اخر پرنده کوچک بود ، فکر نمیکرد ، روزنامه نمیخواند ، قرض نداشت ، آدم ها را نمی شناخت ، پرنده فقط یک پرنده بود(؟)
افکار و زندگی انسانی خوابآلوده
اخر پرنده کوچک بود ، فکر نمیکرد ، روزنامه نمیخواند ، قرض نداشت ، آدم ها را نمی شناخت ، پرنده فقط یک
پرنده فقط یک پرنده بود؟پرنده فقط یک پرنده نبود.یک آرمان بود.نماد رهایی بود.یک نشانه از زیبایی ها بود
افکار و زندگی انسانی خوابآلوده
پرنده فقط یک پرنده بود؟پرنده فقط یک پرنده نبود.یک آرمان بود.نماد رهایی بود.یک نشانه از زیبایی ها بود
پرنده روی هوا
و بر فراز چراغ های خطر
در ارتفاع بی خبری می پرید
و لحظه های آبی را
دیوانه وار تجربه میکرد ، پرنده ، فقط یک پرنده بود؟
دلم گرفته است
دلم گرفته است
به ایوان می روم و انگشتانم را
بر پوست کشیده شب می کشم
چراغ های رابطه تاریکند
چراغ های رابطه تاریکند
کسی مرا به آفتاب
معرفی نخواهد کرد
کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردنیست
_دیوان اشعار ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
فروغ فرخزاد
مزاحم نشوید !
یک امروز سرمه ای رنگ و سخت و دوست داشتنی و نامفید
اخرین روز این بهمن عجیب
دوییدن توی خیابون ، گربه ی سیاه رنگ مهربون
درس ، درس و درس