سمفونی کلمات
چه کسی گفته این آخرین دیدار است؟
مگر زبانم لال آقا با مرگ طبیعی از دنیا رفته؟مگر یادمان رفته که آقا «شهید» شده؟مگر بار ها نشنیده ایم که شهدا زنده اند؟زنده تر از قبل...
این آخرین دیدار نیست؛
برای من و امثالِ منی که یک بار هم توفیق نشستن روی گلیم های آبی حسینیه را نداشتیم،این اولین دیدار است.
اولین دیداری که نیازی به گرفتن کارت دعوت ندارد،اولین دیداری که دیدنِ روی ماهش پارتیبازی نمی خواهد.اولین دیداری که حضور عموم مردم آزاد است.اولین دیداری که کسی را تفتیش نمی کنند.اولین دیداری که همه می توانند با آقا حرف بزنند..
این اولین دیدار است؛
بعد از این دیدار هرکداممان می توانیم هر روز با آقا دیدار خصوصی داشته باشیم.دیگر محدودیت زمان وجود ندارد.ساعت ها پای یک قاب عکس می نشینیم و دل سیری برایش حرف می زنیم و تعریف می کنیم،از همه دغدغه هامان،از همه دلتنگی هامان،از همه خیانت های بعد از او...
او می بیند و می شنود و می فهمد،بیشتر از قبل.
آنجا دستش برای یاری رساندن باز تر است،باز تر از قبل.
این آخرین دیدار نیست؛اولین دیدار است.
🖋 زهرا سلیمانی
@samfonikalamat
سمفونی کلمات
دارم ز تهران میروم مردم خداحافظ
دیگر مرخص میشوم ای قم خداحافظ
خیر تو را میخواستم ایران حلالم کن
ای طاعنان! این نیز رفراندوم خداحافظ
گفتند شد زیر زمین پنهان، گذشتم من
رفتم ولی تا گنبد طارم خداحافظ
مستأجری بودم درون خانهای کوچک
آن هم که شد در بمب و موشک گم خداحافظ
این خانهی زهراست، پاسش را نگه دارید
حالا که این در سوخت در هیزم خداحافظ
من سوختم اما نه از موشک ز بیمهری
ای نیشهای بدتر از کژدم خداحافظ
مستی مهیا بود اما من ننوشیدم
چیزی به غیر از خون دل ای خم خداحافظ
دیگر مجاور میشوم در شهر خود مشهد
زیر چراغ کوکب هشتم خداحافظ
من با عروس و دختر و داماد و زهرایم
پرمیکشم از خاک تا انجم خداحافظ
با جسم پرپر میروم تا کربلا اینک
چون نعش اربابم به زیر سم خداحافظ
ای خیل صاحبمنصبان از ملک ری رفتم
مال شما این خاک و این گندم خداحافظ
قدرم ندانستید اما مجتبایم را
لطفا مرنجانید ای مردم خداحافظ...
افشین علا
@samfonikalamat
هدایت شده از ماهبندان | محمدرضا شهبازی
رزمندهها پشت پیراهنشان مینوشتند زائر کربلا و سربند یاحسین میبستند و با ذکر یا زینب کبری به خط میزدند و احتمالا آن روزها هیچکس فکر نمیکرد فرمانده سپاه ایران در جنگ با عراق، کمتر از چهل سال بعد، در فرودگاه نجف میایستد و بر سر و سینه زدن عراقیها زیر تابوت رهبر جمهوری اسلامی را تماشا میکند.
اینکه خامنهای که بود و چه کرد را همین یک قاب کفایت میکند.
شب شام غریبان بود.
روی پله های گلزار شهدا نشسته بودم.
دو دختربچه تقریباً ۷ یا ۸ ساله دوان دوان آمدند سمتِ جوانی که شمع پخش می کرد.
موهایشان را دم اسبی بسته بودند. یکیشان ملتمسانه و با ناز گفت:«خاله شمع میدی؟»
دختر جوان گفت :«چند تا می خوای؟»
دخترک خواست زرنگی کند،گفت:«سه تا!»
جوان لبخندی زد و دو شمع به آنها داد.
نگاهی به شمعی که گرفته بود انداخت و دوباره گفت:« خاله یکی دیگه هم میدی؟»
با مهربانی جوابش را داد و گفت:«شمع نه،ولی از این ها بهت میدم »
دست در کیسه پلاستیکی برد و دو کش مو درآورد و به دختر ها داد.
دخترها با ذوق به کش مو نگاه می کردند،یکیشان به آن یکی گفت:«دیدی گفتم جای خوبی می برمت؟»
🖋️ زهرا سلیمانی
📍شبِ شام غریبان
@samfonikalamat
یک سال دندان روی جگر گذاشتیم و چیزی نگفتیم.بقیه هم چیزی درباره مان نگفتند.
یک سال سکوت کردیم و به همدیگر دلداری می دادیم که این روز ها هم میگذرد و تمام می شود و... نشد؛ و بقیه هم صدایشان در نیامد.یک سال زجر کشیدیم و بقیه... ندیدند!
امروز که خبر لغو شدن امتحان پنجشنبه را شنیدم، دیگر دلم طاقت نیاورد که چیزی از مظلومیت این قشر ننویسم.
از شب هایی که با اشک کتاب هایمان را بستیم و با اشهد سرمان را روی بالش گذاشتیم.از صبح هایی که با صدای پدافند بیدار می شدیم و سراغ کتاب می رفتیم.
از روز هایی که هر چند وقت یک بار به سرشان می زد تأثیر معدل یازدهم را مثبت کنند و چند روز بعد قطعی و دوباره همین آش و همین کاسه و تمام برنامه هایمان را به هم می ریختند و استرس مان را چند برابر.
از تاریخ کنکوری که هر بار به تعویق می افتاد و خواب و خوراک را ازمان می گرفت.
از کولر های زوار در رفتهٔ حوزه های امتحانی مناطق محروم که پاسخگوی دمای ۵۰درجه ای [و بیشتر] جنوب کشور نیست!
از آن شب امتحانی که دو ساعت تمام برق ها را قطع کردند و مجبور شدیم با نور فلش گوشی درس بخوانیم. [گرما به کنار!]
از آن حوزه،در بندرعباس،که دانش آموزانش از ترس صداهای پیدرپی و رعب آور انفجار و قطعی برق به گریه افتادند و ورق دوم پاسخبرگ ها را سفید تحویل دادند!
از آن دی ماه نحسی که در بحبوحه امتحانات شاهد جنگ خیابانی و کشته شدن سه هزار و اندی از هموطنان و همسن و سال هایمان بودیم.
اصلا چرا می گویم یکسال؟ ما سه سال است که ملعبهٔ دست مسئولینِ دمدمی مزاج و بی خیال کشورمان شدیم.
از آن سال دهمی که یکدفعه یادشان آمد شرط معدل را اضافه کنند و امتحانات را نهایی.
طوری امتحان را سخت و ناعادلانه گرفتند که چندین نفر ناامید شدند و قید ادامه تحصیل را زدند.
شما قضاوت کنید،سوالات نهایی یک منطقه محروم در جنوب کشور که با کمترین امکانات [که خیلی هایشان تا چند ماه دبیر نداشتند!] درس خواندند باید با سوالات نهایی مدارس بالاشهر تهران که با بهترین امکانات و وضعیت درس خواندند در یک سطح باشد؟ این عادلانه است؟
بعد از گرفتن امتحانات،آقایان یکدفعه تصمیم گرفتند که معدل دهم را در کنکور تأثیر ندهند!
این هم از سال کنکورمان و امتحانات نهایی که با پس زمینه صدای انفجار از سر می گذرانیم.
آن هم از مسئولی که در قلب تهران توی دفترش نشسته و پا روی پایش گذاشته و چای می خورد و به این فکر می کند که این دفعه چطور به زندگی دانش آموزان گند بزند؟
از طرف کنکوری های منطقه ای محروم از جنوب کشور با زیرصدای انفجار به شما:
خبر دارید چه آینده هایی بخاطر تصمیم های هر دقیقه ای شما خراب شدند؟خبر دارید باعث ترک تحصیل چند نفر شدید؟ خبر دارید موهای چند نفر از دانش آموزان هفده هجده ساله امسال سفید شد؟ خبر دارید چه دانش آموزهایی که امسال به قصد قبول شدن درس خواندند با این وضعیت دارند به پشت کنکور ماندن فکر می کنند؟
تار به تار این گیس های سفید شده و روان های خط خطی و امید های از دست رفته روز قیامت گریبان شما را خواهند گرفت آقای مسئول! چه پاسخی دارید که بدهید؟
پ.ن: قرار بود کنکور فقط عبور از مرحله تحصیلی مدرسه به مرحله تحصیلی دانشگاه باشد،نه...
چه فایده که بگویم؟ کسی دردمان را جز خودمان نمی فهمد.به قول مولوی:
پس سخن کوتاه باید والسلام!
🖋 زهرا سلیمانی
📌بیست و چهارمین روزِ تیرماهِ ۱۴۰۵
@samfonikalamat
سمفونی کلمات
یک سال دندان روی جگر گذاشتیم و چیزی نگفتیم.بقیه هم چیزی درباره مان نگفتند. یک سال سکوت کردیم و به هم
سه سال تحصیلی دبیرستان واسه متولدین ۸۶,۸۷ فقط یه فیلم سینمایی غم انگیز بود که قابلیت زار زار گریه کردن رو برای مخاطبش داره
یه فیلم کاملاً واقعی که روی زندگی آینده شون تأثیر مستقیم داره
@samfonikalamat