پا برهنگان
امروز یک فیلم دیدم از اردوی جهادی بچه های مناطق محروم به شمال شهر تهران.
اشتباه ننوشتم، بچه های مناطق محروم از روستاهای دور دست، آمدند تهران اردوی جهادی.
یک مینی بوس گرفته بودند و هزار کیلومتر راه آمده بودند تا زعفرانیه و چیذر و ...
میرفتند در خانه هایی که موج موشک خرابشان کرده بود، جارو میزدند، شیشه های شکسته را جمع میکردند، بیل میزدند.
در خانه هایی که توی حیاطش دهها خانه کوچک آنها جا میشد.
شما نمیفهمید چه میگویم. یعنی مطمئنم اگر جهادی نرفته باشید متوجه نمیشوید چه میگویم.
تو از آخر دنیا، از روستاهای اطراف میناب بلند بشی بیای تهران کمک؟ چرا، چون چهل درصد موشکها به تهران میخورد؟
از اطراف میناب عزادار؟!
میدانید چقدر سعی کردند به اسم "طبقات اجتماعی" و "عدالت چه شد؟" و" آقای جمهوری اسلامی چه میکنی؟" و چه و چه این ظلم تاریخی شاهان ایران و گماشته های آمریکا را پای نظام مقدس ما بنویسند؟
میدانید چقدر سعی کردند با فشار اقتصادی له تان کنند و رییس کنگره آمریکا در نهایت اعتراف کرد و گفت فشار اقتصادی میآوریم که طبقه محروم درد بکشند چون آنها بیشتر پای کار انقلاب ایرانند. میدانی یعنی چی؟ یعنی دهها سال هدفشان شما بودید. حالا اینجا چه میکنید؟ در کوچه پس کوچه های شمیران؟ آمده اید جهادی؟ وای خدایا چه میبینم؟
این چه تربیت کردنی بود که فقر و غنا و دارایی و نداری و قوم و قبیله و لهجه و زبان و رنگ پوست و لباس و درس و علم و همه را خرق کرده و صاف زده وسط قلب این مردم و آن را زیر و رو کرده؟ این چه مقلب القلوبی است، چه احسن الحالی است که میبینم؟ این چه مردمی هستند؟
☘
دیروز در جلسه ای یکی از مدیران میگفت فقط یک نفر در یکی از فقیر نشین ترین محله های شهرمان ، صد ملیون پول داده، پرچم ایران خریده ، بین مردم پخش کرده.
دقت کنید. دوباره بخوانید از اول. در یکی از فقیرنشین ترین محله های شهر، یک نفر، صد ملیون ، فقط پول پرچم ایران داده. که برساند به مردم
☘
سید علی! آقا جانم! بلند شو بیا ببین چه تربیت کرده ای! ببین چه ملتی ساخته ای!
دیدی باباها با قد کشیدن و رعنا شدن بچه شان چطور چشمشان برق میزند از شادی؟ بابای شهیدمان بلند شو ببین این مردم چطور برخاسته اند که روزهای دهه پنجاه و دهه شصت هم به گردش نمیرسد.
خدایا ما را با پا برهنگان خمینی و خامنه ای محشور کن. ما را نه به زبان و شناسنامه که به حقیقت و واقعیت، ایرانی محشورمان کن.
☘
پ.ن. فیلم هجرت و حضور بچه های مناطق محروم در تهران را اینجا ببینید
https://eitaa.com/baftar_resane/7263
@ali_mahdiyan
هدایت شده از روزنوشت های یک طلبه
بیانات امام شهید ما (روحی له الفداء) خطاب به طلاب:
(انگار برای همین امروزه)
طلبهها باید در صفوف مقدّم باشند؛
اگر جنگ پیش مىآید، طلبه باید در صفوف مقدّم جنگ باشد؛ و این را ارزش قرار بدهید؛ این حقیقتاً یک ارزش است.
آن کسى که در حوزهى علمیّه مشغول درس خواندن است، به مجرّد اینکه اذان حرب، اذان جهاد بلند شد، مىشتابد به سَمت جهاد فىسبیلالله؛ این اصلاً قیمت ندارد.
بهترین عناصر طلبه آن کسى است که همین روحیه را در خود داشته باشد و بپروراند که مشمول آن حدیث «مَن لَم یَغزُ وَ لَم یُحَدِّث نَفسَهُ بِالغَزو» نشود.
اگر هم عملاً وارد میدان جنگ نمیشود، دلش براى میدان جنگ بجوشد؛ حالا یک مانعى پیش آمده و نمیتواند برود امّا دلش آنجا باشد؛ [یعنى] «حَدَّثَ نَفسَهُ بِغَزو» باشد؛ این ارزش بسیار والایى است؛ این روحیه باید زنده بماند.
در حوادث گوناگونِ انقلاب، طلّاب حاضر و آماده [باشند]؛ مسئلهى آمریکا پیش مىآید، اظهار نفرت از دشمنان و مستکبرین پیش مىآید، مسائل خلیج فارس پیش مىآید، مسائل گوناگون دیگرى پیش مىآید، طلبه اوّل کسى باشد که احساس کند مسئولیّتى دارد و آن مسئولیّت را استفسار کند و ببیند چیست، و هنگامى که مشخّص شد، در جاى مسئولیّت خودش باشد.
۱۳۶۹/۱۱/۰۴
بیانات در دیدار اعضای مجمع نمایندگان طلاب و فضلای حوزه علمیه قم
@morabet_313
کشکول سجودی
زورخانه و لزوم ایجاد نقطه مشترک
برای ارتباط گرفتن با نوجوان نیاز به نقطه اشتراک هست. اگر فردی میخواهد با نوجوانان ارتباط سازندهای بگیرد نیاز دارد تا نقطه اشتراکی بین خودش و آنها پیدا کند و ارتباط را از آن شروع کند.
بعد از ماجرای عمامه پرانی به پدرم زنگ زدم تا با ایشان مشورت کنم و از راهنماییهایشان استفاده کنم. ایشون خاطره جذابی از دوران جوانی و تبلیغ خودشان تعریف کردند.
_ سال ها پیش یکی از دوستانم «آشیخ علی گندمی» به تبلیغ رفته بود. در آن روستا هیچ بچهای برای او تره هم خورد نکرده بود و با اپ همراهی نمیکرد. از آنجا که کمربند مشکی کاراته داشت رفت در روستا اعلام کرد از فردا کلاس کاراته به صورت رایگان برگزار میشود. نوجوان ها و جوانان روستا هم بسیار استقبال کردند. کم کم راه ارتباطی برای آشیخ علی گندمی باز شد توانست سالیان سال هر موسم تبلیغی به آنجا برود و تاثیر گذاری زیادی داشته باشد. شما هم باید ...
#شهر_بار
بعد از ماجرای برخورد دبیرستانی ها خیلی به فکر افتادم. دنبال راهی بودم تا با نوجوانان ارتباط سازندهای برقرار کنم. به پدرم زنگ زدم تا قدری راهنماییم کنند. بعد از شنیدن ماجرا، خاطرهای از یکی از دوستانشان به نام «آشیخ علی گندمی» را برایم تعریف کردند. سالیان پیش آشیخ علی به روستایی میرود ولی متاسفانه هیچ یک از بچههای روستا به او محل نمیدهند. اما او دست بردار نبوده. از آنجایی که دان دو کاراته داشته ، در روستا اعلام میکند از فردا کلاس کاراته برگزار میشود. کم کم نوجوانان هم استقبال میکنند و با آشیخ علی رفیق میشوند. آشیخ علی هم میتواند سالیان سال در موسم تبلیغی به آن روستا رود و به آنجا رسیدگی کند.
در آخر پدرم گفتند باید نقطه اشتراکی با نوجوان پیدا کنی و آنها را جذب کنی.
فکر کردم و دیدم هر جایی که توانستم با نوجوانان ارتباط خوبی بگیرم ، شروع و جرقه ارتباط یک نقطه اشتراک بوده. مثلا راجع به فوتبال و بازیکنانش با آنها صحبت کردم یا راجع به تکنولوژی و موبایل های مختلف ، بعضی اوقات هم عکاسی و دوربین های متفاوت..
شاید برای طلاب کمی این مسئله سخت باشد از آن جهت که آنها متاسفانه به مدت زیادی از جامعه دور هستند و با کتبی سر و کار دارند که مناسب مردم عادی نیست.
متوجه شدم که یک زورخانه در شهر بار وجود دارد. از آنجا که علاقه بسیار زیادی به ورزش باستانی داشتم و سالیان سال به آن مشغول بودم، زورخانه را همان نقطه اشتراک بین خودم و نوجوانان دیدم. خوشبختانه بچههای زیادی هم به زورخانه میامدند. همان جلسه اول بچهها خیلی خوششان آمد که حاجاقا کنار آنها در گود میاید و با آنها ورزش میکند. بلکه دو بیت شعر از امیرالمومنین به شیوه زورخانهای هم میخواند و چهچهه میزند. خلاصه رفیق های خیلی خوبی شدیم و توانستم ارتباط موثری با آنها داشته باشم، شبها تا ساعت ۱۱ شب دور هم گعده میکردیم. به علاوه پیشنهاد نقش علیاکبر را در تعزیه خوانی محرم دادند. حتی یکی از جوانان میگفت:
حاجاقا بیا از همینجا دختر بگیر. اینجا ۸۵ درصد جمعیت مردم سید هستند. بعدش هم بیا کلا همینجا زندگی کن.
خلاصه اگر ماهرمضان کمی بیشتر طول میکشید ممکن بود متاهل برگردم😅
همهی اینها به لطف نقطه اشتراک و یک مهارت بود..
@sajjudi | #سفرنامه
تهران را دوست دارم.
برای آب و هوای اینروزهایش که نفس کشیدن را لذت بخش میکند.
برای ابر های صورتی و ارغوانی وقت غروبش.
برای خیابان های تمیز و طولانیش که خوراک قدم زدن است.
برای امکانات و تکنولوژیش که میتوانم پیشرفته بودن ایران را در آن ببینم.
برای دانشگاه های نخبهپرورش که تهرانیمقدم و احمدیروشن و فریدون عباسی تربیت میکند.
برای بهشت زهرا و مزار شهید بهشتی و حاجیزاده عزیزم..
برای میدان خراسان و هیئتهای کوچک و خانگی بسیارش.
برای درختان ولیعصر و لبو های خوشمزهای که شبانه میخوردیم
برای میدان کاج سعادت آباد که اولین تجربه تبلیغی دبیرستانم بود.
برای نهمیهای دبیرستان شهدای پارس خودرو.
برای مسجد جامع نیاوران و دعای ندبهی پیرمردی و صبحانه دلچسبش.
برای دماوند بلند قامتش که مظهر ایستادگی است.
برای حرم امامم روحالله، کسی که تهران نه بلکه ایران مدیون اوست.
برای مصلی تهران، جایی که امام شهیدم را برای اولین بار آنجا دیدم.
برای مردمان با وفایش که با وجود مشکلات متعدد پشت انقلاب را خالی نکردند.
برای آن دختران کمحجابی که شبها زیر باران پرچم میچرخانند و در سوگ رهبر میگریند.
برای آن مرد بازاری که طلق موتورش را به خاطر عکس رهبری شکسته بودند و داشت روی بدنه موتورش عکس رهبری را میچسباند.
برای کودکان لوتی سوپر انقلابی میدان قیام
برای عطش تبلیغی گستردهاش در نقطه نقطه شهر و کمبود طلاب
برای پیرمردان دولابی که حاضرند خودشان را به موشک ببندند و مستقیم برن تو خونه خونه نتانیاهو
هدایت شده از منصور آقاجانی | رُوَیحِل
بسم الله الرحمن الرحیم
شهیدی که دیروز عصر منزلش رفتیم با همه شهدا فرق داشت، آخه کنار رهبر شهیدمون به شهادت رسیده بود
پسرش میگفت ازش پرسیدم چیکار میکنی؟ گفت من اسمم، شغلم رو نشون میده: غلامعلی...
شهید غلامعلی، غلام سیدعلی، ۴۰ سال به رهبر عزیزمون خدمت کرده بود و آخر هم در کنار رهبر به شهادت رسیده بود
منزلی در جنوب شهر تهران، منزلی قدیمی در یک نقطه بسیار قدیمی. دم در منزلشون دیدم خانم الهام چرخنده هم اومده تا از این لحظات، مستند بسازه و صحبتهای خانواده شهید رو ثبت کنه.
وارد خونه که شدیم باورم نمیشد! یعنی این خونه کسیه که ۴۰ سال خادم شخص اول مملکت بوده؟! مگه همه جای دنیا، مردم خودشون رو نزدیک به مسئولین نمیکنن که براشون کاخ و ویلا دست و پا کنن؟! اما یک خونه ساده در جنوب شهر با یک دست مبل و تمام.
همسر شهید شروع کرد به گفتن؛ همسرم آقا رو خیلی دوست داشت. چند روز هم نمیتونست از آقا جدا بمونه. ایام کرونا وقتی میرفت پیش آقا ۲۱ روز پیش آقا میموند که یه موقع رفت و آمد نکنه و آقا مریض بشه. میگفت فقط آقا سالم باشه. میرفت با پول خودش برای آقا خرید میکرد و پولی که آقا بهش میداد رو برای خونه خودمون خرج میکرد که زندگیمون برکت بگیره.
من چهارده سال باهاش زندگی کردم، اما انگار چهارده سال توی بهشت بودم. چهارده سالِ بهشتی...
این دو سه روز آخر انگار خیلی نورانیتر شده بود. دو روز قبل شهادتش میگفت به آقا گفتم دعا کنید من شهید بشم و آقا فقط من رو نگاه کرد و هیچی نگفت.
بهش گفتم: نگفت ان شاءالله بعد از ۱۰۰ سال و این حرفا؟ غلامعلی گفت: نه! حضرت آقا فقط من رو نگاه کرد. و دو روز بعد هم در کنار حضرت آقا به شهادت رسید. البته اگه میموند دق میکرد. نمیتونست نبودِ آقا رو دووم بیاره. اون روزی که بیت رو زدن، گفتیم غلامعلی فدای سر آقا! فقط خدا کنه آقا زنده باشه. (اینجا یاد حضرت ام البنین سلام الله علیها افتادم، که وقتی خبر شهادت پسرش رو دادن، گفت از حسین علیه السلام چخبر؟ فقط از حسین بگو...)
از غذاهای آقا، از همسر و پسر شهید پرسیدیم...
غلامعلی هفتهای دوبار از بیت مقداری از غذای آقا رو تبرکی میآورد. غذاهای آقا چیزایی مثل اشکنه و ماشپلو بود. میگفت دو بار به آقا گوشت دادیم. آقا گفت مگه مردم میتونن گوشت بخورن؟ برای من دیگه گوشت نذارید. به غلامعلی اعتراض میکردم که چرا انقدر به آقا سیبزمینی میدید؟ واقعا آقا با این غذاهایی که میخورد، فقط خدا حفظش کرده بود... حتی همین سیبزمینی هم حضرت آقا میگفت سه،چهار دونه بیشتر نگیرید. کبریت هم اگه میگرفتن، یه جعبه بیشتر نمیگرفتن
خدا نگذره از اونایی که به ایشون تهمت میزدن. این سبد غذایی رهبر یه مملکته! اگه یه وقت برای نوهاش جشن تولد میگرفت یا مراسمی چیزی بود، توی خونه آقا الویه و آش درست میکردن. این غذای تجملاتی آقا بود. (حاج خانم که اینو گفت، بچهها شروع به گریه کردن...) (-مولا قابل قیاس با کسی نیست- اما من یاد این قضیه تاریخی افتادم: عدهای به خادمان امیرالمومنین علیه السلام اعتراض کردن که چرا نونهایی که مولا میل میفرمایند انقد خشک است؟ و خادمان گفتن مولا درِ کیسه نونها رو یجوری مهر و موم کرده که ما نتونیم حتی به نونها روغن بمالیم؛ و این آقایی که ما دیدیم، قطرهای از دریای امیرالمومنین علیه السلام بود)
حاج خانم میگفت آقا (شهید سیدعلی خامنهای) خیلی به اسراف حساس بودن، وقتی توی خونه مشغول مطالعه بودن، همه چراغها رو خاموش میکردن و فقط یک چراغ رو روشن میذاشتن
حین صحبت از شهید و رهبر شهید، یه مُهر آوردن و گفتن آقا با این نماز میخونده...! مهر رو دست به دست چرخوندیم، مهر به دست هرکسی میرسید بغلش میکرد و شروع به گریه میکرد. چندتا از رفقا که زرنگتر بودن مهر رو گرفتن و رفتن یه گوشهای و باهاش مشغول نماز شدن؛ نمازِ گریه!
اصلا حال و هوای خونه عجیب بود. هرکسی یه حالی داشت. مهر به دست خانم چرخنده رسید، چادرش رو روی سرش کشید و مهر رو زیر چادرش برد و شروع به گریه کرد... انگار همه با این مهر خاطرهها داشتن
پسر شهید صالحی میگفت...
این چند وقته پسرِ آقا (آقا مجتبی خامنهای) خیلی هوای ما رو داشت و دائم میپرسید همه چی سرجاشه؟ مشکلی چیزی ندارید؟
پدرم یه وقتایی لباس آقا رو خونه میآورد تا مادرم باافتخار لباس آقا رو بشوره. مادرم قبل از اینکه لباس رو با آب خیس کنه، با اشک چشمش خیس میکرد. پدرم میگفت آقا شبها ساعت ۱:۳۰ بلند میشه تا نماز بخونه و پدرم قبل از ایشون بلند میشد که اگه آقا چایی خواست، چاییِ تازه براش دم کنه و خلاصه هوای آقا رو داشته باشه.
شهید غلامعلی برای معنویت خودش برنامه جدی داشت. نماز شبش ترک نمیشد، ساعات مختلف در روز برنامه تلاوت قرآن داشت و این برنامه چه در منزل و چه سرکار و چه در سفر ترک نمیشد.
https://eitaa.com/orfeerfan