•|صَمْت|•
سلام امروز توی پایگاه بسیج روستامون جشن بود.یه خانمی آوردن خیلی جوون بودن درموردبحث فرزندوهمسر داری
یک عزیزی پرسید با چه اعتماد به نفسی این کلاس رو میذاری وقتی خودت نه همسر داری نه فرزند!
درسته.. عجیبه
اما کافیه درد آدم هارو پیدا کنی و رنجشون بشه رنجت تا به هر دری بزنی تا دردی رو درمان کنی...
اونوقته که میری تو دل داستان آدم ها و بجاشون بازی میکنی با حوادث!
بجای یکیشون همسرت معتاد میشه و بجای دیگری پسرت پرخاشگر
بجای یکیشون همسرت کج خلقی میکنه و بی مهری و بجای دیگری...
حتی بجای یکی همسرت شهید میشه و بجای یکی تازه قدم قدم یادمیگیری چطوری اون مرد رو بزرگ کنی و مردانگی و مروت یادش بدی...
و تو باید جای همه اونا قرار بگیری و لحظه لحظه درد بکشی تا مسئله رو حل کنید...
اینجاست که میشی کوهی از تجربه ای که از دیگر بنده های خدا نصیب و روزیت شده و حالا این خِیر رو باید با بقیه بندگان خدا تقسیم کنی...
#تجربیات
#همسرداریایکهنداری
از تمام حال های خوب و
خیال ها راحت و
دل های خوشی
که تورا در منظر بنده ات کمرنگ میکند و دلش را به دنیا بند میکند و غ ف ل ت میآورد؛
به خودت پناه می آورم...
هرچه خواهی بزن، رنج بده و آواره کن اما مرا به میان بدردنخوران بارگاهت پرت نکن.
#نازپروردهتنعمنبردراهبهدوست...
#سرِّ_درون
آن گل تنها بود.
بین تمام سبز ها، او تنها صورتیِ پر پر شده ای بود که تنها بود.
همه برگ بودند؛
سبز بودند؛
خوب بودند؛
سالم بودند!
او ولی تنها صورتیِ معیوبِ عجیبِ باغچه بود...
#شرح_حال
#سِرِّ_درون
او وقتی از صورتی بودن و پر پر بودن حرف میزد
هیچ برگی سرش را به نشانه تایید تکان نمیداد.
چون هیچ برگی درد صورتی بودن را نچشیده بود...
همه سبز بودند؛
زیبا بودند؛
سالم بودند.
تنهایی سخت بود.
تنهایی صورتی و معیوب بودن برایش، سخت تر...
ای تکیه گاه حرم...
درِ این بی کسی ام را
تو برویم بگشا
به سر و پای عزیزت سوگند
عزیزم عباس
من از آن روز که گفتم به حسین
و بگفتم که شبم روز نخواهد شد باز
از همان شب که در آن ظلمت و تاریکی ام
منِ یکه منِ تنها با همان بار عظیم و غم و درد
به در خانه ی تو باتنی خسته پناه آوردم
از همان شب که شکست قلب و سر و جان وجودم... آری
در همان شب که صدا کرد وجودم و بگفت
ای سیدِ شهیدان مگر عباس نیست؟
با همه درد وجودم فریادم زدم
که تورا جان ابالفضل پناهم ندهی میمیرم...
آری از آن شب بود
که شدم مستِ غمِ غربتِ آن لحظه ی شرمندگی از روی رباب
که عباس برایش بگفتا که حسین...
مبادا ببری این تن کم شده ام را به حرم...
به رباب قول دادم
که برای لب عطشان علی اش ببرم جرعه ی آب...
و نشد....
آه از آن نشدن های لبِ آبِ فرات...
عزیزم عباس
از همان پس شده که باب حوائج شده ای...
و در این لحظات
که منم چون خود تو
بریده ام ز همه
تو بیا باز غم از تار وجودم برکن
با همان دست که نداری بر تن
بگشا ... گره هایم را...
گرچه ....
جانم به فدای آن غم
که منِ بنده ی سرگشته و کم سعادت را
میکشاند به پای قبله
شاید اصلا همه ی سِرِّ قضیه این است...
و گفت آن مرد
که خدایا هرچقدر میشودم... باز بکوب
بزن و باز بزن
اما نکند مرا ز در خانه ات برانی مولا....
جان عباسِ اباعبدالله...
#درون_نوشت
#سِرِمگو
به ما گفتن قفس دل بازه و
پرواز... دل گیره...
دروغ گفتن :)
به ما گفتن هرکس
اهل دنیا نیست...میمیره!
دروغ گفتن :)
به ما گفتن که آزاده
کسی که اینجا پاگیره!
دروغ گفتن :)