eitaa logo
سماء | فاطمه یزدی
398 دنبال‌کننده
279 عکس
98 ویدیو
2 فایل
اینجا دست نوشته هایم و مطالب مفید به اشتراک گذاشته می شود... مادر طلبه سطح ۳ کلام و فلسفه فارغ التحصیل ارشد رشته کلام با گرایش حدیث نویسنده دان ۳ کاراته ارتباط با من👇🏻 @Fatemeyazdi استفاده از مطالب با ذکر نام کانال🙏🏻
مشاهده در ایتا
دانلود
سماء | فاطمه یزدی
جنس عزاداری مادر ها فرق میکند❤️‍🩹 نزدیک اذان صبح بود که چشمانم نیمه باز شد و احساس کردم همسرم مطلب
🛑همان روز،بخش دوم! زمان برایم نمی‌گذشت... غم، عجیب روی دلم سنگینی می‌کرد اما نا امید نبودم! نمی‌دانم چه شده بود که از همان لحظه اول نا امید نبودم اطمینان داشتم این راه ادامه دارد همان‌قدر که با وجود آقا اطمینان داشتم به پایداری این حکومت حالا در ساعت های اولیه از دست دادن رهبر و الگو و مرادم، بازهم این احساس را داشتم و این احساس در من عمیق بود ... اما این بارِ سنگین غم، جدید بود! متفاوت از غم سردار،متفاوت از غم سید حسن ... این عزا انگار مرا از تمام دنیا سیر کرده بود آرزوی شخصی در خود نمی‌یافتم و انگار تمام وجودم شده بود پیروزی اسلام، انتقام، ظهور... این خون ریخته شده، منِ متفاوتی را متولد کرده بود شاید در زمان کم، اما به بهای گران! خیلی گران😭 دوباره ساعت را نگاه کردم، هنوز هم زمان نمی‌گذشت تشنگی و گرسنگی مرا اذیت نمی‌کرد و از همه چیز سیر بودم فقط منتظر خروش بودم منتظر یک پیغام دیدم اعلام کرده اند به مساجد بروید لباس مشکی پوشیدم و برای دخترک به یک روسری مشکی کوچک اکتفا کردم راه افتادم اما نمی‌خواستم دست خالی باشم رفتم از روی میزم قاب عکس آقا را برداشتم و در بغل گرفتم از خانه بیرون زدم هنوز اذان ظهر نشده بود که با دخترم در صف نماز نشسته بودیم مسجد شلوغ شده بود بیشتر از قبل اما کسی چیزی نمی‌گفت نمیدانم بُهت بود یا حزن، اما سکوت بود امام جماعت بلند گو را که دست گرفت، بغض همه شکست، اما من هنوز ساکت بودم نه اشک می آمد نه حرف... تا اینکه صدای آقا را پخش کردند دوباره لرزیدم،دوباره دلم پرکشید این بار با خیال راحت چادر به صورت کشیدم و ضجه زدم،دیگر نگران طفلم نبودم چون با محیط روضه آشنا بود بغض که ترکید، یک نشاطی گوشه قلبم خانه کرد، که آقایم مزد خود را گرفته... که شهادت آرزویش بوده... از من پرسید:برای امام حسین گریه میکنی؟ روضه آمده ایم؟ یاد ارباب افتادم یاد گودال یاد بیتی که شاید گود شده باشد😭 اشک ریختم و گفتم ،بله عزیزم... آن روز های اول دیگر چیزی نگفت، حتی نپرسید، من هم نگذاشتم چیزی از اخبار ببیند یا بشنود برگشتم خانه و سعی کردم بازی کند پرسید: چرا مهد نمی‌رویم ؟چرا حوزه نمی‌روی ؟ گفتم:تعطیل است...،چند روز در خانه هستیم نشستم و باز هم حس بی میلی به همه چیز و همه کس در من موج زد... حوصله ای برای درست کردن افطاری نمانده بود فقط یک چیز در ذهنم بود گفتند شب در خیابان جمع بشویم ساعت هشت! 📝ادامه دارد... ✍🏻فاطمه یزدی @samawriter | سماء🌌
سماء | فاطمه یزدی
🛑همان روز،بخش دوم! زمان برایم نمی‌گذشت... غم، عجیب روی دلم سنگینی می‌کرد اما نا امید نبودم! نمی‌دا
🛑همان روز، بخش سوم! نزدیک غروب آفتاب بود افطاری درست نکردم... به خانه مادر همسرم رفتیم سفره افطار که پهن شد احساس کردم حالم مساعد نیست نمی‌توانستم مثل هر شب افطار کنم بیست دقیقه تا اذان مانده بود بچه ها در حیاط مشغول بازی شده بودند گفتم من میروم مسجد و خداحافظی کردم راه افتادم به سمت مسجدی که در آن نزدیکی بود و تا به حال نرفته بودم نه برای ثواب رفتم نه برای نماز جماعت فقط حالم بد بود و نیاز داشتم بدون حضور فرزندم تنها باشم رفتم از خانه بیرون که زمان برایم بگذرد که شاید هوای بیرون برای نفس کشیدن بهتر باشد نماز تمام شد حال من فرقی نکرد! یاد حرف های استادم افتادم،نمازی که حال انسان را بهتر نکند حتما توجه در آن نبوده🙃 به سجده رفتم اما استغفار نکردم فقط سر بسته از خدا طلب صبر کردم برای مومنین با گله و شکایت بیشتر از قبل،از خدا ظهور امام را خواستم دلم اما طاقت نیاورد و گفتم چرا؟؟؟؟ چرا ما ؟؟؟ اشکم دوباره روان شد به خاطر مظلومیت آقا... گفتم مگر نه اینکه ما طرف حق هستیم؟ مگر ندیدی پشت رهبر را خالی نکردیم؟ مگر مردم بیست و دوم بهمن گل نکاشتند؟ چرا به شکرانه اش پیروزی ندیدیم؟ چرا باز هم داغ؟ مگر قلب ما چقدر قرار است زخم بخورد؟ زخم سردار،زخم شهید جمهور،زخم سید حسن نصرالله،زخم های جنگ دوازده روزه،حاجی زاده،باقری،سلامی،زخم اغتشاش گران،زخم نادان ها... بس نیست؟ آرام شدم که حرف هایم را گفتم اما دلم شکسته بود هربار غمی می‌دیدم شاکر خدا بودم که رهبرم هست😭 حالا بی رهبر شده بودم،بی آقا شده بودم دیگر چیزی نگفتم از سجده بلند شدم و دیدم خانمی جوان در یک سینی چوبی لیوان های کوچک شیر گرم چیده و ظرف خرمایی کنارش گذاشته برای افطار نمازگزاران لبخند زدم و خرمایی برداشتم شیرینی خرما هنوز در دهانم نیامده، تلخ شد 😭 گفتند خرما به نیت رهبر شهیدمان است... یعنی من زنده بودم و خرمای پیشوایم را میخوردم؟؟؟؟ مگر نه اینکه بی اغراق جان فدایش بودم؟؟؟ صدای گریه در مسجد بلند شد صدای همهمه... یکی گفت خدا لعنت کند اسرائیل را دیگری گفت حالا چه میشود؟ خانم جوان گفت خدای خامنه ای زنده است... پیرزن دل نشینی با چادرسفید و لحنی که سعی داشت بغضش را پنهان کند گفت: مگر بار اول است رهبر از دست میدهیم؟ مگر بار اول است برای این انقلاب شهید میدهیم؟ زمانی شهید می‌دادیم که کشور اوضاع خوبی نداشت زمانی امام خمینی از دست دادیم که نهال انقلاب هنوز جان نگرفته بود زمانی مطهری و رجایی و باهنر رفتند که جایگزین پیدا شدن برایشان سخت بود نه حالا که چهل و هفت سال است کوچک و بزرگ تحت تربیت این انقلاب هستند کسی روی حرفش حرفی نزد بعضی با سر تأیید کردند و بعضی هنوز اشک می‌ریختند من فقط دیدم اگر داغ دیده ی این چند سال و این ایام هستم او از من خیلی داغ دیده تر است... با حرف هایش به یاد آیه «مَا نَنسَخْ مِنْ آيَةٍ أَوْ نُنسِهَا نَأْتِ بِخَيْرٍ مِّنْهَا أَوْ مِثْلِهَا أَلَمْ تَعْلَمْ أَنَّ اللَّهَ عَلَىٰ كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ(بقره،106)» افتادم مثل قبل در دلم شکی به اینکه راه انقلاب ادامه دارد نداشتم شکی به وعده خدا هم نداشتم می‌دانستم خدا جایگزینی مثل آقا یا حتی بهتر برای ما می آورد ،همانطور که بعد از امام خمینی هم این وعده عملی شده بود... درد من عظمت این غم بود درد من خستگی از داغ های پی در پی بود درد من دلتنگی برای چشیدن طعم پیروزی بود،طعم وحدت،طعم ظهور کفش هایم را پوشیدم و بدون خداحافظی از خانم هایی که نمیشناختم، آرام از در پشت مسجد خارج شدم جوان ها و نوجوان ها دم در پرچم سیاه نصب می‌کردند و باهم قرار می‌گذاشتند برای شب! گفتند ساعت هشت میدان مفید... داشتم به ساعت نگاه میکردم که چقدر برای خوردن افطار و استراحت قبل از تجمع وقت هست، که نگاهم خیره به پرچم سیاه ماند! به اسم مادر سادات مزین شده بود... یاد حسینیه آقا افتادم و اشک هایشان... یاد روضه های فاطمیه... مگر کم غم دیده بود فاطمه زهرا سلام الله علیها؟؟ مگر کم داغ دیده بود؟؟ مگر کم به او ظلم شد؟؟ مگر نه اینکه داغ شهادت پسرش آن قدر عظیم بود که جهانیان هنوز عزادار آن هستند؟ پس این گله ها چه بود که من کردم؟؟ انسان در سختی و رنج است مومن بیشتر... اگر میخواهم مومن باشم باید صبور باشم مگر رهبرم کم داغ دید😭؟ زیر لب گفتم: خدایا شکر... شکر که در مسیر حقیم و عزادار مردان خدا می‌شویم شکر که یزیدی و هلهله کن نشدیم 📝ادامه دارد... ✍🏻فاطمه یزدی @samawriter | سماء🌌
سماء | فاطمه یزدی
🛑همان روز، بخش سوم! نزدیک غروب آفتاب بود افطاری درست نکردم... به خانه مادر همسرم رفتیم سفره افطار
🛑همان روز، بخش آخر! خانوادگی به سمت میدانی که برای تجمع مشخص شده بود راه افتادیم هنوز به تجمع نرسیده بودیم و در کوچه و خیابان های فرعی بودیم که بچه ها شروع کردند به شعار دادن! یکی بلند گفت مرگ بر آمریکا و ما تکرار کردیم و من در دلم ذوق کردم از اینکه خودشان شروع کردند ... آن ها هم خوشحال از تکرار کردن ما،بغض و نفرتشان را بیرون ریختند و مدام شعار دادند... کم کم حال دلشان خوب شد و می‌خندیدند و با خوشحالی مشت گره میکردند ماهم لبخند به لب شده بودیم از شعار ها و حرکاتشان، گذاشتیم رهبر و جلودار گروه ما باشند... بعد از هفت یا هشت دقیقه به جمعیت رسیدیم! حالم دگرگون شد... دوباره بغض گلویم را گرفت دلم میخواست داد بزنم: ای رهبر آزاده، آماده ایم آماده😭😭 اما چه باید میگفتم؟؟؟ هنوز کسی بلند گو به دست به اجتماع اضافه نشده بود و فقط دسته دسته، گروه ها اضافه میشدند که ناگهان یکی فریاد زد،ای رهبر شهیدم،راهت ادامه دارد😭... تا به حال در شعار هایمان «رهبر شهید» نگفته بودیم... همه از ته دل فریاد زدیم ای رهبر شهیدم،راهت ادامه دارد اشکمان جاری شد،اما این حنجره سبک شد رهبر شهید... در دل گفتم ای جانم... نام آقایم چقدر کنار صفت شهید برازنده است... ای جانم به این رهبر که عاقبتش شهادت شد... ای جانم به این راه که پایان ندارد ... جانم به این زندگی که هنوز ادامه دارد و جاودانه شده... شهید... شهادت... پایان مسیر انقلاب مهدوی اگر شهادت باشد چه شیرین است... یکی فریاد زد آقایمان دیگر کربلاست... دوباره همه اشک ریختند... یکی گفت: فریاد یا محمدا ! ،کشتند رهبر مرا😭 همه بر سر زدیم... چقدر شعار جدید برای گفتن داشتیم💔 ما منتظر تشییع و تدفین نبودیم!،فقط خبر رسیده بود رهبرمان پرکشیده و به کشورمان تجاوز شده و این گونه بیرون آمده بودیم!!! مگر قرار نیست خبر جنگ که می آید،مردم پناه بگیرند ؟؟؟ مگر نباید جمع کنیم برویم ؟؟!! حالا کنار عزادار بودن، غرور بود که در رگ هایم جریان پیدا میکرد عشق بود که زیر پوستم میدوید عشق به وطن... عشق به اسلام... عشق به عزت،استقلال،مقاومت عشق به عاقبت شهادت عشق به پیروزی... دور تا دورم را نگاه کردم،کمی گوشه خیابان ایستادم،جمعیت تمام نمیشد! زیر لب گفتم آقا قبل رفتن چه امتی تربیت کرد! اگر تربیت او در رأس امور نبود،مردم این گونه شوق خطر داشتند؟! حالا با رفتنش انگار مُهر وحدت کوبیده شده بود روی این امت! وحدتی بی چون و چرا برای انتقام گرفتن،برای باج ندادن به دشمن،برای حفظ خاک،حفظ نظام و... یک ساعتی می‌شد که در تجمع بودیم، حالم خوب شده بود!!! نمی‌خواستم به خانه برگردم یک نفر با ماسک و لباس نظامی پشت بلند گو موج حملاتمان به دشمن را در بیست و چهار ساعت گذشته توصیف میکرد... شنبه که فهمیدم تهران را زده اند، هنوز خبری از شهادت آقا گفته نشده بود اما دو ساعت نشده خبر پاسخ سپاه و ارتش آمد! به یاد نداشتم انقدر زود پاسخ دادن را... انگار در دل این امت متحد،ارتش و سپاه بدون فرمانده کل قوا،راه و کارشان مشخص بود!!! آمریکا فکر اینجا را کرده بود؟! در جنگ دوازده روزه با رفتن چند فرمانده و از کار افتادن پدافند ها ، نزدیک به نصف روز پاسخ دادن طول کشید و کشور به حالت عادی بازگشت و چنان پاسخ داد که سران کشور ها توئیت هایی از حیرتشان در نبود فرماندهان و وجود چنین پاسخ هایی می‌زدند حالا رهبر و چند فرمانده اصلی رفته بودند و در ساعات اول پاسخ داده بودیم و معطل نکرده بودیم هیچ، خبری هم از نقطه ضعف مدیریت نظامی نبود !!... عجیب تر اینکه خبری از نا امیدی و ترس نبود! این را وقتی بهتر فهمیدم که خبرگزاری ها فیلم تجمعات تمام استان های کشور را پخش کردند و بیشتر از همه تهران! زیر بمباران! دیگر بچه ها خسته شده بودند، از جمع جدا شدیم و به سمت ماشین ها رفتیم اما تجمع انگار تمام نمیشد! ما کالسکه به دست برمیگشتیم و صدها نفر اضافه میشدند... شبیه این اتفاق را در هیچ راهپیمایی بعد چندین ساعت ندیده بودم... چهره ها و شعار ها نشان میداد مردم دیگر شوخی ندارند... به خانه رسیدیم و با خود گفتم،این طولانی ترین یکشنبه عمرم بود... دخترم را سیر کردم و خواباندم،اما مگر خواب به چشمان خودم آمد؟؟ سه چهار روز گذشت و صبح تا شبِ من، شده بود پیگیری اخبار و شرکت در تجمع... خبری از ذوق و شوق سحری پختن و افطاری آماده کردن در من نبود،قرآن هم دیگر نخواندم و به سوره فتح و ادعیه ای که رهبر شهیدم گفته بود بسنده کردم😔😞🤦🏻‍♀ گوشی را برداشتم و دیدم دوستم پیام داده همسرش راهی تهران شده برای کمک به جنگ زده ها... دلم ریخت... نوشتم خدا حفظشان کند، نگران نباش! اما مگر میشود نگران نبود؟ جنگ است،مگر شوخی دارد؟! دلم به شور افتاد! فکرم مشغول شد و به یاد خاطرات و تنهایی های مادر و مادربزرگم در زمان جنگ افتادم... چیزی نگذشته بود که همسرم گفت: او هم میخواهد به تهران برود!!! 📝ادامه دارد... ✍🏻فاطمه یزدی @samawriter | سماء🌌
🛑روایتی از جنگ تحمیلی سوم! یک ماه گذشت تا تونستم خودم و جمع و جور کنم... یک ماه گذشت تا تونستم خودم و مجبور کنم به نوشتن! به روایت کردنی متفاوت !... روایتی مادرانه و زنانه... حالا که شروع شده با چشم اشکبار می‌نویسم با غرور می‌نویسم با افتخار... اگر دوست داری قسمت های منتشر شده اش و میتونی اینجا بخونی👇🏻 (هر قسمتی که بذارم، این لیست و به روز میکنم در کانالم) قسمت اول قسمت دوم قسمت سوم قسمت چهارم قسمت پنجم قسمت ششم قسمت هفتم قسمت هشتم قسمت آخر 📝ادامه دارد... ✍🏻فاطمه یزدی https://eitaa.com/joinchat/2730754338C096592ef78
سماء | فاطمه یزدی
🛑همان روز، بخش آخر! خانوادگی به سمت میدانی که برای تجمع مشخص شده بود راه افتادیم هنوز به تجمع نرسید
🛑فصل جدیدی از جنگ شروع شده بود! می‌دانستم باید بگویم اگر لازم است برو... حتما کمک نیاز هست اما زبانم نچرخید! تمام سال های دبیرستان ،داستان زندگی همسران رزمنده ها و شهدا،همدم شب هایم بود... سالی دوبار راهیان نور از واجبات دوران نوجوانی ام بود! پس نمی‌خواستم بگویم نرو یا بگویم حالا که جنگ است کنار هم باشیم بهتر است... من اهل این حرف ها نبودم من عاشقانه تبلیغ و اردوی جهادی را دوست داشتم، اما همیشه باهم رفته بودیم ،یا اگر مکانی برای حضور من نبود،میدانستم آن جا امن است... اما زبانم نچرخید و گفتم چرا باید به تهران بروی؟ مگر تهران نیرو کم دارد؟ مگر نگفتند میدان های شهر را خالی نکنیم ؟ بسم الله،بچسبیم به شهر خودمان... منتظر نشدم جواب بدهد چون خودم دچار تناقض شده بودم رفتم در آشپزخانه! جنگ شوخی نداشت آمریکا و اسرائیل تهران را داشتند می‌زدند بعضی شهر های اصلی هم چند باری زده بودند اما تهران در ذهنم شده بود میدان جنگ... افطار را که درست کردم حاضر شدم بروم روضه، دوستم به نیت حضرت آقا مراسم روضه گرفته بود دخترم را حاضر کردم قرار شد برگشتم صحبت کنیم گفته بود صبح زودِ فردا با جمعی از طلبه ها قرار دارند باهم راه بیفتند... تا برسم خانه دوستم فکرم حسابی مشغول بود فضای روضه حالم را بهتر کرد شوری که مداحی قبل از سخنرانی در دلمان انداخت،بسته بندی پذیرایی در کنار هم،بچه ها که از دیدن هم خوشحال بودند و بازی می‌کردند... اما عکس آقا😭 عکس آقا روی میز بود و دور تا دور میز را پارچه سیاه گرفته بود آآآخ از شمعی که برای آقایمان باید روشن میکردیم😭 سخنران رسید و صحبت شروع شد با رفقا کنار هم نشستیم و مشغول گوش دادن بودیم که تلفن دوستم زنگ زد گفت الان قم را زدند! دوستم از جا بلند شد و پرسید کجا را زدند گفت ساختمان دبیرخانه خبرگان !!! دلم کنده شد ... دنیا آوار شد روی سرم خانه ما و مادرم همانجا بود و می‌دانستم که همسرم و مادرم خانه هستند... و کسی که زنگ زده بود چند خیابان دور تر بود و آن چنان لرزیده بودند که... پس همان‌جا چه شده؟؟؟ چه فکر ها که در آن چند دقیقه نکردم😔 فصل جدیدی از جنگ شروع شده بود حالا دشمن به شهر ماهم تجاوز کرده بود و من درحالی که با بغض، به عزیزانم زنگ میزدم و منتظر پاسخی بودم جلوی چشمانم افرادی را می‌دیدم که تلفن به دست در پی عزیزشان هستند...❤️‍🩹 من تهران را میدان جنگ می‌دانستم و حالا شهرم که هیچ، خیابان زندگی ام بمب خورده بود و من نبودم و عزیزانم جواب نمی‌دادند... همه ی اینها چند دقیقه طول کشید ولی من را تکان داد من چکاره هستم در قضا و قدر این جهان؟ یاد این آیه افتادم... «قُل لَّن يُصِيبَنَا إِلَّا مَا كَتَبَ اللَّهُ لَنَا هُوَ مَوْلَانَا وَعَلَى اللَّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُؤْمِنُونَ»(سوره توبه/51) 📝ادامه دارد... ✍🏻فاطمه یزدی @samawriter | سماء🌌
سماء | فاطمه یزدی
🛑فصل جدیدی از جنگ شروع شده بود! می‌دانستم باید بگویم اگر لازم است برو... حتما کمک نیاز هست اما زبا
🛑جنگ منطقه ای شده بود! تلفن را که جواب دادند سجده ی شکر کردم ... از خدا خواستم من را برای شهادت خانواده، آماده تر کند...! اگر انتخابم پیرو این راه بودن باشد،باید برای شهادت عزیزانم خوشحال شوم! شاید این مفاهیم برای بعضی غریب باشد اما برای نسل سوم انقلاب اینطور نیست... آن هم زمانی که در وصیت فرماندهان و سربازان نوجوان جنگ تحمیلی اول ،چیزی جز عشق و اشتیاق نیافته ایم... با دخترم به سمت خانه راه افتادیم دوستم زحمت افطار را کشیده بود و همراهمان کرد دل در دلم نبود به خانه برسم اما به هر خیابان نزدیک محل حادثه که می‌رسیدم بسته بود و ورود را ممنوع اعلام کرده بودند چند بار مسیر عوض کردم و فایده نداشت آخر ماشین را پارک کردم تا پیاده به خانه برویم اما دخترم گریه افتاد از حضور پلیس ها و نیروی های بسیجی که در مقابلش میدید ترسیده بود گفت برگردیم و سوار ماشین بشویم گفتم پیاده به خانه میرویم اما قبول نکرد که نکرد می‌گفت اگر پیاده برویم اسرائیل ماشین مارا میدزدد!!! دلم از این برداشت سوخت... برگشتم توی ماشین و شروع کردم شعر خواندن و حرف زدن، باید حال و هوایش را عوض میکردم... اذان که شد، برایش یک برنامه کودک گذاشتم و در ماشین افطار خوردم و اشک ریختم نه برای خودم نه برای این وضع فقط برای شوری که در دلم افتاده بود شوری که نشان میداد من در دل جنگم آن هم جنگ با فرعونیان جهان... چه چیزی شیرین تر از این در کارنامه زندگی حقیری چون من میشد ثبت بشود؟؟ این ایستادگی دست جمعی به وسعت یک ملت،شور ایجاد میکرد... ما ایستاده بودیم و موافق جنگ با آمریکا و اسرائیل بودیم، حتی به قیمت جان و مال خودمان و عزیزانمان... هیچ کس حرفی از فرار از کشور نمیزد! این برایم شیرین بود... عمیق بود... شور داشت... تپش قلب داشت... نگرانی داشت و غم اما ترس نه... بعد افطار به سمت خانه یکی از عزیزان راه افتادیم... بازی بچه ها شده بود تکان دادن پرچم در خانه! شعار دادن های بامزه و کودکانه... به جز شب ها،ما در خانه هم تجمع داشتیم😅 بعد دو ساعت همسرم به ما رسید و به دل خیابان زدیم رنگ و شکل تجمع متفاوت شده بود! همه پرچم به دست شده بودند به حدی که در ۲۲ بهمن ها هم شبیهش را ندیده بودم! مردم کنار خیابان موکب زده بودند چای می‌دادند و اسپند دود می‌کردند خیل جمعیت بیش از پیش بود با تنوع بیشتری از اقشار... احساس میکردم به جای غم ، غرور در دل مردم آمده... مبعوث شدنی که آقا گفته بودند رخ داده بود😭 حملات ایران به پایگاه های آمریکایی و مناطق مختلف اسرائیل،شگفت انگیز شده بود،نظیر چنین مبارزه ای، آن هم با ابرقدرت نظامی جهان،بی سابقه بود با برخورد هر موشک ،آمریکا ذره ذره جلوی چشم جهانیان کوچک میشد... با بستن تنگه هرمز، دیگر کار از پنهان کاری رسانه ای گذشته بود، حالا ما دیگر کشور ها را تحریم میکردیم... پای جنگ به تمام کشور های اطراف باز شده بود و خسارت دامن جهان را باید میگرفت جنگ همانطور که آقای شهیدمان فرموده بودند، منطقه ای شده بود... فردای آن روز، صبح زود، همسرم با گروهی راهی تهران شد... 📝ادامه دارد... ✍🏻فاطمه یزدی @samawriter | سماء🌌
سماء | فاطمه یزدی
🛑جنگ منطقه ای شده بود! تلفن را که جواب دادند سجده ی شکر کردم ... از خدا خواستم من را برای شهادت خا
🛑تمام رنج ها در برابر رنج هایش کوچک است... دلم شور افتاد و دوست داشتم هر ساعت تماس بگیرم و احوالش را بپرسم اما گوشی را کنار گذاشتم و به دو تماس در روز اکتفا کردم! از بیحالی بیزار شده بودم راهپیمایی رفتن شب ها را لازم ولی دیگر کافی نمیدانستم... من باید بیش از این ایستادگی میکردم مگر کسی که پشت لانچر می‌نشست چه فرقی با من دارد؟ اوهم رهبر از دست داده... شروع کردم... از کجا؟ از اینجا که به دخترم گفتم بیا برویم به خانه بازی!... باید همه چیز را عادی میکردم دیگر فهمیده بودم وضع زندگی دست من است برق شادی را در چشمش دیدم باهم بیرون رفتیم خانه بازی... حرم... پیاده روی... فروشگاه... مگر روز تمام میشد؟؟؟ می‌دانستم همسرم برنمی‌گردد و همین روز را طولانی تر کرده بود از خوشحالی دخترم خوشحال بودم اما عمر خوشحالی هایم بعد رفتن آقا کوتاه شده بود و کم عمق... تلفن را برداشتم و زنگ زدم خوبی؟ تهران چه خبر است؟ گفت خوبیم،کار زیاد است... اسباب ده خانه را از صبح جابه جا کردیم بعضی ها صمیمانه تشکر میکردند و بعضی ها ماتشان برده بود که طلبه ها دارند برایشان کارگری میکنند...!! گفتم چرا تعجب میکنند؟چرا انقدر فاصله افتاد؟؟ بحث را ادامه ندادیم و واقف بودیم به صدها دلیل و تقصیر... گفتم شهر چقدر خراب شده؟ گفت آثار خرابی را کم میبینی!،شهرداری فورا سامان میدهد و شهر حالت جنگ زده ندارد... خوشحال شدم و دلگرم... اما زخم خسارات مگر به این زودی خوب میشود؟؟ خودم گفتم به قد کشیدن می‌ ارزد به تنگه را در مشت داشتن می ارزد اما عزیز از دست دادن چه؟؟؟ خداقوت گفتم و خداحافظی کردم... نپرسیدم کی میایی...حرف اضافی هم نزدم خودم و این واکنش ها را نمی‌شناختم اما راهم را میشناختم برگشتم خانه و افطار کردم و دوباره به دل خیابان زدم دلم از تنهایی گرفت اما گرفته تر شد وقتی به هزاران هزار شب تنهایی مادران و همسران و دختران شهدا فکر کردم... این انقلاب بی خودی انقدر مستحکم نشده... به جز خون،با «صبر» جان گرفته به جای ترس از شهادت،شوق رفتن و حسرت جا ماندن در دل ها موج میزند... ما برای خداییم و همه چیز ماهم برای خداست مگر چیزی طلب داریم؟؟؟ آن شب در راهپیمایی کنار عکس آقا، مردم عکس پسرشان حاج آقا مجتبی را پخش می‌کردند!! خبرگان هنوز رهبر جدید را معرفی نکرده بود چند گزینه در ذهن مردم بود اما انگار به دل ها افتاده بود حاج آقا مجتبی رهبر میشوند من نمیشِناختمشان... در حد چند داستان و توصیف و گزارش در فضای مجازی آشنا شده بودم با ایشان اما برایم عجیب بود پخش کردن عکسشان... پیش خودم گفتم کار خوبی نیست... اگر کس دیگری رهبر شود مردم چند دل میشوند دوست داشتم بعد از اعلام رهبر جدید بعضی شعار هارا بشنوم اما گاهی حُب را نمی‌توان پنهان کرد در دل احساس خاصی داشتم اماممان غایب است و نایب جدید آن مشخص نشده... احساس بی کسی در من موج میزد مگر نه اینکه اگر همه باشند و او نباشد تنهاییم و اگر او باشد و هیچ کس مارا نخواهد، همه را داریم؟😭 بودن نایبش برای مایی که لیاقت درک حضور و فرج شخصی اش را نداریم، شبیه این حس را در این دنیای ظلمت ایجاد میکرد و حالا از همین احساس هم تهی شده بودیم... شب های قدر نزدیک بود و خود را دل شکسته تر از همیشه می دیدم حتی کم آرزو تر دیگر خواست من ظهور و پیروزی اسلام و مسلمین بود عاقبت بخیری زیر این پرچم... سوال های بابا کجا است را که سامان دادم و خوابش برد، روضه گودال گذاشتم و اشک ریختم و به خود گفتم لا یوم کیومک یا ابا عبدالله😭 بمیرم برای شمایی که رنجتان تمام رنج هارا کوچک نشان میدهد...😭😭 📝ادامه دارد... ✍🏻فاطمه یزدی @samawriter | سماء🌌
گفتند هنوز فرزندتان را در آغوش نکشیده بودید که بی دست شدید... گفتند ۲۲ سال دارید!! ۲۲ سال داشتن برای بی دست و پا شدن خیلی زود است من ایمان دارم شما خیلی بزرگ ترید... سن یک عدد است شما آن قدر بزرگ شدید که برگزیده شدید و حالا الگو و جلودار چون منی که به عدد، سن بالاتری دارم هستید😭 مدیون شما هستیم😔❤️‍🩹 ✍🏻فاطمه یزدی @samawriter | سماء🌌
سماء | فاطمه یزدی
🛑تمام رنج ها در برابر رنج هایش کوچک است... دلم شور افتاد و دوست داشتم هر ساعت تماس بگیرم و احوالش ر
🛑ما حزب خدا بودیم در نیمه های اعمال شب قدر اول بودیم که مجلس خبرگان، رهبر جدید را معرفی کرد... احساس کردم بمب های داخل حنجره ام،خنثی شد و فروکش کرد... آرام شدم... بین بند های جوشن کبیر،لبخند زدم و زیر لب شکرگزاری کردم مردم اما پر از خروش شدند! نتوانستند بنشینند ،ایستاده شعار دادند: اباالفضل علمدار،خامنه ای نگه دار❤️‍🩹 از تکرار این شعار اشکمان جاری شد ولی چهره ها خندان بود یک نفر از نسل رهبر شهیدم... مرهم انگار آورده بودند و روی زخم ها پخش می‌کردند خبرگزاری ها و کانال ها را باز کردم! تصویری از ایشان در کنار پدرشان همه جا پخش شده بود... از سیمای پر شباهتشان به آقای شهیدم،خون دوباره در رگ هایم جاری شد... جملات زیبایی، پوستر های مختلف را پر مفهوم کرده بود... صالح بعد صالح... دست خدا عیان شد، خامنه ای جوان شد... لطف و اراده خدارا انگار با چشم می‌دیدم!!! کسی که ندیده بودیمش!!! کسی که نامی از او در این سال ها شنیده نشده بود!!! هنوز معرفی نشده در دل ها جا پیدا کرده بود!!! هنوز با ما حرفی نزده، جان فدا داشت! این احساس جز از جانب خدا و ولی امرش،در دل ها ایجاد میشد؟؟!!! ما حزب خدا بودیم و انگار امشب مهر تایید آن را گرفته بودیم الحمدلله... دعا را ادامه دادیم در این شب قدر پر از امید شدیم... تکه ای از وجودمان هم انتظار اولین پیام رهبر جدید را می‌کشید... 📝ادامه دارد... ✍🏻فاطمه یزدی @samawriter | سماء🌌
ای کاش که بیدار شوم، باز تو باشی بی‌آنکه نخی مو ز سرت کم شده باشد... تولدت مبارک آقای شهیدم💔 هدیه به روح پاک و مطهر رهبر شهیدم صلوات🌱🌹
عزیز مادر... هرسال از چند روز زودتر در گوشم میگفتی روز دختر نزدیک است... می‌خندیدم و میبوسیدمت... در چشمان زیبایت نگاه میکردم و میگفتم تو همان دعای مستجاب شده منی دخترکم... حالا روز دختر رسیده و تو نیستی در گوشم چیزی بگویی😭 من چند شب است گوشم را چسبانده ام به قبر کوچکت، حرف بزن جان مادر هرچه بخواهی امسال میگیرم... دردت به جانم، دارم جان می‌دهم از نبودنت، جان مادر اگر آن جا حضرت زینب و حضرت رباب و حضرت لیلا را دیدی بگو مادرت را نگاه کنند بگو مادرت اندکی از غم آن هارا چشیده و توان بریده بگو نگاه کنند به مادرت... دخترکم امسال برای روز دختر،تو به مادرت هدیه بده... میوه دلم ،بگذار یک بار دیگر در خواب در آغوشت بگیرم... ✍🏻فاطمه یزدی @samawriter | سماء🌌