کشکول سجودی
عمامه پرانی...
عذرخواهی باید بکنم از جهت اینکه من این متن را حتی برای بار دوم نمیخوانم تا ویراستاری بکنم و اینکه این متن رو اصلا با هدف نویسندگی و ... ننوشتم چون دلم هم نمیخواست بلکه صرفا سریع نوشتم تا این ماجرا ثبت شود
شرمنده. این رو پای بقیه کار ها نزارید...
دست و دلم برای نوشتن به هر چیزی میرود جز این ماجرا. نه برای اینکه خیلی برایم سخت بود بلکه برای اینکه دلم به حال نوجوانان آنجا میسوزد و آنها را مقصر نمیدانم. « دلیلش را بخوانید » ، شاید این متن حاوی پیام و محتوای خاصی هم نباشد ولی مینویسم تا ثبت شود و بماند. ۵ طلبه پر شور برای تبلیغ به شهر بار آمده بودیم. من کم سن و سال ترینشان بودم. بقیه افراد یا نزدیک ۳۰ سال بودند و یا بالای ۳۰ سال. اما تجربه کار با نوجوان منِ ۲۰ ساله از بقیه افراد بیشتر بود و شناخت خوبی نسبت به کار با نوجوان داشتم. شهر بار ۳ کلاس دبیرستان متوسطه اول بیشتر نداشت. تصمیم بر این شد دو تا گروه دو نفری و یک گروه یک نفری بشویم. آن تک نفر من بودم. روز اول مهمترین روز بود. من کلاس هفتم رفتم و بقیه عزیزان هشتم و نهم. کلاس خوبی هم شد. یک طرح درس درباره لذت اجرا کردم و در آخر درس را با پیام اسرائیل جنایت کار تمام کردم. دو دقیقه پایانی اشتباهی کردم و به بچه ها گفتم اگر سوال سیاسی دارید مطرح کنید. چون چند بار یکی دو نفر به شوخی شعار جاوید شاه داده بودند. یک نفر که جو گیر هم بود، بلند شد و گفت بچه ها اوضاع اقتصادی رو نگاه کنید. اگر شاه بیاد هممون یه پرشیا و موتور زیر پامونه.
بیچاره آن بچه ها...
بلافاصله بعد از اتمام صحبت هایش زنگ کلاس خورد و نتوانستم جوابش را بدهم. از کلاس بیرون آمدم. یادم است چند ماه پیش که برای تبلیغ دانشآموزی به سعادت آباد رفته بودم مسئولین گروه تبلیغی میگفتند موقع زنگ تفریح به حیاط برید و با بچه ها گرم بگیرید و صحبت کنید و با آنها رفیق بشوید. با همین باور وارد حیاط شدم و با انبوهی از شعار های هنجار شکنانه و فحش های رکیک به رهبری و ... مواجه شدم. دو طلبه دیگر را دیدم که گوشه حیاط رفته بودند و منتظر ما بودند تا برویم و به آنها ملحق شویم. اما قیافه آنها مانند بوکسوری بود که گوشه رینگ گیر افتاده و ترس و واهمه آن را برداشته. بچه ها دورهام کردند و هر یک چیزی میگفتند. نزدیک طلبههای دیگر شدم که یکی از بچه ها در آن شلوغی دست زیر عمامهم زد. با عکس العمل سرییع، قبل از اینکه عمامه به زمین بیوفته آن را از جلو گرفتم و روی سر گذاشتم. اما کس بسیار بسیار بدی به من دست داد. حسی که تا قبل از اون ماجرا تجربهاش نکرده بودم. حس طرد شدگی، حسی که انگار من کار نامناسبی کرده باشم و همه در مقابلم ایستادند تا من را بیرون بیاندازند. سریع با دو طلبه دیگر به بیرون از مدرسه رفتیم و منتظر دو طلبه دیگر شدیم. وقتی آنها آمدند متوجه شدیم عمامه آن رو را هم انداختند. یکی عمامه کوچکی داشت و بعد از افتادن روی زمین عمامهش کامل باز شد. اما عرق چینی به همراه داشت و همانجا آن را روی سر گذاشته بود. یکی از بچه ها هم گفته بود حاجاقا زاپاس داره. طلبه دیگر هم با وجود اینکه قد و هیکل درشتی داشت ولی با تحت الحنک باز پیش ما آمد که حکایت میکرد از درون مدرسه. مدیر مدرسه هم انگار نه انگار.. نمیدانم چرا با وجود او این اتفاق افتاد
همان طلبهای که عمامه کوچکی داشت عمامه را با یک دست توی پلاستیک دستش گذاشت و با روحیه خیلی قوی به مدیر گفت:
خب آقای مدیر ما فردا کی خدمت برسیم؟
از روحیهی او خیلی خوشم آمد. هر کس دیگری بود میگفت دیگر پایم را آنجا نمیگذارم.
با همدیگر از مدرسه دور شدیم. حتی در هنگام دور شدن برخی از بچه ها پشت سر ما سنگ پرتاب کردند.. خیلی حس بدی داشت . حس ممد رضا پهلویِ بیخاصیت رو داشتم که مردم بیرونش کرده بودن.
به محل اسکان رسیدیم. حالا باید صحبت میکردیم و میسنجیدیم چه کار اشتباهی کردیم. هر کسی مشغول صحبت از کلاسش شد. رفقایی که به کلاس نهم رفته بودند با ویدیو پروژکتور پاورپوینتی درباره مسائل سیاسی و سلبریتی های اونور آبی و پهلوی و ... مطرح کرده بودند. البته چون پاورپوینت دارای کلیپ و عکس بود کلاسشون خوب پیش رفته بود و بچهها نسبتا همراهی کرده بودند. اما دو عزیزی که به کلاس هشتم رفته بودند هم بسیار کم تجربه بودند در این زمینه و هم بدون محتوا سر کلاس رفته بودند. اول کلاس گفته بودند خب بچه ها هر کی سوال داره بپرسه...
بدترین و فاجعه ترین حالت ممکن که همین الان هم که در حال نوشتن این متن هستم بسیار ناراحت هستم از این حرکت بسیار ناشیانه ...
لازمه یادآوری کنم که ماه مبارک رمضان اول اسفند بود و جو جامعه برای اتفاقات ۱۸،۱۹ دی بسیار ملتهب بود. جوون ها واقعا فکر میکردند ۴۰ هزار نفر کشته دادند و بسیار از دست بسیجی و آخوند و ... غضبناک بودند. گویا پدر یکی از بچههای کلاس هشتم هم در همین درگیری ها دستگیر شده و در بازداشت به سر میبرد.
کشکول سجودی
عمامه پرانی...
قاعدتا او هم نمیآید در کلاس طرفداری جمهوری اسلامی را بکند بلکه تعداد زیادی از افراد کلاس را با خودش همراه کرده بود. به همین دلیل جو کلاس هشتم جو خیلی خوبی نبود نسبت به دیگر کلاس ها.
بعد از رد و بدل کردن نظر ها به این نتیجه رسیدیم که تعداد زیادی از بچه ها در حیاط مدرسه مشغول نگاه کردن بودند و نهایتا ۲۰ نفر معاند داشتند شلوغ بازی در میاوردند و هتک حرمت میکردند. کلاس من که نهایتاً سه نفر شعار دادند در کلاس. حداقل در کلاسی که من بودم افراد بیشتری نتوانستند بیشتر شعار دهند و اوضاع را خراب کنند.
دومین نتیجه که گرفتیم این بود که باید زمگ تفریح در دفتر مینشستیم و وقتی آب از آسیاب افتاد و بچه ها به کلاس ها رفتند ، آنوقت از مدرسه خارج میشدیم.
کلا یکبار دیگر به مدرسه راهنمایی رفتیم. خلاصه ماجرا این شد که عمامه من را دیگر ننداختند و با این روش ها توانستیم عمامه خود را در مدرسه حفظ کنیم اما دیگر قبح شکنی اتفاق افتاده بود بچه ها با هم در رقابت افتاده بودند که کدام پایه میتواند روحانییون را بیشتر اذیت کند.
دیگر محتوای خوب هم خیلی اثر نداشت.
کلاس بعدی که رفتم نهم بود و به صورت تنهایی رفتم. سر کلاس وقتی در حال صحبت بودم چند نفر با نخود و سنگ کوچک من را هدف قرار میدادند و میخندیدند. چند نفر وسط کلاس شعر میخواندند و مشغول رقصیدن بودند
تنها توانستم چند نفر را شناسایی کنم و به کافه کتاب دعوت کنم و روی آنها کار کنم تا آنها از مسیر خارج نشوند...
البته در این بخش قصد داشتم تمام اتفاقات ناگواری که افتاده بود را ذکر کنم. و قدری هم بی انصافی کردم چون انصاف در این بود که به نکات مثبت بسیاری که وجود داشت هم اشاره کنم و انقدر سیاه ننویسم اما خدمتتون عرض کردم که فقط یکبار این حوصله را دارم میگذارم که بنویسم تا این ماجرا ثبت شود. حس خوبی ندارم چون مثل سعید روستایی و بیبیسی، فقط به نقاط منفی اشاره کردم و نویسنده مگسیای بودم . اما این را نوشتم تا دیگر مبلغ بیتجربه در چنین فضای ملتهب و دشواری نیاید و گند بزند به همه چیز...
واقعا خیلی وقت ها کار نکردن بهتر از کار کردن است...
اما چرا این ماجرا را تقصیر آن نوجوانان نمیدانم ؟؟؟؟
به این دلیل، بخوانید👇🏻
سوء مدیریت برخی جاها میتواند دین و اعتقاد مردم را متزلزل کند. مسئولین لطف کردند و تکنولوژی آنتن 8k را برای شهر بار با جمعیت ۶ هزار نفری آوردند که هنوز برای نیشابور با جمعیت ۳۰۰ هزار نفر نیاوردند. در نتیجه تمامی تلویزیون های آنها قطع شد. حالا آنها دو راه داشتند
۱_ با قیمت یک و نیم میلیون ماهواره بخرند «همراه با نصب»
۲_ با قیمت یکملیون و ششصد یک دستگاه دیجیتال دسته دوم بخرند
و اینگونه شد که نزدیک به نیمی از مردم در خانهشان ماهواره داشتند و بچهها پای ماهواره بزرگ شدند
11.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔺️حرفهای جوزفین گیلبو افسر اطلاعاتی ارتش آمریکا درباره جنایت آمریکا در میناب
➕️ @Yaminpour
پا برهنگان
امروز یک فیلم دیدم از اردوی جهادی بچه های مناطق محروم به شمال شهر تهران.
اشتباه ننوشتم، بچه های مناطق محروم از روستاهای دور دست، آمدند تهران اردوی جهادی.
یک مینی بوس گرفته بودند و هزار کیلومتر راه آمده بودند تا زعفرانیه و چیذر و ...
میرفتند در خانه هایی که موج موشک خرابشان کرده بود، جارو میزدند، شیشه های شکسته را جمع میکردند، بیل میزدند.
در خانه هایی که توی حیاطش دهها خانه کوچک آنها جا میشد.
شما نمیفهمید چه میگویم. یعنی مطمئنم اگر جهادی نرفته باشید متوجه نمیشوید چه میگویم.
تو از آخر دنیا، از روستاهای اطراف میناب بلند بشی بیای تهران کمک؟ چرا، چون چهل درصد موشکها به تهران میخورد؟
از اطراف میناب عزادار؟!
میدانید چقدر سعی کردند به اسم "طبقات اجتماعی" و "عدالت چه شد؟" و" آقای جمهوری اسلامی چه میکنی؟" و چه و چه این ظلم تاریخی شاهان ایران و گماشته های آمریکا را پای نظام مقدس ما بنویسند؟
میدانید چقدر سعی کردند با فشار اقتصادی له تان کنند و رییس کنگره آمریکا در نهایت اعتراف کرد و گفت فشار اقتصادی میآوریم که طبقه محروم درد بکشند چون آنها بیشتر پای کار انقلاب ایرانند. میدانی یعنی چی؟ یعنی دهها سال هدفشان شما بودید. حالا اینجا چه میکنید؟ در کوچه پس کوچه های شمیران؟ آمده اید جهادی؟ وای خدایا چه میبینم؟
این چه تربیت کردنی بود که فقر و غنا و دارایی و نداری و قوم و قبیله و لهجه و زبان و رنگ پوست و لباس و درس و علم و همه را خرق کرده و صاف زده وسط قلب این مردم و آن را زیر و رو کرده؟ این چه مقلب القلوبی است، چه احسن الحالی است که میبینم؟ این چه مردمی هستند؟
☘
دیروز در جلسه ای یکی از مدیران میگفت فقط یک نفر در یکی از فقیر نشین ترین محله های شهرمان ، صد ملیون پول داده، پرچم ایران خریده ، بین مردم پخش کرده.
دقت کنید. دوباره بخوانید از اول. در یکی از فقیرنشین ترین محله های شهر، یک نفر، صد ملیون ، فقط پول پرچم ایران داده. که برساند به مردم
☘
سید علی! آقا جانم! بلند شو بیا ببین چه تربیت کرده ای! ببین چه ملتی ساخته ای!
دیدی باباها با قد کشیدن و رعنا شدن بچه شان چطور چشمشان برق میزند از شادی؟ بابای شهیدمان بلند شو ببین این مردم چطور برخاسته اند که روزهای دهه پنجاه و دهه شصت هم به گردش نمیرسد.
خدایا ما را با پا برهنگان خمینی و خامنه ای محشور کن. ما را نه به زبان و شناسنامه که به حقیقت و واقعیت، ایرانی محشورمان کن.
☘
پ.ن. فیلم هجرت و حضور بچه های مناطق محروم در تهران را اینجا ببینید
https://eitaa.com/baftar_resane/7263
@ali_mahdiyan
هدایت شده از روزنوشت های یک طلبه
بیانات امام شهید ما (روحی له الفداء) خطاب به طلاب:
(انگار برای همین امروزه)
طلبهها باید در صفوف مقدّم باشند؛
اگر جنگ پیش مىآید، طلبه باید در صفوف مقدّم جنگ باشد؛ و این را ارزش قرار بدهید؛ این حقیقتاً یک ارزش است.
آن کسى که در حوزهى علمیّه مشغول درس خواندن است، به مجرّد اینکه اذان حرب، اذان جهاد بلند شد، مىشتابد به سَمت جهاد فىسبیلالله؛ این اصلاً قیمت ندارد.
بهترین عناصر طلبه آن کسى است که همین روحیه را در خود داشته باشد و بپروراند که مشمول آن حدیث «مَن لَم یَغزُ وَ لَم یُحَدِّث نَفسَهُ بِالغَزو» نشود.
اگر هم عملاً وارد میدان جنگ نمیشود، دلش براى میدان جنگ بجوشد؛ حالا یک مانعى پیش آمده و نمیتواند برود امّا دلش آنجا باشد؛ [یعنى] «حَدَّثَ نَفسَهُ بِغَزو» باشد؛ این ارزش بسیار والایى است؛ این روحیه باید زنده بماند.
در حوادث گوناگونِ انقلاب، طلّاب حاضر و آماده [باشند]؛ مسئلهى آمریکا پیش مىآید، اظهار نفرت از دشمنان و مستکبرین پیش مىآید، مسائل خلیج فارس پیش مىآید، مسائل گوناگون دیگرى پیش مىآید، طلبه اوّل کسى باشد که احساس کند مسئولیّتى دارد و آن مسئولیّت را استفسار کند و ببیند چیست، و هنگامى که مشخّص شد، در جاى مسئولیّت خودش باشد.
۱۳۶۹/۱۱/۰۴
بیانات در دیدار اعضای مجمع نمایندگان طلاب و فضلای حوزه علمیه قم
@morabet_313