•|صَمْت|•
{جواد کسی است که بدون درخواست میبخشد.}
غریببنغریب
بدون درخواست قلبم را پاک میکنی؟
جان امام چگونه جسم خاک را چنین ملکوتی میکند که حتی کاشی های صحن انقلاب تو دل را تکان میدهد از جای خود؟
کاش میتوانستم تربتی از حرمت را به خانه بازگردانم. اما نیامد! هرچه اصرار کردم نیامد!
خاک تو چه داشت؟ کاشی های گوشه صحن انقلابت چه؟
#امام_رئوف
#دلتنگی
کاش عارفی را صدا بزنم.
بگو
به من یاد بده چگونه از خودت بیرون آمدی؟
چگونه از خودت «بیخود» شدی؟
چگونه خودت را کنار گذاشتی و پیوستی به آن نور ازلی؟
چگونه توانستی حَلّ و هَضْم در «او» بشوی؟
چگونه به مرتب فَناءِ فِی اللّٰه رسیدی؟
بگو...
یادم بده چگونه از کالبد جسم و بافته های جان خودم بیرون بروم؟
خودی، خداست
و خودی، هرچه ناخداست!
بگو از کدام طرف بروم تا ناخداهایم را بیرون بریزم؟
من خودی که اثری از خدا نداشته باشد نمیخواهم!
یا من او را میکشم یا او جان مرا میگیرد.
پس یادم بده چگونه ذبح کنم سر قربانی ای را که اگر من نذر «او» نکنم و جانش را نستانم او چنگِ نفس به گلوی من خواهد انداخت و انقدر فشار خواهد داد و آنقدر عبادت طاغوت را خواهد کرد که همه ی آن نذر «غیر» شود!
#سِرِّ_درون
اومد و پیشم و با لبای آویزون و صورت ناراحت گفت: آیه تِشامو نبوبودَم مویامو دَدَسدَم(خاله کِشامو نیاوردم موهامو نبستم)
دوتا کش بهش دادم و موهاشو براش خرگوشی بستم. وقتی تو آینه نشونش دادم چشماش برق زد و گفت هوشِل دُدمممم(خوشگل شدم) و با ذوق رفت پیش باباش تا موهاشو نشون بده. باباش جوری قربونصدقه زیباییش میرفت و پدر بزرگش «الله اکبر» رو مدام تکرار میکرد تا دخترخانوم ناز ما تو ذوقش نخوره!
و من اون لحظه به دوتا داداش ۷ و ۵ سالش نگاه میکردم که از اولی که رسیدن از همدیگه آویزون بودن و با شدید ترین ضربات و بلند ترین اصوات همو میزدن و توامان میخندیدن و همدیگه رو تهدید میکردن که اگه دستم به موهات برسه همشونو میکَنَم :)
#شرح_حال
طوفان که میشود، همه شن ها و سنگ ریزه ها و بوته ها و علف های خوشرنگ زمین که مایه زینت بودند، مایه محکمی زمین و هموار شدن مسیر آمدوشد بودند، خوب بودند، درست بودند... به آنی بلند میشوند و در آن گردباد و با شدت بالا دور خود میگردند و هرچه هست را از جای درست خودش برمیدارند و جای غلطی میگذارند.
حالا دیگر تمام آن سنگ ریزه های زیبا تبدیل میشوند به تیری دردناک و هرکه بر سر راه طوفان بیاید را زخمی میکنند!
خاصیت طوفان همین است.
گاهی هم در دل همین طوفان مجسمه ای گرانبها از روی پایه بلورین خود بلند میشود و طوفان او را به سینه ی صخره ای مرجانگرفته میکوبد و مجسمه میشکند!
خاصیت طوفان همین است!
و حتی شاید کودکی که با شوق مشغول بازی با نرده ی پله های خانه شان است بعد این طوفان چشمانش پر از خاک و غبار شود و تا چند روز بسوزد!
خاصیت طوفان همین است :)
#سِرِّ_درون