سماء | فاطمه یزدی
🛑همان روز، بخش آخر! خانوادگی به سمت میدانی که برای تجمع مشخص شده بود راه افتادیم هنوز به تجمع نرسید
🛑فصل جدیدی از جنگ شروع شده بود!
میدانستم باید بگویم اگر لازم است برو...
حتما کمک نیاز هست
اما زبانم نچرخید!
تمام سال های دبیرستان ،داستان زندگی همسران رزمنده ها و شهدا،همدم شب هایم بود...
سالی دوبار راهیان نور از واجبات دوران نوجوانی ام بود!
پس نمیخواستم بگویم نرو یا بگویم حالا که جنگ است کنار هم باشیم بهتر است...
من اهل این حرف ها نبودم
من عاشقانه تبلیغ و اردوی جهادی را دوست داشتم، اما همیشه باهم رفته بودیم ،یا اگر مکانی برای حضور من نبود،میدانستم آن جا امن است...
اما زبانم نچرخید و گفتم چرا باید به تهران بروی؟ مگر تهران نیرو کم دارد؟
مگر نگفتند میدان های شهر را خالی نکنیم ؟
بسم الله،بچسبیم به شهر خودمان...
منتظر نشدم جواب بدهد
چون خودم دچار تناقض شده بودم
رفتم در آشپزخانه!
جنگ شوخی نداشت
آمریکا و اسرائیل تهران را داشتند میزدند
بعضی شهر های اصلی هم چند باری زده بودند
اما تهران در ذهنم شده بود میدان جنگ...
افطار را که درست کردم حاضر شدم بروم روضه، دوستم به نیت حضرت آقا مراسم روضه گرفته بود
دخترم را حاضر کردم
قرار شد برگشتم صحبت کنیم
گفته بود صبح زودِ فردا با جمعی از طلبه ها قرار دارند باهم راه بیفتند...
تا برسم خانه دوستم فکرم حسابی مشغول بود
فضای روضه حالم را بهتر کرد
شوری که مداحی قبل از سخنرانی در دلمان انداخت،بسته بندی پذیرایی در کنار هم،بچه ها که از دیدن هم خوشحال بودند و بازی میکردند...
اما عکس آقا😭
عکس آقا روی میز بود و دور تا دور میز را پارچه سیاه گرفته بود
آآآخ از شمعی که برای آقایمان باید روشن میکردیم😭
سخنران رسید و صحبت شروع شد
با رفقا کنار هم نشستیم و مشغول گوش دادن بودیم که تلفن دوستم زنگ زد
گفت الان قم را زدند!
دوستم از جا بلند شد و پرسید کجا را زدند
گفت ساختمان دبیرخانه خبرگان !!!
دلم کنده شد ...
دنیا آوار شد روی سرم
خانه ما و مادرم همانجا بود و میدانستم که همسرم و مادرم خانه هستند...
و کسی که زنگ زده بود چند خیابان دور تر بود و آن چنان لرزیده بودند که...
پس همانجا چه شده؟؟؟
چه فکر ها که در آن چند دقیقه نکردم😔
فصل جدیدی از جنگ شروع شده بود
حالا دشمن به شهر ماهم تجاوز کرده بود و من درحالی که با بغض، به عزیزانم زنگ میزدم و منتظر پاسخی بودم
جلوی چشمانم افرادی را میدیدم که تلفن به دست در پی عزیزشان هستند...❤️🩹
من تهران را میدان جنگ میدانستم و حالا شهرم که هیچ، خیابان زندگی ام بمب خورده بود و من نبودم و عزیزانم جواب نمیدادند...
همه ی اینها چند دقیقه طول کشید
ولی من را تکان داد
من چکاره هستم در قضا و قدر این جهان؟
یاد این آیه افتادم...
«قُل لَّن يُصِيبَنَا إِلَّا مَا كَتَبَ اللَّهُ لَنَا هُوَ مَوْلَانَا وَعَلَى اللَّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُؤْمِنُونَ»(سوره توبه/51)
📝ادامه دارد...
✍🏻فاطمه یزدی
@samawriter | سماء🌌
سماء | فاطمه یزدی
🛑فصل جدیدی از جنگ شروع شده بود! میدانستم باید بگویم اگر لازم است برو... حتما کمک نیاز هست اما زبا
🛑جنگ منطقه ای شده بود!
تلفن را که جواب دادند سجده ی شکر کردم ...
از خدا خواستم من را برای شهادت خانواده، آماده تر کند...!
اگر انتخابم پیرو این راه بودن باشد،باید برای شهادت عزیزانم خوشحال شوم!
شاید این مفاهیم برای بعضی غریب باشد
اما برای نسل سوم انقلاب اینطور نیست...
آن هم زمانی که در وصیت فرماندهان و سربازان نوجوان جنگ تحمیلی اول ،چیزی جز عشق و اشتیاق نیافته ایم...
با دخترم به سمت خانه راه افتادیم
دوستم زحمت افطار را کشیده بود و همراهمان کرد
دل در دلم نبود به خانه برسم
اما به هر خیابان نزدیک محل حادثه که میرسیدم بسته بود و ورود را ممنوع اعلام کرده بودند
چند بار مسیر عوض کردم و فایده نداشت
آخر ماشین را پارک کردم تا پیاده به خانه برویم
اما دخترم گریه افتاد
از حضور پلیس ها و نیروی های بسیجی که در مقابلش میدید ترسیده بود
گفت برگردیم و سوار ماشین بشویم
گفتم پیاده به خانه میرویم
اما قبول نکرد که نکرد
میگفت اگر پیاده برویم اسرائیل ماشین مارا میدزدد!!!
دلم از این برداشت سوخت...
برگشتم توی ماشین و شروع کردم شعر خواندن و حرف زدن، باید حال و هوایش را عوض میکردم...
اذان که شد، برایش یک برنامه کودک گذاشتم و در ماشین افطار خوردم و اشک ریختم
نه برای خودم
نه برای این وضع
فقط برای شوری که در دلم افتاده بود
شوری که نشان میداد من در دل جنگم
آن هم جنگ با فرعونیان جهان...
چه چیزی شیرین تر از این در کارنامه زندگی حقیری چون من میشد ثبت بشود؟؟
این ایستادگی دست جمعی به وسعت یک ملت،شور ایجاد میکرد...
ما ایستاده بودیم و موافق جنگ با آمریکا و اسرائیل بودیم، حتی به قیمت جان و مال خودمان و عزیزانمان...
هیچ کس حرفی از فرار از کشور نمیزد!
این برایم شیرین بود...
عمیق بود...
شور داشت...
تپش قلب داشت...
نگرانی داشت و غم اما ترس نه...
بعد افطار به سمت خانه یکی از عزیزان راه افتادیم...
بازی بچه ها شده بود تکان دادن پرچم در خانه!
شعار دادن های بامزه و کودکانه...
به جز شب ها،ما در خانه هم تجمع داشتیم😅
بعد دو ساعت همسرم به ما رسید و به دل خیابان زدیم
رنگ و شکل تجمع متفاوت شده بود!
همه پرچم به دست شده بودند
به حدی که در ۲۲ بهمن ها هم شبیهش را ندیده بودم!
مردم کنار خیابان موکب زده بودند
چای میدادند و اسپند دود میکردند
خیل جمعیت بیش از پیش بود با تنوع بیشتری از اقشار...
احساس میکردم به جای غم ، غرور در دل مردم آمده...
مبعوث شدنی که آقا گفته بودند رخ داده بود😭
حملات ایران به پایگاه های آمریکایی و مناطق مختلف اسرائیل،شگفت انگیز شده بود،نظیر چنین مبارزه ای، آن هم با ابرقدرت نظامی جهان،بی سابقه بود
با برخورد هر موشک ،آمریکا ذره ذره جلوی چشم جهانیان کوچک میشد...
با بستن تنگه هرمز، دیگر کار از پنهان کاری رسانه ای گذشته بود، حالا ما دیگر کشور ها را تحریم میکردیم...
پای جنگ به تمام کشور های اطراف باز شده بود و خسارت دامن جهان را باید میگرفت
جنگ همانطور که آقای شهیدمان فرموده بودند، منطقه ای شده بود...
فردای آن روز، صبح زود، همسرم با گروهی راهی تهران شد...
📝ادامه دارد...
✍🏻فاطمه یزدی
@samawriter | سماء🌌
سماء | فاطمه یزدی
🛑جنگ منطقه ای شده بود! تلفن را که جواب دادند سجده ی شکر کردم ... از خدا خواستم من را برای شهادت خا
🛑تمام رنج ها در برابر رنج هایش کوچک است...
دلم شور افتاد و دوست داشتم هر ساعت تماس بگیرم و احوالش را بپرسم
اما گوشی را کنار گذاشتم و به دو تماس در روز اکتفا کردم!
از بیحالی بیزار شده بودم
راهپیمایی رفتن شب ها را لازم ولی دیگر کافی نمیدانستم...
من باید بیش از این ایستادگی میکردم
مگر کسی که پشت لانچر مینشست چه فرقی با من دارد؟
اوهم رهبر از دست داده...
شروع کردم...
از کجا؟
از اینجا که به دخترم گفتم بیا برویم به خانه بازی!...
باید همه چیز را عادی میکردم
دیگر فهمیده بودم وضع زندگی دست من است
برق شادی را در چشمش دیدم
باهم بیرون رفتیم
خانه بازی...
حرم...
پیاده روی...
فروشگاه...
مگر روز تمام میشد؟؟؟
میدانستم همسرم برنمیگردد و همین روز را طولانی تر کرده بود
از خوشحالی دخترم خوشحال بودم
اما عمر خوشحالی هایم بعد رفتن آقا کوتاه شده بود و کم عمق...
تلفن را برداشتم و زنگ زدم
خوبی؟
تهران چه خبر است؟
گفت خوبیم،کار زیاد است...
اسباب ده خانه را از صبح جابه جا کردیم
بعضی ها صمیمانه تشکر میکردند و بعضی ها ماتشان برده بود که طلبه ها دارند برایشان کارگری میکنند...!!
گفتم چرا تعجب میکنند؟چرا انقدر فاصله افتاد؟؟
بحث را ادامه ندادیم و واقف بودیم به صدها دلیل و تقصیر...
گفتم شهر چقدر خراب شده؟
گفت آثار خرابی را کم میبینی!،شهرداری فورا سامان میدهد و شهر حالت جنگ زده ندارد...
خوشحال شدم و دلگرم...
اما زخم خسارات مگر به این زودی خوب میشود؟؟
خودم گفتم به قد کشیدن می ارزد
به تنگه را در مشت داشتن می ارزد
اما عزیز از دست دادن چه؟؟؟
خداقوت گفتم و خداحافظی کردم...
نپرسیدم کی میایی...حرف اضافی هم نزدم
خودم و این واکنش ها را نمیشناختم
اما راهم را میشناختم
برگشتم خانه و افطار کردم و دوباره به دل خیابان زدم
دلم از تنهایی گرفت اما گرفته تر شد وقتی به هزاران هزار شب تنهایی مادران و همسران و دختران شهدا فکر کردم...
این انقلاب بی خودی انقدر مستحکم نشده...
به جز خون،با «صبر» جان گرفته
به جای ترس از شهادت،شوق رفتن و حسرت جا ماندن در دل ها موج میزند...
ما برای خداییم و همه چیز ماهم برای خداست
مگر چیزی طلب داریم؟؟؟
آن شب در راهپیمایی کنار عکس آقا، مردم عکس پسرشان حاج آقا مجتبی را پخش میکردند!!
خبرگان هنوز رهبر جدید را معرفی نکرده بود
چند گزینه در ذهن مردم بود
اما انگار به دل ها افتاده بود حاج آقا مجتبی رهبر میشوند
من نمیشِناختمشان...
در حد چند داستان و توصیف و گزارش در فضای مجازی آشنا شده بودم با ایشان
اما برایم عجیب بود پخش کردن عکسشان...
پیش خودم گفتم کار خوبی نیست...
اگر کس دیگری رهبر شود مردم چند دل میشوند
دوست داشتم بعد از اعلام رهبر جدید
بعضی شعار هارا بشنوم
اما گاهی حُب را نمیتوان پنهان کرد
در دل احساس خاصی داشتم
اماممان غایب است و نایب جدید آن مشخص نشده...
احساس بی کسی در من موج میزد
مگر نه اینکه اگر همه باشند و او نباشد تنهاییم و اگر او باشد و هیچ کس مارا نخواهد، همه را داریم؟😭
بودن نایبش برای مایی که لیاقت درک حضور و فرج شخصی اش را نداریم، شبیه این حس را در این دنیای ظلمت ایجاد میکرد و حالا از همین احساس هم تهی شده بودیم...
شب های قدر نزدیک بود و خود را
دل شکسته تر از همیشه می دیدم
حتی کم آرزو تر
دیگر خواست من ظهور و پیروزی اسلام و مسلمین بود
عاقبت بخیری زیر این پرچم...
سوال های بابا کجا است را که سامان دادم و خوابش برد، روضه گودال گذاشتم و اشک ریختم و به خود گفتم
لا یوم کیومک یا ابا عبدالله😭
بمیرم برای شمایی که رنجتان تمام رنج هارا کوچک نشان میدهد...😭😭
📝ادامه دارد...
✍🏻فاطمه یزدی
@samawriter | سماء🌌
گفتند هنوز فرزندتان را در آغوش نکشیده بودید که بی دست شدید...
گفتند ۲۲ سال دارید!!
۲۲ سال داشتن برای بی دست و پا شدن خیلی زود است
من ایمان دارم شما خیلی بزرگ ترید...
سن یک عدد است
شما آن قدر بزرگ شدید که برگزیده شدید و حالا الگو و جلودار چون منی که به عدد، سن بالاتری دارم هستید😭
مدیون شما هستیم😔❤️🩹
✍🏻فاطمه یزدی
@samawriter | سماء🌌
سماء | فاطمه یزدی
🛑تمام رنج ها در برابر رنج هایش کوچک است... دلم شور افتاد و دوست داشتم هر ساعت تماس بگیرم و احوالش ر
🛑ما حزب خدا بودیم
در نیمه های اعمال شب قدر اول بودیم که مجلس خبرگان، رهبر جدید را معرفی کرد...
احساس کردم بمب های داخل حنجره ام،خنثی شد و فروکش کرد...
آرام شدم...
بین بند های جوشن کبیر،لبخند زدم و زیر لب شکرگزاری کردم
مردم اما پر از خروش شدند!
نتوانستند بنشینند ،ایستاده شعار دادند:
اباالفضل علمدار،خامنه ای نگه دار❤️🩹
از تکرار این شعار اشکمان جاری شد ولی چهره ها خندان بود
یک نفر از نسل رهبر شهیدم...
مرهم انگار آورده بودند و روی زخم ها پخش میکردند
خبرگزاری ها و کانال ها را باز کردم!
تصویری از ایشان در کنار پدرشان همه جا پخش شده بود...
از سیمای پر شباهتشان به آقای شهیدم،خون دوباره در رگ هایم جاری شد...
جملات زیبایی، پوستر های مختلف را پر مفهوم کرده بود...
صالح بعد صالح...
دست خدا عیان شد، خامنه ای جوان شد...
لطف و اراده خدارا انگار با چشم میدیدم!!!
کسی که ندیده بودیمش!!!
کسی که نامی از او در این سال ها شنیده نشده بود!!!
هنوز معرفی نشده در دل ها جا پیدا کرده بود!!!
هنوز با ما حرفی نزده، جان فدا داشت!
این احساس جز از جانب خدا و ولی امرش،در دل ها ایجاد میشد؟؟!!!
ما حزب خدا بودیم و انگار امشب مهر تایید آن را گرفته بودیم
الحمدلله...
دعا را ادامه دادیم
در این شب قدر پر از امید شدیم...
تکه ای از وجودمان هم انتظار اولین پیام رهبر جدید را میکشید...
📝ادامه دارد...
✍🏻فاطمه یزدی
@samawriter | سماء🌌
عزیز مادر...
هرسال از چند روز زودتر در گوشم میگفتی روز دختر نزدیک است...
میخندیدم و میبوسیدمت...
در چشمان زیبایت نگاه میکردم و میگفتم تو همان دعای مستجاب شده منی دخترکم...
حالا روز دختر رسیده و تو نیستی در گوشم چیزی بگویی😭
من چند شب است گوشم را چسبانده ام به قبر کوچکت، حرف بزن جان مادر
هرچه بخواهی امسال میگیرم...
دردت به جانم، دارم جان میدهم از نبودنت، جان مادر اگر آن جا حضرت زینب و حضرت رباب و حضرت لیلا را دیدی بگو مادرت را نگاه کنند
بگو مادرت اندکی از غم آن هارا چشیده و توان بریده
بگو نگاه کنند به مادرت...
دخترکم
امسال برای روز دختر،تو به مادرت هدیه بده...
میوه دلم ،بگذار یک بار دیگر در خواب در آغوشت بگیرم...
✍🏻فاطمه یزدی
#میناب
#روز_دختر
@samawriter | سماء🌌
سماء | فاطمه یزدی
🛑ما حزب خدا بودیم در نیمه های اعمال شب قدر اول بودیم که مجلس خبرگان، رهبر جدید را معرفی کرد... احسا
🛑ما زنده حقیقی هستیم
(بخش آخر از روایت ۲۰ روز اول جنگ)
در آخرین ساعات ماه مبارک رمضان ،آخرین ساعات سال ۱۴۰۴ شمسی، به پایان رسید...
سرشار از احساس های مختلف بودم در آن ساعات!
اولین پیام رهبر سوم انقلاب که پخش شد
سراپا گوش شدم و بغض کردم و لذت بردم از بند بند پیام...
هر بخش دنیا دنیا حرف داشت اما چند جمله از ایشان تکلیف مرا برای بار مصیبت ها مشخص کرد...
فرموده بودند:( آنچه صبر بر مصائب را ممکن و حتّی آسان میسازد، توجّه به وعدهی حتمی و قطعی الهی بر اجری پُرارج برای صابران است. لذا باید صبر کرد و به لطف و دستگیری حضرت حق (جلّ و علا) امید و اعتماد داشت.)
این جملات را وقتی شنیدم که از شهدای خانواده شان نام بردند
پدر...
همسر...
خواهر...
داماد...
فرزند خواهر...
تکلیف بر من تمام شد...
با این همه مصیبت حالا وظیفه رهبری را بردوش میکشیدند و صبر بر مصیبت را ممکن و حتی آسان میخواندند...
پس تکلیف مثل منی روشن بود
کوتاهی کافی بود
آن شب تمام اهدافم را برای سال جدید بازنویسی کردم
مصمم تر از قبل بسم الله گفتم و در خود کوتاه نیامدنی از جنس انتقام یافتم
کارها را از سر گرفتم اگرچه هنوز توان قبل را در خود نیافته بودم...
اما شروع کردن برای من باعث میشد شرمنده رزمندگان نباشم...
سوال های دخترم زیاد شده بود
یک روز پرسید به خانه ماهم بمب میخورد ؟
شبی به عکس دختران میناب در خیابان نگاه کرد و گفت من هم مثل این ها شهید میشوم؟
فضا را عوض کردم و دلش را قرص کردم
به او اطمینان دادم چیزی نمیشود
و سعی کردم فعالیت های معمولی که چند وقت تعطیل شده بود را دوباره شروع کنم تا حالش بهتر شود
خودم هم نیمه شب اخبار را دنبال میکردم،
فیلم مادری را دیدم که میگفت با ذکر یا صاحب الزمان دنبال پیکر فرزند شهیدش گشته و از آقا صبر خواسته!!
یعنی گله نکرده!!
یعنی شکایتی نداشته و فقط صبر خواسته!!😭😭
برای مصیبتش اشک ریختم
به بزرگی اش حسرت خوردم
برخی گفتند شما مادر ها این چیزها را نبینید...
از اخبار دور باشید...
من اما این دوری را نمیخواهم
من این ها را برای خودم درس میدانم و دور بودن از این صحنه هارا، غفلت...
من شاید برای آرامش دخترم صبح تا شب دنبال اخبار و تلفن همراه نباشم
اما شب خود را در معرکه جنگ میابم
گاهی زخمی
گاهی عزیز از دست داده
گاهی شکست خورده
و اکثرا پیروز...
اکثرا پر از امید...
این نوع غم ها، مارا قوی میکند
چون ما مسلمانیم و راه شهادت و رنج برای ما راه پیروزی است...
گرچه از لحاظ روحی و شخصیتی پر از ضعفیم و و بارها در این شب ها کم آورده ایم و غم در دلمان لانه کرده و سرعت مارا در انجام وظایف کم کرده...
اما این اسلام است که مارا زنده نگه داشته و با ما کاری کرده که در هر شرایطی
پیشرفت فردی و خانوادگی و اجتماعی را کنار نگذاریم
ما زنده حقیقی هستیم حتی با چشم اشکبار...
زنده تر از هرکسی که میرقصید و میخندید و هلهله میکرد...
پایان
✍🏻فاطمه یزدی
@samawriter | سماء🌌
🛑 تفرقه واقعی در آمریکاست😏
کشوری که ۶ مقام سیاسی و امنیتی و ۲۰ ژنرال نظامیش در ۵۰ روز استعفا دادن، حرف از تفرقه در ایران میزنه.
@samawriter | سماء🌌
29.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔻نگاهی به لحظات به یادماندنی از دیدارهای رهبر شهید انقلاب
🏴کانون هنری تبلیغی حنان👇🏻
https://eitaa.com/joinchat/701628653C0fbc9329c7