سِیـدمـُجتَـبــے.
سپاه اسامه آماده شده که برای بار دوم حرکت کنه به سمت موته چند هزار نفر در این سپاه هستن.
ابوبکر و سازمانش به این فکر کردن که اگه این سپاه از مدینه خارج بشه تا برن و برگردن علی بن ابیطالب همه امور رو دیگه در دست داره پس باید کاری کنن که این سپاه از جاش تکون نخوره..
سازمان ابوبکر با شبهه افکنی در مورد سپاه اسامه که جوانی ۱۹ساله بود باعث شد مردم مردد بشن و سپاه اسامه حرکت نکنه.
اونها میگفتن اسامه جوونه نمیتونه فرماندهی کنه.
پیامبر در حالی که مریض احوال بود از این موضوع مطلع شد و اومد به مسجد بالای منبر گفت من هنوز زنده ام از دستورم سرپیچی میکنید.
مسلمونا گفتن یا رسول الله اسامه جوانه
پیامبر گفت من اون رو به عنوان فرمانده قرار دادم
شما جوانی اسامه رو دیدید ،من ندیدم؟
مسلمونا شرمگین و شرمنده شدن و از پیامبر معذرت خواهی کردن
برگشتن به سپاه.
پیامبر هر کسی رو که در مدینه بمونه و وارد سپاه اسامه نشه لعنت کرد
ابوبکر و دوستانش مجبور شدن با سپاه اسامه حرکت کنن.
سپاه اسامه از مدینه خارج شد.
سپاه اسامه از مدینه خارج شد
ابوبکر در گوش اسامه گفت اسامه وضعیت جسمی پیامبر رو دیدی!؟! اگه پیامبر از دنیا بره ما به نماز میت پیامبر نمیرسیم .
فیض عظیمی رو از دست میدیم
اسامه هم ابوبکر رو که جای پدرش بود قبول داشت،
اونو به عنوان نفر دوم اسلام میدونست .
جواب داد اره
ابوبکر گفت میخوای دو سه روز صبرکنیم یکیو بفرستیم اگه خبری شد برامون خبری بیاره؟
اسامه قبول کرد
سپاه رو نگه داشتن
ابوبکر به عمر بن خطاب گفت برو مدینه ببین اوضاع چجوریه اگه دیدی وضعیت پیامبر آخراشه ،خبر بده ما بگردیم مدینه.
اگه دیدم افراد سپاه دارن متوجه میشن تو نیستی ،من یکیو میفرستم بیاد جای تو بعد تو برگرد.
عمر با مغیره رفتن به مدینه.
عمر پدر زن پیامبره مستقیم رفت خونه پیامبر
دید وضعیت پیامبر خیلی وخیم و خرابه.
پیامبر وقتی این دوتا رو دید فهمید که سپاه اسامه حرکت نکرده.
متوجه شد که اینها نقشه ای دارن
پیامبر گفت کاغذ و قلم بیارید مطلبی براتون بگم که هیچ وقت گمراه نشید
عمر گفت ولش کنید این تب داره هزیون میگه. کاغذ و قلم میخوایم چیکار قرآن ما رو بسه..
جمعیتی که تو خونه پیامبر بودن نصفشون گفتن عمر درست میگه نصفشون گفتن پیامبر دستورش باید اجرا بشه .
بینشون دعوا شد
حال پیامبر خراب شد
همه رو از خونه بیرون کرد
به مردم اطلاع دادن که پبامبر از دنیا رفته
عمر با خودش فک کرد پیامبر غسل و کفن بشه دفن بشه علی بن ابیطالب تمام قدرت رو در دست میگیره
قدرت رو در دست بگیره دیگه نمیشه کاری کرد
اعضا و یاران تیم هم نیستن پس باید چیکار کرد؟!؟
شمشیر کشید و نذاشت نماز و کفن و دفن انجام بشه.
به مردم گفت ای مردم پیامبر نمرده این مرگ موقته، پیامبر هنوز زنده ست منتطر میشیم پیامبر به هوش بیان
مردم هم خوشحال شدن که پیامبر هنوز هست.
حالا اگه اینجا امیرالمومنین بگه که پیامبر مرده و از دنیا رفته مردم میگن علی تو حب ریاست داری که دوس داری پیغمبر زودتر از دنیا بره
امیرالمومنین مجبور شد سکوت کنه و چیزی نگه
و از خونه خارج نشه
به ابوبکر خبر رسید که پیامبر از دنیا رفت
ابوبکر به اسامه کفت دیدی گفتم خوب شد نرفتیم
سپاه برگشت به مدینه.
سپاه اسامه اومد داخل مدینه برای انجام نماز و دفن پیامبر.
مردم مدینه هم میگن پیامبر نمرده
اینها دروغه چون شنیدن زنده ست
برخورد این دوتا گروه باهم داخل شهر باعث هرج و مرج و بحران داخل مدینه شد.
به ابوبکر گفتن یکاری کن الان مردم همو میکشن
گفت الان براتون درست میکنم
رفت خونه پیامبر دید بله واقعا پیامبر از دنیا رفته
اومد بیرون خبر فوت پیامبر رو اعلام کرد
عمر وقتی ابوبکر رو دید خیالش راحت شد
حالا اینجا اولین بحران مدینه رو کی از بین برد!؟
ابوبکر