سه شنبه ها همیشه بد بودن ، پنجشنبه ها کارم زیاده و اینم از یکشنبه ها
در همین لحظه حتی برای اینکه زنده بمونم و نفس بکشم هم خستم
دیگه نمیتونم
افکار و زندگی انسانی خوابآلوده
اون گفت:بابت همه چی می تونم گریه کنم.از هرلحاظ حساب کنی گند زدم تو همه چی.اما این درست نبود.من خودم
دارم برای بار هزارم اینو میخونم و گریه میکنم و میگم واقعا فردا قراره به خورشید لبخند بزنم؟
دلم نبودن میخواد واقعا ، برای مدتی ، مثلا یه سال
و بعد دوباره برگردم
میرم بخوابم و امیدوارم خوابم ببره
ساعت چهار هم پا میشم میرم سراغ کارام
خدا بزرگه
ساعت شش و نیم بابام با یه حالت مضطربی بیدارم کرد
در حالی که ساعت یه ربع به هفت باید مدرسه میبودم