سَــجدهٔ آخـر؛)
او روزی بزرگ میشود و میگوید قسم به دستان پر افتخار پدرم؛) _رقیه خانم فرزند جانباز حسین محمدی
پدر و مادر هرکدام از کودکی ارادتِ
ویژه ای داشتن به عزیزدردانه حسین ع
خانوم حضرت رقیه...
حتی شاید ماجرا از شب سومِ محرم
بود که شروع شد(((:
بماند...
عاشقی آنها با خانوم سه ساله بین
اطرافیان معروف شده بود...
(مجنون الرقیه)
زمانی که فهمیدن خداوند مهربان دختری
را به آنها هدیه داده بسیار دوست داشتن
که نامِ رقیه جانِ حسین ع را روی او
بگذارند...ولی حسی سنگین مانع میشد...
در آخر تصمیم بر این شد که نامش
حنانه باشد...
همه بسیار تعجب کرده بودن سرِ
نامگذاری فرزندشان!!!
بگذریم(:
(۱۳ اسفند ۱۴۰۴ ساعت حدود ۱۰ شب)
نوری دید و صدای بلند انفجار...
صداهایی که میگفتن حسین زدن...
در آن لحظات حسین یا رقـیـه ای گفت
و دیگر دردی حس نکرد...
شاید...نمیدانم...خدا میداند چه شد...
او با دست و پاهای بریده از بلندی به
پایین افتاد و سینه خیز چندمتری را رفت
تا دوستانِ دلاورش برگشتن و او را در
ماشین گذاشتن...
او با چشمانش میدید که دستانش همچو
گلی زیبا پر پر شده و خونی سرخ از
میانش جاریس...در آن لحظات میگفت
تنها خواسته ای که دارم این است
نام دخترکم را رقـیـه بگذارید...
_ زهرا پیری همسر جانباز حسین محمدی
رفیقش میگفت:
سید یه اخلاقی داشت که به کسی "نه" نمیگفت.
کسی رو دست خالی رد نمی کرد.
انگاری اون دنیا هم همین اخلاق رو داره
هر کی بهش توسل کرده ، دست خالی برنگشته....
#شهید_سیدعلی_زنجانی🕊