eitaa logo
سلام رفیق
133 دنبال‌کننده
676 عکس
463 ویدیو
10 فایل
*سلام رفیق « حال خوب 💕💕 » ارتباط با ما f_bolandi
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
بر اساس واقعیت و متفاوت....
سلام رفیق
بر اساس واقعیت و متفاوت....
حیف که فرصت ها زودتر از آنچه فکر می کنیم تموم میشن! خیلی منقلب شدم اما دیدم مهسا دیگه داره از کنترل خارج میشه... مدام خودش رو مواخذه میکرد طوری که از پشت گوشی نگرانش شدم! سعی کردم کمی دلداریش بدم اما افاقه ای نکرد باید میدیدمش چون این همه نبخشیدن خودش ممکن بود کار دستش بده! بهش گفتم: میخوام ببینمت مهسا... گفت: نه نمی تونم! یعنی الان نمی تونم اصلا حالم خوب نیست، روحم داغونه... دیدم نخیر به قول گفتنی با زبون آروم نمیشه کاری کرد! ناچار با زبون تهدید خیلی جدی گفتم: میخوام ببینمت وگرنه من رو هم مثل فریده مرده حساب کن! جدیتم رو که از لحنم فهمید هر چند اصلا انتظارش رو نداشت اما قبول کرد، می تونست قبول نکنه ولی خدا روشکر قبول کرد.... و این دیدار بود که شروع ماجراهای عجیبی برای من و مهسا رو رقم زد... قرار گذاشتیم برای یک ساعت بعد سر یه خیابون اصلی... تا پوشیدم و رسیدم دیدم با ماشین اومده و خودش نشسته پشت فرمون! تعجب کردم و رفتم سمت ماشین صدای ضبط بلند بود... صدایی که می خواست شیشه های ماشین رو از شدت بلندی از جا بکنه! صدایی که داد میزد: وایستا دنیا میخوام پیاده شم... رفتم جلو نمی‌دونستم توی این دیدارمون باید چه جوری باشم! چی بگم! و چقدر برام این لحظات سخت بود! از بچگی یکی از سخت ترین کارهای دنیا برام رو به رو شدن با کسی بود که کسی رو از دست داده! با کلی ذکر و دعا و صلوات توی دلم گفتم خدایا خودت راهم بنداز... با احتیاط رفتم جلو، سر تا پا مشکی پوشیده بود، سرش رو هم گذاشته بود روی فرمون ماشین و داشت گریه میکرد... صحنه اش شده بود عین این فيلم سینمایی ها! فقط من نمیدونستم نقشم این وسط چیه! آروم زدم به شیشه، تا متوجه ام شد قفل در رو باز کرد نشستم روی صندلی و خیلی آروم گفتم: سلام! دستم رو محکم گرفت و با یه نفس عمیق جواب سلامم رو داد... از دستمال کاغذی جلوی داشبورد ماشین برداشتم و دادم سمتش... منظورم رو متوجه شد. اشک هاش رو پاک کرد و ماشین رو روشن کرد و راه افتاد... سکوت محضی که بین من و مهسا وجود داشت در عین سر و صدا، و بلندی ولوووم ضبط کاملا محسوس بود! از اون صحنه های پارادوکس و متناقض دنیا که خیلی وقتها باهاش روبه‌رو میشیم! من نمیدونستم داریم کجا میریم شرایط هم طوری بود که نمیشد ازش بپرسم! اما وقتی به مقصد رسیدیم باورم نمیشد بیایم اینجا! مهسا همچنان ساکت بود... من کم کم داشتم مضطرب میشدم! هر چی جلوتر می رفتیم نفسم بیشتر به شماره می افتاد! یه لحظه چیزی به ذهنم خطور کرد که مثل آب روی آتیش آروم شدم! یاد حرف حاج قاسم افتادم که باید از تهدیدها فرصت ساخت! با خودم گفتم: حالا که مهسا من رو تا اینجا آورده بهتره که.... ادامه دارد... نویسنده:
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
زمان: حجم: 433.9K
✨چرا خداوند پیامبری برای ایران نفرستاده؟ چرا اکثر پیامبرها و امامان عرب هستن؟ ارتباط با ما @Nogaray @salamRafigham برای بودن درکنار ما اینجا کلیــــــــــک کنیـــــ💚ـــد〰
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
بر اساس واقعیت و متفاوت....
سلام رفیق
بر اساس واقعیت و متفاوت....
گفتم بهتره که منم یه حرکتی بزنم! ولی باید کمی صبر می کردم قلبم از شدت تپش داشت از جا کنده میشد! برای منی که کمتر از چند روز بود فریده رو دیده بودم ایستادن سر قبرش نفس گیر بود نمیدونم با این وضعیت حال مهسا چطور بود که مدت طولانی با هم دوست بودن؟! موقعیت خوبی نبود و اصلا دوست نداشتم چیزی از فریده رو به یاد بیارم ولی آخرین تصویر ذهنم که صدای قهقهه ی خنده اش بود، روی دور تکرار مغزم در حال چرخش بود! با خودم از بیمارستان تا اینجایی که ایستاده بودم رو یه بار مرور کردم ! و به چه نکته ی تلخی رسیدم که خدا خواست و فریده با سم دارو نمرد و فرصتی دوباره بدست آورد! ولی خودش خواست و با سم نگاه (منظورم نگاه‌های حرام ) رفت زیر خروارها خاک وفرصت داده شده اش رو از دست داد! عاقبتی که شاید هیچ وقت فکرش رو نمی‌کرد! حقیقتا منم فکرش رو نمی کردم! بیشتر از این جای تحلیل و تجزیه نبود، چون مهسا داشت خودش رو روی قبر فریده می کشت از بس که گریه کرد و جیغ زد! به بیچارگی بلندش کردم و دستش رو گرفتم و آروم آروم، از قبر فریده فاصله گرفتیم... فاصله ای به وسعت یه زندگی دوباره... حرفی بینمون رد و بدل نمی شد و فقط راه می رفتیم سعی کردم به قدم هام جهت بدم و مسیری که داریم می ریم رو هدفمند انتخاب کنم بالاخره باید از یه جایی شروع می کردم! و چه شروعی بهتر از دیدن پایان کار! هفت، هشت دقیقه ای گذشته بود که رسیدیم به مزار شهدا... مهسا که حواسش نبود و هنوز حالش خراب بود، اشاره کردم که روی اولین نیمکت بشینیم... قبول کرد. وقتی جمله ی روی عکس مزار شهید رو دیدم یقین پیدا کردم معجزه فقط عصای موسی و دم مسیحایی عیسی نیست! معجزه گاهی کلامی می شود نورانی مثل قرآن... تا دریای متلاطم وجود را بشکافد و مرده ای را دوباره زنده کند! مثل من و مهسا! حالا کلامی معجزه آسا رو به روی ما راهی را نشان می‌داد روشن و واضح و پر معنی! از وقتی حاج قاسم شهید شده بود خیلی از عکس های شهدا با جملاتی از حاجی یا عکسی همراهش تغییر کرده بود تا همراهی این راه رو نشون بدن... عکس شهید رو به رو هم حکایت از همین قصه همراهی داشت با جمله ای که از حاج قاسم که با خط نستعلیق نوشته شده بود: (همیشه بهترین آدم ها اگر بدترین همراهان را داشته اند ، شکست خورده اند، بالعکس هم بوده ، بدترین آدم ها بودند ، بهترین همراهان را داشته اند، پیروز شدند.) حرف دقیقی از وضعیت فعلی فریده ، من و مهسا.... مهسا هنوز توی حال خودش بود، بدون اینکه حرفی بزنم تنها به جمله ی روی قاب اشاره کردم... سری تکون داد و نگاهش رو از روی قاب به سمت من چرخوند و با حال زار گفت: هدی من یه بازنده ام! حتی یه همراه خوب مثل تو هم،نمی تونه من رو توی این زندگی پیروز کنه! جدی نگاهش کردم و با اینکه حال خودم دست کمی از حال خودش نداشت اما گفتم: مهسا یادت باشه برنده، بازنده ای که یه بار دیگه هم تلاش کرده! ضمنا اون همراه خوب هم من نیستم و با چشم هام متمرکز شدم به قاب شهید رو به روم و گفتم: همراهی که می تونی روش حساب باز کنی اینها هستن نه من و امثال من! اما مهسا با حالت گارد... ادامه دارد... نویسنده:
ما عشق را پشت در این خانه دیدیم... زهرا در آتش بود، حیدر داشت می‌سوخت ! 💔 بی‌نام
از قَشنگی هایِ مترویِ تهران؛) پ.ن:زوووم‌کنیدرویِ‌‌عَکس*🥲:)))
‏فقط یه دهه شصتی یا یه دهه هفتادی میفهمه این عکس چقدر نوستالژی هست..☺️
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا