eitaa logo
دانلود
سِیـد‌مـُجتَـبــے.
لشگر اسلام تمام اینها رو فتح کرد به جز موته. در موته ۳ فرمانده اصلی اسلام شهید شدن و برگشتن. ‌‌ بعد
‌ سپاه اسامه آماده شده که برای بار دوم حرکت کنه به سمت موته چند هزار نفر در این سپاه هستن. ‌
سِیـد‌مـُجتَـبــے.
‌ سپاه اسامه آماده شده که برای بار دوم حرکت کنه به سمت موته چند هزار نفر در این سپاه هستن. ‌
‌ ابوبکر و سازمانش به این فکر کردن که اگه این سپاه از مدینه خارج بشه تا برن و برگردن علی بن ابیطالب همه امور رو دیگه در دست داره پس باید کاری کنن که این سپاه از جاش تکون نخوره.. سازمان ابوبکر با شبهه افکنی در مورد سپاه اسامه که جوانی ۱۹ساله بود باعث شد مردم مردد بشن و سپاه اسامه حرکت نکنه. اونها میگفتن اسامه جوونه نمیتونه فرماندهی کنه.
‌ پیامبر در حالی که مریض احوال بود از این موضوع مطلع شد و اومد به مسجد بالای منبر گفت من هنوز زنده ام از دستورم سرپیچی میکنید. ‌ مسلمونا گفتن یا رسول الله اسامه جوانه پیامبر گفت من اون رو به عنوان فرمانده قرار دادم شما جوانی اسامه رو دیدید ،من ندیدم؟ مسلمونا شرمگین و شرمنده شدن و از پیامبر معذرت خواهی کردن برگشتن به سپاه.
‌ پیامبر هر کسی رو که در مدینه بمونه و وارد سپاه اسامه نشه لعنت کرد ابوبکر و دوستانش مجبور شدن با سپاه اسامه حرکت کنن. ‌ سپاه اسامه از مدینه خارج شد.
سپاه اسامه از مدینه خارج شد ابوبکر در گوش اسامه گفت اسامه وضعیت جسمی پیامبر رو دیدی!؟! اگه پیامبر از دنیا بره ما به نماز میت پیامبر نمی‌رسیم . فیض عظیمی رو از دست میدیم اسامه هم ابوبکر رو که جای پدرش بود قبول داشت، اونو به عنوان نفر دوم اسلام میدونست . جواب داد اره ابوبکر گفت میخوای دو سه روز صبرکنیم یکیو بفرستیم اگه خبری شد برامون خبری بیاره؟ اسامه قبول کرد سپاه رو نگه داشتن
‌ ابوبکر به عمر بن خطاب گفت برو مدینه ببین اوضاع چجوریه اگه دیدی وضعیت پیامبر آخراشه ،خبر بده ما بگردیم مدینه. اگه دیدم افراد سپاه دارن متوجه میشن تو نیستی ،من یکیو میفرستم بیاد جای تو بعد تو برگرد. عمر با مغیره رفتن به مدینه. ‌
‌ عمر پدر زن پیامبره مستقیم رفت خونه پیامبر دید وضعیت پیامبر خیلی وخیم و خرابه. ‌ پیامبر وقتی این دوتا رو دید فهمید که سپاه اسامه حرکت نکرده. متوجه شد که اینها نقشه ای دارن پیامبر گفت کاغذ و قلم بیارید مطلبی براتون بگم که هیچ وقت گمراه نشید
‌ عمر گفت ولش کنید این تب داره هزیون میگه. کاغذ و قلم میخوایم چیکار قرآن ما رو بسه.. جمعیتی که تو خونه پیامبر بودن نصفشون گفتن عمر درست میگه نصفشون گفتن پیامبر دستورش باید اجرا بشه . بینشون دعوا شد حال پیامبر خراب شد همه رو از خونه بیرون کرد ‌