احمدی@:
قسمت :4⃣1⃣1⃣
#فصل_دوازدهم
گفت: «من که روی آن را ندارم بروم پیش صاحب خانه و خانه را پس بدهم.»
گفتم: «خودم می روم. فقط تو قبول کن.»
چیزی نگفت. سکوت کرد. می دانستم دارد فکر می کند.
فردا ظهر که آمد، شاد و سرحال بود. گفت: «رفتم با صاحب خانه حرف زدم. یک جایی هم برایتان دیده ام. اما زیاد تعریفی نیست. اگر صبر کنی، جای بهتری پیدا می کنم.»
گفتم: «هر طور باشد قبول. فقط هر چه زودتر از این خانه برویم.»
فردای آن روز دوباره اسباب کشی کردیم. خانه مان یک اتاق بزرگ و تازه نقاشی شده در حوالی چاپارخانه بود. وسایل چندانی نداشتم. همه را دورتادور اتاق چیدم. خواب آرام آن شب را هیچ وقت فراموش نمی کنم. اما صبح که از خواب بیدار شدم، اوضاع طور دیگری شده بود. انگار داشتم تازه با چشم باز همه چیز را می دیدم. آن طرف حیاط چند تا اتاق بود که صاحب خانه در آنجا گاو و گوسفند نگه می داشت. بوی پشم و پهنشان توی اتاق می پیچید. از دست مگس نمی شد زندگی کرد. اما با این حال باید تحمل می کردم. روی اعتراض نداشتم.
شب که صمد آمد، خودش همه چیز دستگیرش شد. گفت: «قدم! اینجا اصلاً مناسب زندگی نیست. باید دنبال جای بهتری باشم.
قسمت :5⃣1⃣1⃣
#فصل_دوازدهم
بچه ها مریض می شوند. شاید مجبور شوم چند وقتی به مأموریت بروم. اوضاع و احوال مملکت رو به راه نیست. باید اول خیالم از طرف شما راحت شود.»
#فصل_سیزدهم
صمد به چند نفر از دوستانش سپرده بود خانه مناسبی برایمان پیدا کنند. خودش هم پیگیر بود. می گفت: «باید یک خانه خوب و راحت برایتان اجاره کنم که هم نزدیک نانوایی باشد، هم نزدیک بازار؛ هم صاحب خانه خوبی داشته باشد تا اگر من نبودم به دادتان برسد.»
من هم اسباب و اثاثیه ها را دوباره جمع کردم و گوشه ای چیدم.
چند روز بعد با خوشحالی آمد و گفت: «بالاخره پیدا کردم؛ یک خانه خوب و راحت با صاحب خانه ای مؤمن و مهربان. مبارکتان باشد.»
با تعجب گفتم: «مبارکمان باشد؟!»
رفت توی فکر. انگار یاد چیزی افتاده باشد. گفت: «من امروز و فردا می روم مرز، جنگ شده. عراق به ایران حمله کرده.»
این حرف را خیلی جدی نگرفتم. با خوشحالی رفتیم و خانه را دیدیم. خانه پشت انبار نفت بود؛ حاشیه شهر. محله اش تعریفی نبود. اما خانه خوبی بود. دیوارها تازه نقاشی شده بود؛ رنگ پسته ای روشن. پنجره های زیادی هم داشت. در مجموع خانه دل بازی بود؛ برعکس خانه قبل. صمد راست می گفت.
🎀
🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
قسمت :6⃣1⃣1⃣
صاحب خانه خوب و مهربانی هم داشت که طبقه پایین می نشستند. همان روز آینه و قرآن را گذاشتیم روی طاقچه و فردا هم اسباب کشی کردیم.
اول شیشه ها را پاک کردم؛ خودم دست تنها موکت ها را انداختم. یک فرش شش متری بیشتر نداشتیم که هدیه حاج آقایم بود. فرش را وسط اتاق پهن کردم. پشتی ها را چیدم دورتادور اتاق. خانه به رویم خندید. چند روز اول کارم دستمال کشیدن وسایل و جارو کردن و چیدن وسایل سر جایشان بود. تا مویی روی موکت می افتاد، خم می شدم و آن را برمی داشتم. خانه قشنگی بود. دو تا اتاق داشت که همان اول کاری، در یکی را بستم و کردمش اتاق پذیرایی. آشپزخانه ای داشت و دستشویی و حمام، همین. اما قشنگ ترین خانه ای بود که در همدان اجاره کرده بودیم.
عصر صمد آمد؛ با دو حلقه چسب برق سیاه. چهارپایه ای زیر پایش گذاشت و تا من به خودم بیایم، دیدم روی تمام شیشه ها با چسب، ضربدر مشکی زده. جای انگشت هایش روی شیشه ها مانده بود. با اعتراض گفتم: «چرا شیشه ها را این طور کردی؟! حیف از آن همه زحمت. یک روز تمام فقط شیشه پاک کردم.»
گفت: «جنگ شده. عراق شهرهای مرزی را بمباران کرده. این چسب ها باعث می شود موقع بمباران و شکستن شیشه ها، خرده شیشه رویتان نریزد.»
قسمت :7⃣1⃣1⃣
چاره ای نداشتم. شیشه ها را این طوری قبول کردم؛ هر چند با این کار انگار پرده ای سیاه روی قلبم کشیده بودند.
صمد می رفت و می آمد و خبرهای بد می آورد. یک شب رفت سراغ همسایه و به قول خودش سفارش ما را به او کرد. فردایش هم کلی نخود و لوبیا و گوشت و برنج خرید.
گفتم: «چه خبر است؟!»
گفت: «فردا می روم خرمشهر. شاید چند وقتی نتوانم بیایم. شاید هم هیچ وقت برنگردم.»
بغض ته گلویم نشسته بود. مقداری پول به من داد. ناهارش را خورد. بچه ها را بوسید. ساکش را بست. خداحافظی کرد و رفت.
خانه ای که این قدر در نظرم دل باز و قشنگ بود، یک دفعه دلگیر و بی روح شد. نمی دانستم باید چه کار کنم. بچه ها بعد از ناهار خوابیده بودند. چند دست لباسِ نَشسته داشتم. به بهانه شستن آن ها رفتم توی حمام و لباس شستم و گریه کردم.
کمی بعد صدای در آمد. دست هایم را شستم و رفتم در را باز کردم. زن صاحب خانه بود. حتماً می دانست ناراحتم. می خواست یک جوری هم دردی کند. گفت: «تعاونی محل با کوپن لیوان می دهند. بیا برویم بگیریم.»
حوصله نداشتم. بهانه آوردم بچه ها خواب اند.
منی که عاشق خرید وسایل خانه و ظرف و ظروف بودم، یک دفعه از همه چیز بدم آمده بود. با خودم گفتم: «جنگ است. شوهرم رفته جنگ. هیچ معلوم نیست چه به سر من و زندگی ام بیاید. آن وقت این ها چه دل خوش اند.» زن گفت: «می خواهی هر وقت بچه ها بیدار شدند، بیایم دنبالت.»
گفتم: «نه، شما بروید. مزاحم نمی شوم.» آن روز نرفتم. هر چند هفته بعد خودم تنهایی رفتم و با شوق و ذوق لیوان ها را خریدم و آوردم توی کمد چیدم و کلی هم برایشان حظ کردم.
شهر حال و هوای دیگری گرفته بود. شب ها خاموشی بود. از رادیو آژیر وضعیت زرد، قرمز و سفید پخش می شد و به مردم آموزش می دادند هر کدام از آژیرها چه معنی و مفهومی دارد و موقع پخش آن ها باید چه کار کرد. چند بار هم راستی راستی وضعیت قرمز شد. برق ها قطع شد. اما بدون اینکه اتفاقی بیفتد، وضعیت سفید شد و برق ها آمد.
اوایل مردم می ترسیدند؛ اما کم کم مثل هر چیز دیگری وضعیت قرمز هم برای همه عادی شد.
چهل و پنج روزی می شد صمد رفته بود. زندگی بدون او سخت می گذشت. چند باری تصمیم گرفتم بچه ها را بردارم و بروم قایش. اما وقتی فکر می کردم اگر صمد برگردد و ما نباشیم، ناراحت می شود. تصمیمم عوض می شد.
قسمت :8⃣1⃣1⃣
هر روز گوش به زنگ بودم تا در باز شود و از راه برسد. این انتظارها آن قدر کش دار و سخت شده بود که یک روز بچه ها را برداشتم و پرسان پرسان رفتم سپاه. آنجا با هزار مصیبت توانستم خبری از او بگیرم. گفتند: «بی خبر نیستیم. الحمدلله حالش خوب است.»
با شنیدن همین چند تا جمله جان تازه ای گرفتم. ظهر شده بود که خسته و گرسنه رسیدیم خانه. پاهای کوچک و ظریف خدیجه درد می کرد. معصومه گرسنه بود و نق می زد. اول به معصومه رسیدم. تر و خشکش کردم. شیرش دادم و خواباندمش. بعد نوبت خدیجه شد. پاهایش را توی آب گرم شستم. غذایش را دادم و او را هم خواباندم. بچه ها آن قدر خسته شده بودند که تا عصر خوابیدند.
آن شب به جای اینکه با خیال راحت و آسوده بخوابم، برعکس خواب های بد و ناجور می دیدم. خواب دیدم صمد معصومه و خدیجه را بغل کرده و توی بیابانی برهوت می دود. چند نفر اسلحه به دست هم دنبالش بودند و می خواستند بچه ها را به زور از بغلش بگیرند. یک دفعه از خواب پریدم. دیدم قلبم تندتند می زند و عرق سردی روی پیشانی ام نشسته. بلند شدم یک لیوان آب خوردم و دوباره خوابیدم. عجیب بود که دوباره همان خواب را دیدم. از ترس از خواب پریدم؛ اما دوباره که خوابم برد، همان خواب را دیدم. بار آخری که با هول از خواب بیدار شدم، تصمیم گرفتم دیگر نخوابم.
قسمت :9⃣1⃣1⃣
با خودم گفتم: «نخوابیدن بهتر از خوابیدن و دیدن خواب های وحشتناک است.»
این بار سر و صداهای بیرون از خانه مرا ترساند. صدایی از توی راه پله می آمد. انگار کسی روی پله ها بود و داشت از طبقه پایین می آمد بالا؛ اما هیچ وقت به طبقه دوم نمی رسید. در را قفل کرده بودم. از پشت پنجره سایه های مبهمی را می دیدم. آدم هایی با صورت های بزرگ، با دست هایی سیاه. معصومه و خدیجه آرام و بی صدا دوطرفم خوابیده بودند. انگشت ها را توی گوش هایم فرو کردم و زیر پتو خزیدم. هر کاری می کردم، خوابم نمی برد. نمی دانم چقدر گذشت که یک دفعه یک نفر پتو را آرام از رویم کشید. سایه ای بالای سرم ایستاده بود، با ریش و سبیل سیاه. چراغ که روشن شد، دیدم صمد است. دستم را روی قلبم گذاشتم و گفتم: «ترسیدم. چرا در نزدی؟!»
خندید و گفت: «چشمم روشن، حالا از ما می ترسی؟!»
گفتم: «یک اِهِمی، یک اوهومی، چیزی. زهره ترک شدم.»
گفت: «خانم! به در زدم، نشنیدی. قفل در را باز کردم، نشنیدی. آمدم تو صدایت کردم، جواب ندادی. چه کار کنم. خوب برای خودت راحت گرفته ای خوابیده ای.»
رفت سراغ بچه ها. خم شد و تا می توانست بوسشان کرد.
نگفتم از سر شب خواب های بدی دیدم. نگفتم ترس برم داشته بود و از ترس گوش هایم را گرفته بود.
قسمت :0⃣2⃣1⃣
پرسید: «آبگرم کن روشن است؟!» بلند شدم و گفتم: «این وقت شب؟!»
گفت: «خیلی خاکی و کثیفم. یک ماه می شود حمام نکرده ام.»
رفتم آشپزخانه، آبگرم کن را روشن کردم. دنبالم آمد و شروع کرد به تعریف کردن که عراقی ها وارد خرمشهر شده اند. خرمشهر سقوط کرده. خیلی شهید داده ایم. آبادان در محاصره عراقی هاست و هر روز زیر توپ و خمپاره است. از بی لیاقتی بنی صدر گفت و نداشتن اسلحه و مهمات.
پرسیدم: «شام خورده ای؟!»
گفت: «نه، ولی اشتها ندارم.»
کمی از غذای ظهر مانده بود. برایش گرم کردم. سفره را انداختم. یک پیاله ماست و ترشی و یک بشقاب سبزی که عصر صاحب خانه آورده بود، گذاشتم توی سفره و غذایش را کشیدم. کمی اشکنه بود. یکی دو قاشق که خورد، چشم هایش قرمز شد. گفتم: «داغ است؟!»
با سر اشاره کرد که نه، و دست از غذا کشید. قاشق را توی کاسه گذاشت و زد زیر گریه. با نگرانی پرسیدم: «چی شده؟! اتفاقی افتاده؟!»
باورم نمی شد صمد این طور گریه کند. صورتش را گرفته بود توی دست هایش و هق هق گریه میکرد.
﷽
┊『🌞 اعمال هـر روز صبح 』┊
✋🏼 اوّلین سـلام صبحگاهـی تقدیم به ساحت قدسـی قطب عالم امکان حضـرت صاحب الزّمان عج الله
✅ اَݪـسَّــلٰامُ عَـلَـیْـکَ یـٰا بَـقـیّٖـَةَ ٱللّٰـهِ یـٰا اَبـٰاصـٰالِـحَ ٱلْـمَـهْـدیٖ یـٰاخَـلـیٖـفَـةَ ٱݪـرَّحْـمٰـنِ وَ یـٰا شَـریٖـکَ ٱلْـقُـرآنِ اَیّـُهـَٱ ٱلْـاِمـٰامِ ٱلْـاِنْـسِ وَٱلْـجـٰانِ سَـیّـِدیٖ وَ مَـولٰایْ اَلْاَمـٰانُ اَلْاَمـٰانُ.
°❀°🌸°❀°🌸°❀°
💎 ❚ دعایِ غَـریـق ❚💎
دعایِ تثبیتِ ایمان در آخرالزّمان
♥️ یـٰااَللّٰـهُ
🤍 یـٰارَحْـمٰـنُ یـٰارَحـیٖـمُ💚 یـٰامُـقَـلّـِبَ ٱلْـقُـلُـوبِ💛 ثَـبّــِتْ قَـلْـبـیٖ 💜 عَـلـیٰ دیٖـنِـکَ
°❀°🌸°❀°🌸°❀°
🌥️ هـر روز صبح، به رسم ادب و ارادت
✋🏼 سـلام میدهیم به ارباب بی کفن:
🌴 اَݪـسَّـلٰامُ عَـلَـیْـکَ
یـٰا اَبـٰاعَـبْـدِٱللّٰـهِ وَ عَـلـَۍٱلْـاَرْوٰاحِ ٱݪّـَتـیٖ
حَـلّـَتْ بِـفِـنـٰائِـکَ عَـلَـیْـکَ مِـنّـیٖ
سَـلٰامُ ٱللّٰـهِ اَبَـدََٱ مـٰا بَـقـیٖـتُ
وَ بَـقِـىَ ٱݪـلّـَیْـلُ وَٱݪـنّـَهـٰارُ
وَ لٰا جَـعَـلَـهُ ٱللّٰـهُ
آخِـرَ ٱلْـعَـهْـدِ مِـنّـیٖ لِـزیٖـٰارَتِـکُـمْ
🌴اَݪـسَّـلٰامُ عَـلـَۍ ٱلْـحُـسَـيْـنِ
وَ عَـلـیٰ عَـلـیٖ ٱبْـنِ ٱلْـحُـسَـيْـنِ
وَ عَـلـیٰ اَوْلٰادِ ٱلْـحُـسَـيْـنِ
وَ عَـلـیٰ اَصْـحـٰابِ ٱلْـحُـسَـيْـنِ
°❀°🌸°❀°🌸°❀°
🙏🏼 دعای منتظران درعصـر غیبت
✅ دعـایِ مـعرفـت
💠 اَلْـݪّٰـهُـمَّ عَـرِّفْـنـیٖ
┊ نَـفْـسَـکَ ┊
『فَـاِنّـَکَ اِنْ لَـمْ تُـعَـرِّفْـنـیٖ』
┊ نَـفْـسَـکَ ┊
لَـمْ اَعْـرِف
﹝ نَـبــیّٖـِکَ ﹞
💠 اَلْـݪّٰـهُـمَّ عَـرِّفْـنـیٖ
《 رَسُـولَـکَ 》
『فَـاِنّـَكَ اِنْ لَـمْ تُـعَـرِّفْـنـیٖ』
《 رَسُـولَـکَ 》
لَـمْ اَعْـرِفْ
╮≼⚘حُـجّـَتـَکَ ≽╭
💠 اَلْـݪّٰـهُـمَّ عَـرِّفْـنـیٖ
╮≼⚘حُـجّـَتـَکَ ≽╭
『فَـاِنّـَکَ اِنْ لَـمْ تُـعَـرِّفْـنـیٖ』
╮≼⚘حُـجّـَتـَکَ ≽╭
〖 ↜ضَـلَـلْـتُ عَـنْ دیٖـنـیٖ 〗
°❀°🌸°❀°🌸°❀°
░اَلْـݪّٰـهُـمَّ عَجّـِـلْ لِوَلـیّٖـِـکَ ٱلْفَـرَجْ
░ نـذرِ فَـرَج ۵ گلِ صلوات
°❀°🌸°❀°🌸°❀°
السلام_علیک_یاامام_رئوف
یاامام_رضاجانم✋
*اللهّمَ صَلّ عَلے عَلے بنْ موسَے الرّضا المرتَضے الامامِ التّقے النّقے و حُجّّتڪَ عَلے مَنْ فَوقَ الارْضَ و مَن تَحتَ الثرے الصّدّیق الشَّهید صَلَوةَ ڪثیرَةً تامَةً زاڪیَةً مُتَواصِلةً مُتَواتِرَةً مُتَرادِفَـہ ڪافْضَلِ ما صَلّیَتَ عَلے اَحَدٍ مِنْ اوْلیائِڪَ*
°❀°🌸°❀°🌸°❀°
اَلْـݪّٰـهُـمَّ
🌸 صَـلِّ
✨🌸عَـلـىٰ
🌸✨🌸مُـحَـمَّـدِِ
✨🌸✨🌸 وَ آلِ
🌸✨🌸✨🌸مُـحَـمَّـدِِ
✨🌸✨🌸وَ عَـجّـِلْ
🌸✨🌸فَـرَجَـهُـمْ
✨🌸وَ اَهْـلِـکْ
🌸اَعْـدٰائـِهـِمْ
اَجْـمَـعـیٖـنَ.
5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎬 اهانت به مقدسات یکدیگر؛ خط قرمز نظام اسلامی
◻️تبیین رهبر انقلاب از بهترین ابزار دشمن علیه امت اسلامی
📌#پینوشت :
اگر حکمت و علم و درایت امام خمینی و مقام معظم رهبری در مورد حفظ وحدت شیعه و سنی نبود معلوم نبود الان خط فکری ما اسیر کدام جریان افراطی دست به دست میشد .
#هفته_وحدت
#شیعه_سنی
📌متن پرسش👇
همزمان با ماهگرفتگی بزرگ ۱۶ شهریور ۱۴۰۴ (۷ سپتامبر ۲۰۲۵)
راهنمای معنوی و مراقبتی در شب ماه خونین
در شب یکی از پرقدرتترین و عمیقترین ماهگرفتگیهای سال، که قرص ماه در حضیض مداریاش قرار گرفته و سراسر در تاریکی و سرخی فرو میرود، تنها تماشای این پدیده کافی نیست؛ این لحظات، فرصتی طلایی برای اتصال با خالق هستی، پاکسازی انرژیها، و بازتنظیم روح و جسم است.
در ادامه نکاتی مهم و توصیهشده برای این ساعات ویژه آورده شده است:
دعا، ذکر و نیایش را فراموش نکنید
در این ساعات نورانی که آسمان در حال دگرگونی است، گفتن اذکار از جمله:
«اللهم صل علی محمد و آل محمد»
«لا حول و لا قوه الا بالله العلی العظیم»
میتواند تاثیرات عمیقی در روح، قلب و حتی انرژی اطراف شما داشته باشد.
شکرگزاری از خداوند متعال بابت نعمتهای بیشمار نیز درهای رزق و آرامش را بر شما میگشاید.
این لحظات، بهترین زمان برای اتصال قلبی به منبع لایزال الهی است.
پرهیز از خوردن، نوشیدن و خوابیدن
در طول زمان ماهگرفتگی (حدود ۳ ساعت)، توصیه شده که از غذا خوردن، نوشیدن و حتی خوابیدن خودداری شود.
این کار نهتنها از نظر متافیزیکی مفید است، بلکه به تمرکز انرژی بدن بر تطهیر و بازسازی کمک میکند.
دود کردن اسپند، کندر و نمک سنتی
این مواد با خاصیت پاککنندگی انرژیهای منفی، کمک میکنند تا فضای خانهتان از هرگونه ارتعاش منفی پاک شود.
بهتر است این کار را پیش از شروع ماهگرفتگی انجام دهید.
از میدانهای مغناطیسی و وسایل الکترونیکی دوری کنید
در این مدت، پرهیز از استفاده از موبایل، وایفای، تلویزیون و سایر دستگاهها توصیه میشود.
بدن در چنین حالاتی بسیار حساس است و میدانهای الکترومغناطیسی ممکن است توازن انرژی آن را بر هم بزنند.
از خانه خارج نشوید؛ در محیطی آرام بمانید
ماهگرفتگی انرژی زیادی آزاد میکند که ممکن است برای برخی افراد سنگین یا مخرب باشد.
بهتر است در خانه بمانید، در محیطی امن و آرام، تا این تغییرات انرژی به نرمی از شما عبور کند.
از نگاه مستقیم به ماهگرفتگی پرهیز کنید
تماشای مستقیم ماهگرفتگی (بهویژه هنگام گرفت کامل) برای افراد حساس توصیه نمیشود.
اگر علاقهمند به مشاهده آن هستید، پیشنهاد میشود فیلم یا پخش زنده آن را ببینید.
زنان باردار و زائو به هیچ وجه ماه را نگاه نکنند ... (خلاصه)
📌پاسخ پرسش👇
🔶️ بسم الله الرّحمن الرّحیم
🔷️ خورشیدگرفتگی و ماهگرفتگی از آیات و نشانههای الهی محسوب میشوند. با پیشرفت علم تجربی و نجوم شگفتیها و زیباییهای بیشتری از این دو رخداد آسمانی کشف شده است. اکنون دانشمندان متوجه شدهاند که با چه دقت عجیبی گردش ماه و زمین و سیارات و ... اتفاق میافتد؛ به شکلی که دقیقا میتوانیم از مدتها قبل کسوف و خسوف را پیشبینی کنیم.
🔷️ در برخی از روایات آمده است چون این رخدادها از آیات الهی یا نشانه قیامت هستند باید نماز آیات بخوانیم.
امام صادق علیه السلام از پدر بزرگوارشان نقل میکنند: «زلزلهها و گرفتگی ماه و خورشید و بادهای سخت و وحشتزا از نشانههای قیامت است، هرگاه یکی از اینها را دیدید به یاد برپایی قیامت باشید، به مسجدها پناه ببرید و نماز بخوانید.» (وسائلالشیعه، ج۷، ۴۸۷)
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند: ای مردم! خورشید و ماه دو نشانه از نشانههای خدا هستند که به فرمان او در رفت و آمدند و فرمانبردار! گرفتگی آنان به دلیل مرگ و زندگی هیچ کسی نیست، پس هرگاه کسوف و خسوف رخ داد، نماز [آیات] بخوانید ...» (کافی، ج۳، ۲۰۸)
🔷️ مسئله انرژی و پاکسازی انرژی در امور ماورائی از خرافات است و هیچ ربطی به ماهگرفتگی ندارد. بحث انرژی تنها در فیزیک و امور مادی مطرح است.
اینکه گفته میشود خسوف انرژی سنگینی دارد و در حال آزاد کردن آن است؛ از این رو در خانه بمانید ادعایی بدون دلیل است.
🔷️ هنگام ماهگرفتگی تنها سفارش به نماز آیات شده است اما باقی عبادات و اذکار را هم به امید مطلوبیت میتوان انجام داد.
🔷️ مسئله پاکسازی انرژی منفی اطراف و ارتعاشات منفی آن هم با اسفند و کندر و نمک واقعیت ندارد گر چه ممکن است از نظر طب سنتی دودکردن آنها مفید باشد.
🔷️ هیچ محدودیتی در زمان ماهگرفتگی به لحاظ دینی و علمی وجود ندارد. مطابق یافتههای علمی نگاه کردن به ماه در این حالت هیچ اثر مخربی ندارد.
🔷️ در اسلام ما فقط سفارش به نماز آیات را هنگام ماهگرفتگی داریم؛ ولی باقی مطالبی که گفته میشود خرافات و نادرست است.
کارما و پاکسازی انرژی و امثال آن برگرفته از شبه معنویتهای نو ظهور و آیین هندو میباشد و از نظر اسلام نامعتبر است.
🔷️ ماهگرفتگی تأثیری بر انعقاد نطفه ندارد اما چون وسط ماه قمری اتفاق میافتد طبق برخی از روایات زمان مناسبی برای اقدام به این کار نیست
https://eitaa.com/samn910