من رو به زمانی که فکر میکردم چهارصبح عجیب و زودترین ساعت برای بیدار شدن و غیرقابل باورترین زمان برای خوابیدنه برگردونید
افکار و زندگی انسانی خوابآلوده
دلم میخواد برگردم به اون زمانی که برای اولین بار وقتی مارنی آنجا بود رو دیدم و تبدیل به کارتون موردع
واااای
خیلی رویایی بود جایی که دختره رفته بود زندگی می کرد
وااای موهای بلند مارنی
افکار و زندگی انسانی خوابآلوده
واااای خیلی رویایی بود جایی که دختره رفته بود زندگی می کرد وااای موهای بلند مارنی
من عاشق اون دختره بودم ، اونجایی که رفتن توی یه قلعه متروکه بعد سیل و اینا اومد و مارنی گم شد
ما اینجا دیگه کم کم داریم از واقعیت نیازمند تحقق خیالات میشیم
افکار و زندگی انسانی خوابآلوده
ما اینجا دیگه کم کم داریم از واقعیت نیازمند تحقق خیالات میشیم
من دیگه حوصله ی بحث های فلسفی ندارم ، امشب بیدار بشم و ببینم همه اینا یه خواب ترسناک بوده و من سه سالمه
یا همین امشب ماشین زمان اختراع میشه و من اولین داوطلب برای استفاده ازش میشم
می دونم که قرار بود سعی کنم با یک متن بیام.ولی من حتی نرسیدم یکی از کارای مهمم رو انجام بدم.یک کار خارج از برنامه پیش اومد که خیلی بد بود.نهایتا بتونم بگم امروز رنگ یک فرش کهنه باارزش بود که تو یک انباری ای داشت خاک می خورد.نباید اونجا می بود.و نباید انقدر خاک می گرفت و باید به درد می خورد.فردا چهارشنبس.بعد مدرسه،هرچی هم که شده باشه یک نفس راحت می کشم و اولین کاری که می کنم نوشتن متنه و اینکه هوای خودتون رو خیلی داشته باشید
شب بخیر
هدایت شده از مرثیه ای کوتاه برای دیروز؛)
_میگویم به جادو ،به دنیای پریان ،به اژدهایان ،به افسانه ها باور دارم
+ میگوید اینها واقعی نیستند
_میگویم روزهایم که سخت میشود نفس که کم می آورم قلبم که تیر میکشد نبضم که کند میشود اشکهایم که صورتم را خیس میکند به رویا پناه میبرم ؛
آن جا در رویاهایم جادو واقعیست تو کنارمی شاید شاه و ملکه ای که داستانها از عشقشان میگویند نباشیم شاید رعیت یا از مردمانی عادی باشیم اما در کنار همیم کلبه درویشی مان گرم است لحظه هایی است که دستامان همدیگر را در آغوش گرفتند همدیگر را میبوسند من انجا کنارتو ارامم تو هیزم میشکنی و من رخت ها را اویزان میکنم تو میخندی و به طلوع خورشید نگاه میکنی و من محو توام فقط محو تو ...
به خود که میایم نفسهایم آرام میشود به زندگی ادامه میدهم لبخند میزنم تو بگو آخر چطور میشود همه ٔ اینها افسانه باشند ؟
#برای_عزیزکم
من با توجه به فشار عصبی شدید امروز احتیاج دارم برم یک مدت طولانی ای نباشم.
واقعا اگه می شد نمی رفتم مدرسه
دیگه برای کوچیک ترین ماجرا و حرفی کشش ندارم
اگرچه که دوستام هستن و برای امروزم خیلی ممنونم ازشون که کنارم بودن