eitaa logo
سماء | فاطمه یزدی
398 دنبال‌کننده
279 عکس
98 ویدیو
2 فایل
اینجا دست نوشته هایم و مطالب مفید به اشتراک گذاشته می شود... مادر طلبه سطح ۳ کلام و فلسفه فارغ التحصیل ارشد رشته کلام با گرایش حدیث نویسنده دان ۳ کاراته ارتباط با من👇🏻 @Fatemeyazdi استفاده از مطالب با ذکر نام کانال🙏🏻
مشاهده در ایتا
دانلود
این چند وقت که نبودم مشغول پروژه مهدکودک بودم و اتفاقاتی که فکر نمی‌کردم اینطوری پیش بره...!!! شروع سال تحصیلی حوزه طبق معمول از نیمه شهریور بود و امسال اولین سالی بود که دخترم و میخواستم مهد بزارم. به خیال خودم یک برنامه ریزی خیلی خوب انجام دادم و از یکم شهریور با فراغ بال راهی مهد شدم تا کنارش بمونم و آروم آروم انس بگیره،بعد از سه روز از من جدا شد و من در راهرو نشستم و فقط به من سر میزد و نهایتا بعد از هفت روز چند ساعت اون جا می‌موند و من خوشحال از رشدش، دلتنگش میشدم و باید صبور میبودم! مشاور مهد گفت کم کم شب ها زود بخوابه تا وقتی کلاس هاتون شروع شد و صبح زود اومدید خسته نباشه و من سراغ پروژه سخت تنظیم خواب رفتم،من که تمام امتیاز چند ماه اخیرم این بود که از صبح هایی که خوابه نهایت استفاده رو بکنم و راحت درس بخونم یا کار خونه انجام بدم و آروم از کنارش بلند شم که بیدار نشه،حالا باید از پنج عصر خسته اش میکردم و از هشت شب میخوابوندمش و از شش صبح سراغ بیداری میرفتم!!! باورم نمیشد اما مثل یک معتاد در حال ترک، بدن درد گرفته بودم و مثل یک کارمند دو شیفته احساس ضعف داشتم ساعت خوابم بهم ریخته بود و وقتی می‌خوابید، بیدار بودم و بیدار که می‌شد باز باید بیدار می‌موندم و شش صبح باید دنبال بهونه های جذاب برای بیدار شدنش می‌بودم! اما فقط امیدوارم بودم که کم کم عادتش میشه و اوضاع درست میشه اما... (ادامه داره...) ✍🏻فاطمه یزدی @samawriter | سماء🌌
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍃 واقعا حرم حضرت معصومه سلام الله علیها این طور هست😭❤️... @samawriter | سماء🌌
سماء | فاطمه یزدی
این چند وقت که نبودم مشغول پروژه مهدکودک بودم و اتفاقاتی که فکر نمی‌کردم اینطوری پیش بره...!!! شروع
بعد سه روز ساعت خواب روزهای بین هفته تنظیم شد اما فهمیدم تا رها کنم به ساعت قبل برمیگرده😅🤦🏻‍♀ و مجبور شدم تا روز اول شروع کلاسم این سیستم و نگه دارم😬 شوق و ذوق یک مهر و توی نیمه شهریور داشتم و روز اول شروع حوزه وقتی با خوشحالی به مهد رسیدیم دیدم دخترم توی کلاس نمی‌ره!!!!! و اصلا از من جدا نمی‌شه!!! یک لحظه احساس کردم قندم افتاد و روی زمین نشستم انگار تمام تلاش های سه هفته گذشته و برنامه ریزی ها بی نتیجه مونده بود😞 نشستم کنارش و دیدم متعجب از حجم مادر ها و بچه های مهد و برنامه روز اول هست... متعجب از چهره های خواب آلود بچه هایی که انگار اولین باره این ساعت پاشدن و خبری از سرحالی رفقای تابستون که همه تازه ساعت ده مهد می‌رسیدیم نیست😅🤦🏻‍♀🤦🏻‍♀ کلاس اولم و نتونستم برم و کنارش بودم و مشغول بازی شد و بهتر شد و به کلاس دوم رسیدم گفتم فردا درست میشه اما فردا اوضاع بدتر شد🥺😢 و گفت اصلا نمیام! با ده مدل شعر و بازی رسیدیم و کلا پیشش موندم و کلاس و تعطیل کردم و دیدم خوشحاله و شروع کرد فعالیت های کلاس و انجام دادن😅😅😅 خلاصه دوباره رفتیم از اول و با خودم گفتم انگار جریان امر بین امرین رو در بحث جبر و اختیار،مادر ها خوب میتونن درک کنن🤦🏻‍♀😅 چون به چشم دیدن که اختیار با اونهاست و با عملکردشون چقدر اوضاع تغییر می‌کنه و از اونطرف هم گاهی دیدن اختیاری ندارن نسبت به بعضی اخلاق ها و اوضاع😅😅... روز دوم و سوم هم گذشت و من دوباره یک هفته ناظر فعالیت های جذاب کلاس سه تا چهار سال بودم😬 این میون یکی از طلبه های همکلاسم گفت همه چی هم رو برنامه پیش نرو و منتظر نمون ،کنارش نذر هم بکن و کمک بخواه و معجزشو ببین... یک لحظه انگار آب یخ ریختن روم و به خودم اومدم دیدم چرا برای آرامش دل دخترم و ختم بخیر شدن این قضیه زودتر نذر نکرده بودم نذر خانم حضرت ام البنین سلام الله علیها کردم و به نیت پسرانشون ختم صلوات برداشتم و نذر خانم حضرت رقیه سلام الله علیها کردم که هدایای کوچکی به یادگار به چند دختر بچه در حرم بدم... و از فرداش هر روز بیشتر معجزه دیدم🥺😍 گرچه هنوز هم برای یک رفت و آمد موفقیت آمیز و چهار ساعت مهد موندن لازمه اش برنامه ریزی دقیق خواب و اخلاق و بازی بچه هست اما به چشم آرامش و در دخترم دیدم به لطف اولیاء...❤️👌🏻👌🏻 خودمم دلم قرص تر شد💚🙏🏻 پ.ن: یکی از هزاران چیزی که مادر شدن به تو اضافه می‌کنه اینه که با گوشت و خونت لمس میکنی مادر و پدرت چه زحماتی برای تک تک روزها و ساعت هات کشیدن😭 و تو چقدر عاجزی از قدردانی و شکر ✍🏻فاطمه یزدی @samawriter | سماء🌌
کتابخونه امروز خیلی ساکته و من مشغول فکر کردن به نکاتی که حضرت آقا درباره عقل فرمودن هستم... دارم فکر میکنم اصلا عقل من چقدر عقله؟!؟!🤔 دارم درست ازش استفاده میکنم!!؟🤦🏻‍♀ ✍🏻فاطمه یزدی @samawriter | سماء🌌
❤️‍🩹از نقطه ضعف های انسان‌ این است که به زخم‌ها بیشتر می‌اندیشد تا مرهم‌ها...‌ @samawriter | سماء🌌
زندگی اینطوریه که یک روز یکی بهت میگه چه مادر خوب و صبوری هستی و چه زن پر تلاشی و فرداش یکی دیگه شاهد رفتارهایی از تو میشه که بهت میگه روی صبرت کار کن و یکم اراده و تلاشت و بیشتر کن!! اینطوریه که بعضی روزها باید خودتو بکشونی و به زور از تخت بلند بشی و دلت بخواد تا ظهر به خوابت ادامه بدی و روزت رو به دیدن فیلم و سریال بگذرونی تا فقط بگذره... بعضی روزها هم از صبح پر از امید و انگیزه باشی و برنامه تو ریخته باشی و روی عملکردت حساس باشی ... زندگی خیلی بالا و پایین داره و حق داری که رفتار های متفاوت داشته باشی و قرار نیست همیشه بیست باشی اما مهم اینه که بدون قضاوت بقیه، تو خلوت خودت و خدای خودت،ببینی راهت چیه؟بنای تو بر صبر هست ؟بر تلاش هست؟بر شکر هست؟بر اطاعت از پروردگار هست؟ تو خلوتت ببینی روزهای صبر و تلاش و اطاعتت غالب هست بر بقیه روز ها و رو به بالا هست؟ پس ادامه بده... اما اگه نیست، خودمونو مجبور کنیم بیفتیم تو راه درست...چون موظفیم به خوب بودن و این وظیفه رو ائمه علیهم السلام وعلما و شهدا به ما گوش زد کردن❤️👌💐 ✍🏻فاطمه یزدی پ.ن: امروز برای من از اون روزهایی بود که دخترم عجیب غریب بود و شاهد گریه ها و بداخلاقی های فراوان بودم و کم آوردم...🤦🏻‍♀ امیدوارم فردا کنترل اوضاع بهتر بشه ان شاء الله پ.ن ۲:برای منی که کمال گرا بودم قبلا به شدت ،خیلی سخته که الان قلبا بیام بنویسم عادی هست که بعضی روزها اینطوری بگذره...😢😢👌🏻👌🏻👌🏻 @samawriter | سماء🌌
لب خاموش، نمودار دل پر سخن است... @samawriter | سماء🌌
هفت اکتبر گذشت و من هنوز دلم گیره اتفاق های عجیب و غریب این دو سال هست... هنوز یک تیکه از قلبم برای سید حسن تیر می‌کشه و هنوز عکس پوستر موشک های اون روزا رو که میبینم دلم مور مور میشه از خوشحالی... هنوز گاهی فیلم لحظات آخر زندگی یحیی سنوار و میبینم تا یادم نره تا آخرین قطره خونم مبارزه کنم و هنوز بغض و خوشحالی و غرور دارم از مدال افتخار پرتاب موشک به اسرائیل که احساس میکنم گردن هر ایرانی هست! بخشی از وجودم پر میزنه برای مبارزه با اسرائیل،پر میزنه برای آزادی غزه... و احساس میکنم این پر زدن هارو مدیون امام خمینی(ره) هستم مدیون انقلاب مدیون سردار مدیون رهبر مدیون مادرم مدیون پدرم مدیون اساتیدم دوست دارم پر زدن های دلم کم نشه... و بیشتر دوست دارم به جز دعا و تبیین در حد توانم و اندک کمک مالی، بتونم کارهای جدی تری کنم! بهش خیلی فکر میکنم جنگ... سختی... از دست دادن... آزادی... پیروزی... ظهور... ✍🏻فاطمه یزدی @samawriter | سماء🌌
هزار جمعه ی بی تو گذشته از عمرم❤️‍🩹 تو دست گمشده هارا مگر نمیگیری؟😔 @samawriter | سماء🌌
ترسیده بودم از شکنجه!... از درد! از تنهایی... احساس کردم هنوز می‌خوام ببینمش هنوز بدون اون نمیتونم کار از کار گذشت نشد بگذرم... نشد شهید بشم دل کندن ساختن میخواست و من مصالح کم داشتم ✍🏻فاطمه یزدی @samawriter | سماء🌌