گفتم اگر سوال سیاسی دارید مطرح کنید. چون چند بار یکی دو نفر به شوخی شعار جاوید شاه داده بودند. یک نفر که جو گیر هم بود، بلند شد و گفت بچه ها اوضاع اقتصادی رو نگاه کنید. اگر شاه بیاد هممون یه پرشیا و موتور زیر پامونه.
بیچاره آن بچه ها...
بلافاصله بعد از اتمام صحبت هایش زنگ کلاس خورد و نتوانستم جوابش را بدهم. از کلاس بیرون آمدم. یادم است چند ماه پیش که برای تبلیغ دانشآموزی به سعادت آباد رفته بودم مسئولین گروه تبلیغی میگفتند موقع زنگ تفریح به حیاط برید و با بچه ها گرم بگیرید و صحبت کنید و با آنها رفیق بشوید. با همین باور وارد حیاط شدم و با انبوهی از شعار های هنجار شکنانه و فحش های رکیک به رهبری و ... مواجه شدم. دو طلبه دیگر را دیدم که گوشه حیاط رفته بودند و منتظر ما بودند تا برویم و به آنها ملحق شویم. اما قیافه آنها مانند بوکسوری بود که گوشه رینگ گیر افتاده و ترس و واهمه آن را برداشته. بچه ها دورهام کردند و هر یک چیزی میگفتند. نزدیک طلبههای دیگر شدم که یکی از بچه ها در آن شلوغی دست زیر عمامهم زد. با عکس العمل سرییع، قبل از اینکه عمامه به زمین بیوفته آن را از جلو گرفتم و روی سر گذاشتم. اما کس بسیار بسیار بدی به من دست داد. حسی که تا قبل از اون ماجرا تجربهاش نکرده بودم. حس طرد شدگی، حسی که انگار من کار نامناسبی کرده باشم و همه در مقابلم ایستادند تا من را بیرون بیاندازند. سریع با دو طلبه دیگر به بیرون از مدرسه رفتیم و منتظر دو طلبه دیگر شدیم. وقتی آنها آمدند متوجه شدیم عمامه آن رو را هم انداختند. یکی عمامه کوچکی داشت و بعد از افتادن روی زمین عمامهش کامل باز شد. اما عرق چینی به همراه داشت و همانجا آن را روی سر گذاشته بود. یکی از بچه ها هم گفته بود حاجاقا زاپاس داره. طلبه دیگر هم با وجود اینکه قد و هیکل درشتی داشت ولی با تحت الحنک باز پیش ما آمد که حکایت میکرد از درون مدرسه. مدیر مدرسه هم انگار نه انگار.. نمیدانم چرا با وجود او این اتفاق افتاد
همان طلبهای که عمامه کوچکی داشت عمامه را با یک دست توی پلاستیک دستش گذاشت و با روحیه خیلی قوی به مدیر گفت:
خب آقای مدیر ما فردا کی خدمت برسیم؟
از روحیهی او خیلی خوشم آمد. هر کس دیگری بود میگفت دیگر پایم را آنجا نمیگذارم.
با همدیگر از مدرسه دور شدیم. حتی در هنگام دور شدن برخی از بچه ها پشت سر ما سنگ پرتاب کردند.. خیلی حس بدی داشت . حس ممد رضا پهلویِ بیخاصیت رو داشتم که مردم بیرونش کرده بودن.
به محل اسکان رسیدیم. حالا باید صحبت میکردیم و میسنجیدیم چه کار اشتباهی کردیم. هر کسی مشغول صحبت از کلاسش شد. رفقایی که به کلاس نهم رفته بودند با ویدیو پروژکتور پاورپوینتی درباره مسائل سیاسی و سلبریتی های اونور آبی و پهلوی و ... مطرح کرده بودند. البته چون پاورپوینت دارای کلیپ و عکس بود کلاسشون خوب پیش رفته بود و بچهها نسبتا همراهی کرده بودند. اما دو عزیزی که به کلاس هشتم رفته بودند هم بسیار کم تجربه بودند در این زمینه و هم بدون محتوا سر کلاس رفته بودند. اول کلاس گفته بودند خب بچه ها هر کی سوال داره بپرسه...
بدترین و فاجعه ترین حالت ممکن که همین الان هم که در حال نوشتن این متن هستم بسیار ناراحت هستم از این حرکت بسیار ناشیانه ...
لازمه یادآوری کنم که ماه مبارک رمضان اول اسفند بود و جو جامعه برای اتفاقات ۱۸،۱۹ دی بسیار ملتهب بود. جوون ها واقعا فکر میکردند ۴۰ هزار نفر کشته دادند و بسیار از دست بسیجی و آخوند و ... غضبناک بودند. گویا پدر یکی از بچههای کلاس هشتم هم در همین درگیری ها دستگیر شده و در بازداشت به سر میبرد.