eitaa logo
سلام رفیق
130 دنبال‌کننده
676 عکس
461 ویدیو
10 فایل
*سلام رفیق « حال خوب 💕💕 » ارتباط با ما f_bolandi
مشاهده در ایتا
دانلود
فَکْتــ✤fact بـٰاور کن کہ؛ لازم نیست همہ را راضـے نگھ‌دارۍو نگران چگونگـے قضاوتـ در ذهن آدم‌ها باشۍ ، باورکن هرچھ قدر هم‌کہ خوب باشـے حریفِ همهء سلیقہ و اندیشہ‌ها نخواهـی شد🌱؛
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اگر زیاد در معرض امواج موبایل هستید یا اینکه زیاد از فضای مجازی استفاده میکنید *حتما باقالی بخورید* تاثیری نداره ولی خوشمزه است هوا هم سرد شده میچسبه 😁
بر اساس واقعیت و متفاوت....
سلام رفیق
بر اساس واقعیت و متفاوت....
سرش رو انداخت پایین و با باقی مونده ی بستنیش که یه دستی گرفته بودش با حرکت قاشق شروع کرد بازی کردن و بعد آروم گفت: شروع دوستی من و فریده از همین کتابخونه ای بود که امروز تو داخلش حسابی کتک خوردی! من اکثر وقتها کتابخونه بودم، بعضی وقتها میدیمش که میاد کتابخونه البته مرتب نمی اومد توی هفته دو_ سه روزش پیداش میشد. یه روزی از همون روزهایی که فکر میکردم یه تنه دارم درس میخونم که رشته ی مورد علاقه ام رو قبول بشم، وقتی حسابی خسته و کلافه شده بودم فریده نشست کنارم... شروع کرد صحبت کردن و باب دوستی ما از همون روز شروع شد اوایل همه چی عادی و طبیعی بود! فریده از وقتی فهمیده بود من مرتب میام کتابخونه بیشتر می اومد ، کم کم طوری شد که بیشتر از اینکه من درس بخونم با هم صحبت می کردیم... یه بار وسط همین خستگی ها برای تنوع گفت: بیا یه کلیپ خنده دار با هم ببینیم حالمون عوض بشه! بعد هم یکی از هندزفری های گویشش رو داد به من که بذارم داخل گوشم، یکی را هم گذاشت داخل گوش خودش که صداش دیگران رو اذیت نکنه! دوتایی سرمون رو بهم چسبونده بودیم که صفحه ی گوشی رو درست ببینیم... من که محو حرفهای مهسا شده بودم یکدفعه به اینجا که رسید نمیدونم چی شد حرفش رو قطع کرد و کلا حرف رو برد توی یه فضای دیگه! دست از همزدن برداشت و لیوانش رو گذاشت روی میز و گفت: حقیقتا هما من از حرفهات خوشم میاد یه جوری امید و انگیزه به آدم میده! اون روزهایی که توی بیمارستان بودیم وقتی دوستات می اومدن برای احوالپرسی خیلی به رفتار و حالاتتون توجه می کردم، نمیدونم چی ولی یه چیزی توی وجودم می گفت: تو که چیزی برای از دست دادن نداری بیا و این راه رو هم امتحان کن ... از همون روزها دوست داشتم باهات دوست بشم ولی مطمئن بودم فریده گارد میگیره، از اون طرف هم مطمئن نبودم اگر من رو بشناسی قبول کنی و من رو بپذیری ، بعد لبخندی زد و گفت: به نظرم اومد دیگه جهنمی که شما ازش حرف میزنید از جهنمی که من توش زندگی می کردم که بدتر نیست پس ارزشش رو داره! ولی واقعا نمیدونم چرا و چی شد پیشنهاد این ارتباط و دوستی رو تو دادی؟! بعد بی معطلی خودش جواب داد: شاید یه ارتباط قلبی یا تله پاتی مغزی بینمون رد و بدل شد! ولی مهم اینه من الان اینجا نشستم تا این مسیر جدید رو برم تا آخرش... بعد سوالی نگاهم کرد و خیلی کشیده گفت: همااااا تو اگر بدونی من چه گذشته ایی داشتم باز هم همراهم می مونی؟! من هم بدون اینکه ذره ای فکر کنم که بابا معلوم نیست این دختر چه گذشته ای داره! خیلی با اطمینان گفتم من کاری به گذشته ی افراد ندارم به قول گفتنی مهم حال افراده! مهم تصمیم جبرانه! دستش رو آورد جلو و گفت: پس قول میدی تا تهش با هم باشیم؟! و من بی اراده دستم رو خیلی فوری گذاشتم توی دستش و گفتم: قول...! ادامه دارد.... نویسنده:
همین که میدونی 🌱 از جون زندگیت چی میخوای ❓ همین که برنامه داری📝 برای خودت و ایندت 📊 همین که روزگارت رو الکی نمیگذرونی 📆 همین که هرجا که بقیه میرن 🚶🏻‍♀️🚶🏼‍♂️ توام بدون اینکه فکر کنی راه نمیوفتی پشت سرشون 🕺🏻🕺🏻 یعنی اینکه میدونی داری با زندگیت چیکارمیکنی و اختیار زندگیت دست خودته 💪🏼 همین جوری ادامه بده
553.8K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 صدا ترسناکا تو فیلم اینطوری ساخته میشه... با کرفس👻
بر اساس واقعیت و متفاوت....
سلام رفیق
بر اساس واقعیت و متفاوت....
گفتم: قول و تا آخرش هم موندم... (و چه ماندنی که به راستی ماندم!) لبخند رضایت بخشی نشست روی لب مهسا ولی به سرعت محو شد! انگار می خواست از من مطمئن بشه و بعد بقیه ی ماجرا را تعریف کنه! بدون اینکه دستم رو رها کنه ادامه داد: یه کلیپ طنز بود و واقعا هم خنده دار، هنوز هم یادمه! خیره به چشمام با یه آه عمیق گفت: ولی این چند وقت هر وقت یادش می افتم هم خندم میگیره هم گریه ام ! اما... اما... اولین بار وقتی دیدمش توی بهت قرار گرفتم! من واقعا برام سوال شده بود مگه یه کلیپ طنز چقدر می تونه اثر داشته باشه و یا چی می تونه باشه؟! که اینقدر این دختر با حالت پریشان ازش یاد می کنه! سرم رو کج کردم و گفتم: خوب مهسا خانم برام تعریفش کن ما هم بخندیم، شایدم با هم گریه کنیم! نگاهش رو ازم گرفت و چند لحظه ای ساکت شد! سکوتی که حکایت از این داشت که دوباره ذهنش داره خاطراتش رو مرور میکنه! سری تکون داد و لبش رو به دندون گرفت با حالتی که نمیدونم شبیه حسرت بود یا ندامت یا تحییر که ادامه داد: من اون لحظه ای که سرم رو چسبونده بودم به سر فریده و دو تایی صفحه ی گوشی جلومون بودتا خستگی درس از تنم بیرون بره، هیچ وقت فکر نمیکردم که چیزی که بخاطرش شوهر فریده رو تحقیر و سرزنش کرده بودم نصیبم بشه! کلیپ که شروع شد توی اولین نگاه انگار یه تیری از قلبم رها شد! مستاصل ادامه داد: نمیدونم شایدم اشتباه میگم شاید یه تیری به قلبم نفوذ کرد! نمیدونم... واقعا نمیدونم.... ولی هر چی که بود مسیر دوستی من و فریده رو به یه جاهایی رسوند، که اون روز توی کتابخونه هیچ وقت نه خودم فکرش رو میکردم و نه خانوادم که به چنین جایی برسم! با این ذره ذره تعریف کردن مهسا، من رسما جونم به لبم می رسید! دلم می خواست بگم: بابا زودتر برو سر اصل مطلب ببینم آخه چی دیدی؟ به کجا رسیدی؟ شده بود مثل یه فیلم سینمایی که واقعا نمی تونستم پیش بینی کنم، البته تا اینجای حرفهاش یکسری چیزها توی ذهنم می اومد ولی مطمئن نبودم همونی من فکر می کنم همون باشه! ولی یه حدیث از امام صادق(ع) روی ریل ذهنم بدجوری با این حرفها همخونی داشت که: النّظرة سهمٌ من سهام ابلیس...نگاه به گناه تیر زهرآلوده‏اى از تیرهاى شیطانه.  ولی بدبختی اونجایی بود که اون لحظه فقط همین حدیث توی ذهنم رژه می رفت و خیلی طول کشید تا یاد خودم بیفته یه جای دیگه امام علی(ع) فرمودند: اَلعَین بَریدُ القَلب؛ چشم پیغام رسان دل است.... و من چقدر ساده این موضوع رو میدیم!!!!!! و چقدر این ماجرا غیر قابل پیش بینی تر از اون چیزی بود که من حدس میزدم و فکر میکردم!!! چیزی که من فکر میکردم کجا!!! و حرفهایی که کم کم مهسا برام زد کجا!!! (همین طور که توی ذهن خودم حدیث و آیه و روایت رژه می رفت و منم توی اون لحظات مثل مهسا هیچ وقت فکر نمیکردم گرفتار یه ماجرای اسفناک بشم) مهسا ادامه داد: صحنه هایی بود که ذهنم رو تا چند روز درگیر کردن و با حالت و لحن تاکیدی بیشتر همراه با فشار دستش توی دستم هم این رو بهم رسوند، می فهمی همااااا تا چند روز!!! و دوباره ادامه داد: درس که هیچ! کلا زندگیم مختل شده بود!!! (فرض کنید با این آب و تاب که داشت از فریده و اون روز و اون ماجرا تعریف میکرد برام جالب بود که در ادامه اش گفت) حالا کم کم که فریده رو بیشتر بشناسی متوجه میشی یه سیستمی داره اینکه هیچ وقت یکدفعه کاری نمیکنه! (من از نوع صحبت کردن مهسا و التهاب روحی که داشت حرف میزد و مشهود بود، فکر کردم این دیگه کلا بیخیال فریده شده! خصوصا با دعوای امروز ولی ظاهرا حکایت ما با فریده ادامه داشت...!) ادامه دارد.... نویسنده:
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا