eitaa logo
سلام رفیق
131 دنبال‌کننده
676 عکس
461 ویدیو
10 فایل
*سلام رفیق « حال خوب 💕💕 » ارتباط با ما f_bolandi
مشاهده در ایتا
دانلود
و از تو می‌پرسند ‌که زیبایی کجاست ؟ بگو : در چهرهٔ آنان که ‌از خدا حیا می‌کنند . .
618.4K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥خواستن توانستن است به روايت تصویر✌️
طنز قضیه اینه که طرفدارای پایینی به بالایی میگن: دیــــــکتــــــــــــــــــــــــــاتور!😐😂
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
بر اساس واقعیت و متفاوت....
سلام رفیق
بر اساس واقعیت و متفاوت....
چند نفر آقا که تقریبا به فاصله ی ده _ دوازده تا مزار شهید اومدن توی ردیف ما ایستادن ، خوب برای من که طبیعی بود و بدون توجه بهشون اومدم حرفم رو ادامه بدم که مهسا با یه هیجان خاصی گفت: همااااا! هماااا! نگاه کن اون آقا پسر وسطیه چقدر شبیه همون شهیدیه که تو خیلی دوستش داری! بعد با همون حالت خودش ادامه داد: واااای جل الخالق این همه شباهت!!!! من خیلی عادی گفتم: جدی نگیر مهسا! ببین بعدش دیگه بگی بگو، نمیگما! بی توجه به حرف من دوباره اصرار کرد، بابا تو یه نگاه کن ، همونی که ماسکش رو کشیده پایین رو می گم، پیراهن خاکستری پوشیده، باور کن خوده همون شهید فک کنم زنده شده... ولی من مقاومت کردم.... دوباره اصرار کرد در نهایت آخرش گفت: هما! من که نمیگم زل بزن توی چشماش! میگم ببین چقدر شبیه اونی که تو دوستش داری ! نمیدونم چی شد که در مقابل اصرارش تسلیم شدم و مقاومتم شکست.... سرم رو آوردم بالا سه نفر بودن ! درست روبه روی ما، اما با فاصله.... نگاهم که به چهره‌ی اون آقا افتادن یه لحظه احساس کردم مرتضی (همون شهید مورد علاقم و همراه زندگیم)رو به رومه! فقط اشک بود که از چشمهام می بارید... نمیدونم چقدر بهش خیره شده بودم، فقط در این حد بود که مهسا با آرنج دستش زد بهم و گفت: دختر من گفتم یه نگاه بنداز، نگفتم که طرف رو میخکوب کن! عه! عه! نگاه اون هم داره خیره تو رو نگاه می کنه!!! بلند شو تا آبرومون نرفته بلند شو... بلند شدم و با هم راه افتادیم توی بهشت زهرا دیگه کلا یادم رفت چی می خواستم به مهسا بگم! یادم رفت بگم که حمله ی شیطان از سمت چپم هست، که دعوتت می کنه به انجام گناه های متفاوت! حمله از سمت راستم هست یعنی با صورت ها مقدس وارد عمل میشه! اولش نه حتما با گناهان بزرگ و کبیره که کوچیک کوچیک و ریز ریز قدم ها رو و فکرها رو منحرف می کنه! همینطور که با مهسا قدم میزدیم و مهسا با هیجان صحبت‌ میکرد گفت: واقعا خیلی شبیه اش بود نه! منتظر تایید من نموند و ادامه داد من بارها این چند نفر رو توی این قسمت که پیش سید رضا می نشستم(شهید همراه خودش) دیده بودم ولی همیشه ماسک هاشون بالا بود، البته برام مهم هم نبود که کین ولی ایندفعه جالب بوداااا.... من ساکت بودم و با خودم داشتم فکر میکردم این همه شباهت واقعا چطور ممکنه!!!! ذهنم درگیر شده بود و بیشتر تصویر شهید مرتضی می اومد توی ذهنم.... سعی کردم بدون واکنش خودم رو جلوی مهسا نشون بدم اما بعد از جدا شدن از مهسا همون روز مغزم گرفتار این شباهت شده بود و تا آخر شب متحییر از ماجرای امروزم بودم! اما روز بعد چون مشغول انجام کارهام شدم یادم رفت... یادم رفت تا... هفته ی بعد دقیقا همون روز که مهسا بهم زنگ زد و گفت: بیا بریم بهشت زهرا.... ادامه دارد.... نویسنده:
• . بیخیـال‌عطرهاےگران‌بھـا آدم‌بایدبوےمعرفت‌بدهد ..!🌿
39.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
توهم اگه فک میکنی کُره بهشته و دختر پسرای کُره ای خوشبخت ترینان، ایره ببین🚶‍♀️
Arya - Goodzilaa.mp3
زمان: حجم: 6M
ما دهه 80ایا گودزیلا نیستیم بخدا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
بر اساس واقعیت و متفاوت....
سلام رفیق
بر اساس واقعیت و متفاوت....
تا این جمله رو گفت یکدفعه یاد ماجرای هفته ی گذشته افتادم ! بی توجه به اون ماجرا، ایندفعه هم مثل همیشه با مهسا قرار گذاشتیم و آماده شدم و راه افتادم ولی سعی کردم زودتر از مهسا نرسم! نمیدونم چی یا کی! ولی یه حسی درونم می گفت: تنها نرو صبر کن! اینقدر طولش دادم که وقتی رسیدم، مهسا یه ربعی بود منتظرم ایستاده بود. با حالت اخم اما با لبخند و یه پلیدی ریزی گفت: هدی خانم مشکوک میزنی! از کی تا حالا دیر میای سر قرار؟! منم تنها به جمله ی اینکه گاهی پیش میاد ببخش اکتفا کردم و با هم راه افتادیم سمت مزار شهدا... توی دلم یه حس خیلی بدی داشتم ! یه حس نگرانی! یه آشوب! همینطور که قدم هام به مزار سید رضا نزدیک و نزدیکتر میشد این حالت رو بیشتر و بیشتر درون خودم احساس میکردم! و بالاخره رسیدم ... هنوز ننشسته بودیم که بعععععله دوباره همون آقایون اونجا پیداشون شد! و مهسا با همون حالت دفعه ی قبل و و حتی با هیجان بیشتر رو به من گفت هددددی: شهید مرتضی اومد... و امان از نگاهی که دوباره تکرار بشه! و امان از سمی که دوباره به بدن و فکر تزریق بشه! و بیچاره من...! ایندفعه بدون مقاومت ، نگاهش کردم و دیدمش! وقتی دوباره نگاهم بهش افتاد احساس حرارت عجیبی توی بدنم کردم! احساسی در حد سوختن از شدت داغی این حرارت! انگار یه کسی توی وجودم آتش روشن کرده بود و این آتش داشت شعله می کشید و تمام وجودم رو راستی ، راستی می سوزوند... و منِ گرفتار، توی اون لحظات یادم رفته بود شیطان از جنس آتشه! اینقدر درونم شعله ور شده بود که از سرخی صورتم مهسا متوجه حالم شد و به شوخی گفت: می بینم که سرخ و سفید میشی خانم! چی نکنه دلتو برده! با این حرفش کمی خودم رو جمع و جور کردم و خیلی سریع بلند شدم و مثلا با حالت ناراحتی و خیلی جدی گفتم: از این حرفها بزنی کلاهمون میره تو هم ها! شاید اون لحظه منم فکر کردم این دلم که داره میره اما بعد ها فهمیدم اشتباه فکر کردم! با همون حالت ناراحتی گفتم: من میرم پیش شهید مرتضی... مهسا شیطنتش رو ادامه داد و با حالت اشاره چشم هاش به سمت رو به رو گفت: این طرفی یا اون طرفی؟! بهش اخم کردم و تنها راه افتادم... سر مزار شهید مرتضی که رسیدم و نشستم بی اختیار زدم زیر گریه... واقعا توی اون لحظات نمیدونستم علت گریه ام چیه! ولی از شهیدمرتضی می خواستم این غوغای به پا شده ی درونم رو آروم کنه.... گریه ای که داشت کم کم این حرارت درونی رو با قطرات اشک چشم خاموش میکرد اما... اما... امان از وقتی که شیطان نقطه ضعفت رو پیدا کنه! و چه راه نفوذی بهتر از نقطه ضعف! نیم ساعتی شد توی حال خودم و غرق اشک و گریه بودم درست وقتی احساس سبکی کردم و چادرم رو از روی صورتم کنار زدم با صحنه ای که دیدم برای لحظاتی نفس توی قفسه ی سینه ام حبس شد ! ادامه دارد... نویسنده: