eitaa logo
سماء | فاطمه یزدی
398 دنبال‌کننده
279 عکس
98 ویدیو
2 فایل
اینجا دست نوشته هایم و مطالب مفید به اشتراک گذاشته می شود... مادر طلبه سطح ۳ کلام و فلسفه فارغ التحصیل ارشد رشته کلام با گرایش حدیث نویسنده دان ۳ کاراته ارتباط با من👇🏻 @Fatemeyazdi استفاده از مطالب با ذکر نام کانال🙏🏻
مشاهده در ایتا
دانلود
سماء | فاطمه یزدی
🛑جنگ منطقه ای شده بود! تلفن را که جواب دادند سجده ی شکر کردم ... از خدا خواستم من را برای شهادت خا
🛑تمام رنج ها در برابر رنج هایش کوچک است... دلم شور افتاد و دوست داشتم هر ساعت تماس بگیرم و احوالش را بپرسم اما گوشی را کنار گذاشتم و به دو تماس در روز اکتفا کردم! از بیحالی بیزار شده بودم راهپیمایی رفتن شب ها را لازم ولی دیگر کافی نمیدانستم... من باید بیش از این ایستادگی میکردم مگر کسی که پشت لانچر می‌نشست چه فرقی با من دارد؟ اوهم رهبر از دست داده... شروع کردم... از کجا؟ از اینجا که به دخترم گفتم بیا برویم به خانه بازی!... باید همه چیز را عادی میکردم دیگر فهمیده بودم وضع زندگی دست من است برق شادی را در چشمش دیدم باهم بیرون رفتیم خانه بازی... حرم... پیاده روی... فروشگاه... مگر روز تمام میشد؟؟؟ می‌دانستم همسرم برنمی‌گردد و همین روز را طولانی تر کرده بود از خوشحالی دخترم خوشحال بودم اما عمر خوشحالی هایم بعد رفتن آقا کوتاه شده بود و کم عمق... تلفن را برداشتم و زنگ زدم خوبی؟ تهران چه خبر است؟ گفت خوبیم،کار زیاد است... اسباب ده خانه را از صبح جابه جا کردیم بعضی ها صمیمانه تشکر میکردند و بعضی ها ماتشان برده بود که طلبه ها دارند برایشان کارگری میکنند...!! گفتم چرا تعجب میکنند؟چرا انقدر فاصله افتاد؟؟ بحث را ادامه ندادیم و واقف بودیم به صدها دلیل و تقصیر... گفتم شهر چقدر خراب شده؟ گفت آثار خرابی را کم میبینی!،شهرداری فورا سامان میدهد و شهر حالت جنگ زده ندارد... خوشحال شدم و دلگرم... اما زخم خسارات مگر به این زودی خوب میشود؟؟ خودم گفتم به قد کشیدن می‌ ارزد به تنگه را در مشت داشتن می ارزد اما عزیز از دست دادن چه؟؟؟ خداقوت گفتم و خداحافظی کردم... نپرسیدم کی میایی...حرف اضافی هم نزدم خودم و این واکنش ها را نمی‌شناختم اما راهم را میشناختم برگشتم خانه و افطار کردم و دوباره به دل خیابان زدم دلم از تنهایی گرفت اما گرفته تر شد وقتی به هزاران هزار شب تنهایی مادران و همسران و دختران شهدا فکر کردم... این انقلاب بی خودی انقدر مستحکم نشده... به جز خون،با «صبر» جان گرفته به جای ترس از شهادت،شوق رفتن و حسرت جا ماندن در دل ها موج میزند... ما برای خداییم و همه چیز ماهم برای خداست مگر چیزی طلب داریم؟؟؟ آن شب در راهپیمایی کنار عکس آقا، مردم عکس پسرشان حاج آقا مجتبی را پخش می‌کردند!! خبرگان هنوز رهبر جدید را معرفی نکرده بود چند گزینه در ذهن مردم بود اما انگار به دل ها افتاده بود حاج آقا مجتبی رهبر میشوند من نمیشِناختمشان... در حد چند داستان و توصیف و گزارش در فضای مجازی آشنا شده بودم با ایشان اما برایم عجیب بود پخش کردن عکسشان... پیش خودم گفتم کار خوبی نیست... اگر کس دیگری رهبر شود مردم چند دل میشوند دوست داشتم بعد از اعلام رهبر جدید بعضی شعار هارا بشنوم اما گاهی حُب را نمی‌توان پنهان کرد در دل احساس خاصی داشتم اماممان غایب است و نایب جدید آن مشخص نشده... احساس بی کسی در من موج میزد مگر نه اینکه اگر همه باشند و او نباشد تنهاییم و اگر او باشد و هیچ کس مارا نخواهد، همه را داریم؟😭 بودن نایبش برای مایی که لیاقت درک حضور و فرج شخصی اش را نداریم، شبیه این حس را در این دنیای ظلمت ایجاد میکرد و حالا از همین احساس هم تهی شده بودیم... شب های قدر نزدیک بود و خود را دل شکسته تر از همیشه می دیدم حتی کم آرزو تر دیگر خواست من ظهور و پیروزی اسلام و مسلمین بود عاقبت بخیری زیر این پرچم... سوال های بابا کجا است را که سامان دادم و خوابش برد، روضه گودال گذاشتم و اشک ریختم و به خود گفتم لا یوم کیومک یا ابا عبدالله😭 بمیرم برای شمایی که رنجتان تمام رنج هارا کوچک نشان میدهد...😭😭 📝ادامه دارد... ✍🏻فاطمه یزدی @samawriter | سماء🌌
گفتند هنوز فرزندتان را در آغوش نکشیده بودید که بی دست شدید... گفتند ۲۲ سال دارید!! ۲۲ سال داشتن برای بی دست و پا شدن خیلی زود است من ایمان دارم شما خیلی بزرگ ترید... سن یک عدد است شما آن قدر بزرگ شدید که برگزیده شدید و حالا الگو و جلودار چون منی که به عدد، سن بالاتری دارم هستید😭 مدیون شما هستیم😔❤️‍🩹 ✍🏻فاطمه یزدی @samawriter | سماء🌌
سماء | فاطمه یزدی
🛑تمام رنج ها در برابر رنج هایش کوچک است... دلم شور افتاد و دوست داشتم هر ساعت تماس بگیرم و احوالش ر
🛑ما حزب خدا بودیم در نیمه های اعمال شب قدر اول بودیم که مجلس خبرگان، رهبر جدید را معرفی کرد... احساس کردم بمب های داخل حنجره ام،خنثی شد و فروکش کرد... آرام شدم... بین بند های جوشن کبیر،لبخند زدم و زیر لب شکرگزاری کردم مردم اما پر از خروش شدند! نتوانستند بنشینند ،ایستاده شعار دادند: اباالفضل علمدار،خامنه ای نگه دار❤️‍🩹 از تکرار این شعار اشکمان جاری شد ولی چهره ها خندان بود یک نفر از نسل رهبر شهیدم... مرهم انگار آورده بودند و روی زخم ها پخش می‌کردند خبرگزاری ها و کانال ها را باز کردم! تصویری از ایشان در کنار پدرشان همه جا پخش شده بود... از سیمای پر شباهتشان به آقای شهیدم،خون دوباره در رگ هایم جاری شد... جملات زیبایی، پوستر های مختلف را پر مفهوم کرده بود... صالح بعد صالح... دست خدا عیان شد، خامنه ای جوان شد... لطف و اراده خدارا انگار با چشم می‌دیدم!!! کسی که ندیده بودیمش!!! کسی که نامی از او در این سال ها شنیده نشده بود!!! هنوز معرفی نشده در دل ها جا پیدا کرده بود!!! هنوز با ما حرفی نزده، جان فدا داشت! این احساس جز از جانب خدا و ولی امرش،در دل ها ایجاد میشد؟؟!!! ما حزب خدا بودیم و انگار امشب مهر تایید آن را گرفته بودیم الحمدلله... دعا را ادامه دادیم در این شب قدر پر از امید شدیم... تکه ای از وجودمان هم انتظار اولین پیام رهبر جدید را می‌کشید... 📝ادامه دارد... ✍🏻فاطمه یزدی @samawriter | سماء🌌
ای کاش که بیدار شوم، باز تو باشی بی‌آنکه نخی مو ز سرت کم شده باشد... تولدت مبارک آقای شهیدم💔 هدیه به روح پاک و مطهر رهبر شهیدم صلوات🌱🌹
عزیز مادر... هرسال از چند روز زودتر در گوشم میگفتی روز دختر نزدیک است... می‌خندیدم و میبوسیدمت... در چشمان زیبایت نگاه میکردم و میگفتم تو همان دعای مستجاب شده منی دخترکم... حالا روز دختر رسیده و تو نیستی در گوشم چیزی بگویی😭 من چند شب است گوشم را چسبانده ام به قبر کوچکت، حرف بزن جان مادر هرچه بخواهی امسال میگیرم... دردت به جانم، دارم جان می‌دهم از نبودنت، جان مادر اگر آن جا حضرت زینب و حضرت رباب و حضرت لیلا را دیدی بگو مادرت را نگاه کنند بگو مادرت اندکی از غم آن هارا چشیده و توان بریده بگو نگاه کنند به مادرت... دخترکم امسال برای روز دختر،تو به مادرت هدیه بده... میوه دلم ،بگذار یک بار دیگر در خواب در آغوشت بگیرم... ✍🏻فاطمه یزدی @samawriter | سماء🌌
سماء | فاطمه یزدی
🛑ما حزب خدا بودیم در نیمه های اعمال شب قدر اول بودیم که مجلس خبرگان، رهبر جدید را معرفی کرد... احسا
🛑ما زنده حقیقی هستیم (بخش آخر از روایت ۲۰ روز اول جنگ) در آخرین ساعات ماه مبارک رمضان ،آخرین ساعات سال ۱۴۰۴ شمسی، به پایان رسید... سرشار از احساس های مختلف بودم در آن ساعات! اولین پیام رهبر سوم انقلاب که پخش شد سراپا گوش شدم و بغض کردم و لذت بردم از بند بند پیام... هر بخش دنیا دنیا حرف داشت اما چند جمله از ایشان تکلیف مرا برای بار مصیبت ها مشخص کرد... فرموده بودند:( آنچه صبر بر مصائب را ممکن و حتّی آسان میسازد، توجّه به وعده‌ی حتمی و قطعی الهی بر اجری پُرارج برای صابران است. لذا باید صبر کرد و به لطف و دستگیری حضرت حق (جلّ و علا) امید و اعتماد داشت.) این جملات را وقتی شنیدم که از شهدای خانواده شان نام بردند پدر... همسر... خواهر... داماد... فرزند خواهر... تکلیف بر من تمام شد... با این همه مصیبت حالا وظیفه رهبری را بردوش می‌کشیدند و صبر بر مصیبت را ممکن و حتی آسان می‌خواندند... پس تکلیف مثل منی روشن بود کوتاهی کافی بود آن شب تمام اهدافم را برای سال جدید بازنویسی کردم مصمم تر از قبل بسم الله گفتم و در خود کوتاه نیامدنی از جنس انتقام یافتم کارها را از سر گرفتم اگرچه هنوز توان قبل را در خود نیافته بودم... اما شروع کردن برای من باعث می‌شد شرمنده رزمندگان نباشم... سوال های دخترم زیاد شده بود یک روز پرسید به خانه ماهم بمب می‌خورد ؟ شبی به عکس دختران میناب در خیابان نگاه کرد و گفت من هم مثل این ها شهید میشوم؟ فضا را عوض کردم و دلش را قرص کردم به او اطمینان دادم چیزی نمی‌شود و سعی کردم فعالیت های معمولی که چند وقت تعطیل شده بود را دوباره شروع کنم تا حالش بهتر شود خودم هم نیمه شب اخبار را دنبال میکردم، فیلم مادری را دیدم که می‌گفت با ذکر یا صاحب الزمان دنبال پیکر فرزند شهیدش گشته و از آقا صبر خواسته!! یعنی گله نکرده!! یعنی شکایتی نداشته و فقط صبر خواسته!!😭😭 برای مصیبتش اشک ریختم به بزرگی اش حسرت خوردم برخی گفتند شما مادر ها این چیزها را نبینید... از اخبار دور باشید... من اما این دوری را نمیخواهم من این ها را برای خودم درس میدانم و دور بودن از این صحنه هارا، غفلت... من شاید برای آرامش دخترم صبح تا شب دنبال اخبار و تلفن همراه نباشم اما شب خود را در معرکه جنگ میابم گاهی زخمی گاهی عزیز از دست داده گاهی شکست خورده و اکثرا پیروز... اکثرا پر از امید... این نوع غم ها، مارا قوی میکند چون ما مسلمانیم و راه شهادت و رنج برای ما راه پیروزی است... گرچه از لحاظ روحی و شخصیتی پر از ضعفیم و و بارها در این شب ها کم آورده ایم و غم در دلمان لانه کرده و سرعت مارا در انجام وظایف کم کرده... اما این اسلام است که مارا زنده نگه داشته و با ما کاری کرده که در هر شرایطی پیشرفت فردی و خانوادگی و اجتماعی را کنار نگذاریم ما زنده حقیقی هستیم حتی با چشم اشکبار... زنده تر از هرکسی که می‌رقصید و می‌خندید و هلهله می‌کرد... پایان ✍🏻فاطمه یزدی @samawriter | سماء🌌
🛑 تفرقه واقعی در آمریکاست😏 کشوری که ۶ مقام سیاسی و امنیتی و ۲۰ ژنرال نظامیش در ۵۰ روز استعفا دادن، حرف از تفرقه در ایران میزنه. @samawriter | سماء🌌
29.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔻نگاهی به لحظات به یادماندنی از دیدارهای رهبر شهید انقلاب 🏴کانون هنری تبلیغی حنان👇🏻 https://eitaa.com/joinchat/701628653C0fbc9329c7
یا امام رضا (ع)💚❤️ آقاجان عیدی بهمون بدید... پیروزی اسلام و شکست دشمن،بیش از پیش... ظهور صاحب الزمان(عج)... آقاجان دست مارو بگیرید همیشه تو راه حق بمونیم... @samawriter | سماء🌌
لبخند تو را دیر زمانی است ندیدم... @samawriter | سماء🌌