سلام رفیق
بر اساس واقعیت و متفاوت....
#سم_مهلک
#بر_اساس_واقعیت
#قسمت_بیست_وششم
دیدن اون آقا پسری که شبیه شهید مرتضی بود به فاصله ی کمتر از یکی دو تا مزار شهید از من، دوباره بهمم ریخت...
خیلی ترسیدم نمیدونم چرا؟!
منِ هدی، که قبلا تو دانشگاه عین بلبل برای بچه های کلاسمون کنفرانس میدادم الان از ایستادن توی چنین شرایطی دچار ضعف شدم!
احساس میکردم زانوهام توان حرکت ندارن از اون طرف هم انگار یه بمب ساعتی کنارم کار گذاشتن !
از شدت این همه احساس مختلف داشتم دیوووونه میشدم و عملا هیچ پیام عصبی به مغزم نمی رسید!
تنها تلاشی که تونستم بکنم این بود که نهایت انرژیم رو بذارم تا از این موقعیت فاصله بگیرم....
اینقدر تند و سریع بلند شدم و راه افتادم که نزدیک بود سرم به شدت با قاب عکس شهید کناریم برخورد کنه!
حالتی که کاملا اون آقا پسر متوجه شد!
چقدر حس عجیبی داشتم! نمیدونم شایدم حس حیا بود که داشت برای از دست رفتن من مانع میشد!
هر چی که بود با همون حس از اون محیط فرار رو بر قرار ترجیح دادم!
به مهسا که رسیدم نفس نفس میزدم....
داشت سر مزار سید رضا دعا میخوند...
چپ چپ نگاهم کرد و گفت: چه زود اومدی آشتی؟!
وقتی دید وضعیت من نرمال نیست با استرس کتاب دعاش رو رها کرد، بلند شد و گفت: چی شده هدی اتفاقی افتاده؟
نشستم نفسم که جا اومد، وقتی براش تعریف کردم چی شده به جای اینکه کمکم کنه دوباره شروع کرد شوخی و شیطنت کردن....
شوخی هایی که کم کم برای من جدی جدی داشت، جدی میشد!
و خیلی راحتتر از چیزی که فکر میکردم یادم رفت! که چشم، دریچه دل و اندیشه انسانه!
یادم رفت! اگر چگونه نگریستن را یاد بگیریم و چگونه دیدن را تجربه کنیم، چشم، چشمه امید و ایمان ميشه و نگاه ما، عبادت و سبب رشد و تکامل و اگر اون رو رها کنیم تا به هر چه هوى و هوس دستور داده نگاه کنه چه با صورت های پلید و شهوانی چه با صورتهای مقدس و معنوی، ضررهای جبران ناپذیری متوجهمون میشه، و به گناهان ناخواستهاى دچار خواهیم شد!
یادم رفت! مگر فاصله "نگاه" تا "گناه" چه قدره؟
یادم رفت! اگر عقل انسان در اختیار چشم قرار بگیره، پیامدهاى روانى و غیر روانى فراوانی داره که ممکنه هر انسانی را به تباهى بکشونه.
یادم رفت! اون حدیثی که آقامون على(ع) رو که گفت: «اَلعَینُ جاسُوسُ القَلبِ وَ بَرید العَقل؛ چشم جاسوس و مأمور دل و نامه رسان عقل است».
و جاى دیگه فرمود: «اَلعَین بَریدُ القَلب؛ چشم پیغام رسان دل است.
و نتیجه این فراموشی این شد که براحتی چشمم با نگاه نا به جا، گرفتارم کرد تا جایی که فکرش رو نمیکردم.....
رو به مهسا با یه حالت زار و خاصی گفتم: فکر میکنم دچار یه چیزی شدم نمیدونم...
نذاشت جمله ام تموم بشه و نامردی نکرد من رو درست انداخت وسط منجلابی که عقلم از سیطره انتخاب خط خورد!
با یه لحن شیطنت آمیزی گفت: دچار....
ادامه دارد...
نویسنده:#سیده_زهرا_بهادر
سلام رفیق
بر اساس واقعیت و متفاوت....
#سم_مهلک
#بر_اساس_واقعیت
#قسمت_بیست_وهفتم
گفت: دچار به قول سهراب یعنی عاشق!
از شنیدن اين کلمه، واقعا بهم برخورد یعنی نمیخواستم حرفش رو قبول کنم و زیر بار این کلمات دم دستی بیفتم!
بخاطر همین خیلی ناگهانی مهسا با واکنش شدید من مواجه شد!
واکنشی که فکرش رو هم نمیکردم در این حد شدت داشته باشه!
خودم رو محکم گرفتم و گفتم: مهسا حواست به حرفهات باشه که توی تله نیفتیم!
(ولی واقعیت این بود من توی تله افتاده بودم!)
بعد هم بدون خداحافظی ازش جدا شدم و راه افتاد سمت خونه....
توی مسیر برگشت در حالی که عذاب وجدان شدیدی داشتم اما ذهنم مدام تصویری که سر مزار شهید مرتضی اتفاق افتاده بود رو با جمله ی مهسا تلفیق میزد و مرور میکرد!
به خودم می گفتم: مهسا باید حساب کار دستش می اومد که دیگه با این کلمات روحم رو بهم نریزه!
بعد سوالی روی مغز راه می رفت، راه که نه! میدوید!
اینکه واقعا مهسا باعث این وضعیت روحی الان منه یا خودم!!!
شاید مهسا بهترین توجیه باشه برای فرار خودم از خودم!
سعی کردم خودم رو مشغول کنم که فکرم مجال فکر کردن پیدا نکنه!
باید کتاب فروشی می رفتم و چند تا کتاب می خریدم مسیرم رو از سمت خونه به سمت کتابفروشی کج کردم...
اما مگه میشد به این راحتی بهش فکر نکنم!!!
توی کتابفروشی هر چی بین قفسه کتابها چرخیدم نتونستم کتاب های مورد نظرم رو پیدا کنم!
چاره ای نداشتم نمی تونستم تمرکز کنم، نهایتا بی خیالش شدم!
از این وضعیت کلافه بودم ولی انگار یه حس خفته درونم بیدار شده بود!
یه احساس وابستگی!
با دیدن دوباره ی اون آقا وضعیتم فرق کرده بود! شاید مهسا راست می گفت...
با همین افکار چند روزی از این اتفاق گذشت اما من نه تنها مثل دفعه ی قبل یادم نرفته بود بلکه زندگیم از وضعیت عادی خارج شده بود و بدبختی اینجا بود که تازه شروع ماجرا بود...
متاسفانه این رو میشد بعد از گذشت چند ماه با وضعیت نمرات دانشگاهم به خوبی فهمید!
دیگه تقریبا درس برام مهم نبود!
اما توی هر شرایطی حتی با وجود کرونا، بدون هیچ غیبتی هر هفته حاضریم رو توی بهشت زهرا میزدم!
اگر مهسا یا دوستام همراهم می اومدن که بهتر، اما اگر نبودن هم باز خودم می رفتم....
این تکرار دیدارها داشت کار دستم میداد!
بهتر بگم کار دستم داده بود! ولی من فکر میکردم چون خیلی سنگین رفتار می کنم، نه تنها با اون آقا که با هیچ نامحرمی حرف نمی زنم و کار اشتباهی نمی کنم پس مرتکب خطایی هم نمیشم!
ولی من سخت در اشتباه بودم سخت....
ادامه دارد....
نویسنده:#سیده_زهرا_بهادر