•|صَمْت|•
ای ماهتابِ! حُسن، برونآ دمی ز ابر کآن چهره مُشَعْشَعْ تابانم آرزوست... :) #روح_نواز #ماه_من
سَلامٌ عَلیٰ آلِ یاسِین...
سال ۹۷ بود.
یک شب سخت احوالش به هم پیچیده بود و گرفته. از آن روز ها بود که دنیا نیت کرده بود تاب و تحملش را محک بزند!
شب، زیر سقف آسمان نشسته بود و با صاحبِ زمین و زمان نجوا میکرد. گفت و گفت. هرچه روی دلش سنگینی میکرد را گفت. اما باز هم مثل اکثر اوقات انتهای همصحبتی اش با حضرت رسید به گلایه: « تو نیستی! قبول نیست اینجوری! آدم وقتی دلش تنگ میشه چیو ببینه ؟ کیو بغل کنه؟ آخه حتی رد و نشونی هم نداری! یه یادگاری هم بین ما نذاشتی! خدا ندیدنیه ولی یک نمادی گذاشته که روحِ تجسم گرای بشر رو آروم بکنه... ولی از تو برای ما جز اسم و چند نامه و داستان چیزی نمونده! من چیو ببینم تا یاد تو بیوفتم و احساس کنم کنارمی؟»
سرشو بلند کرد و #ماه را دید! ماهی که آن شب خیلی زیبا و درخشان شده بود! لبخند زد! قلبش را شوق گرفت! انگار جوابش را گرفته باشد! و باز خطاب به آن غائب کرد و گفت:« پس از این به بعد ماه باشه نماد تو ^^ هرموقع دلم برات تنگ شد به ماه نگاه میکنم :)»
و از آن پس هربار که نگاهش به ماه میافتد به ادب پا جفت میکند و زمزمه میکند: «السلام علیک یا صاحب الزمان»
#ماه_من
#خاطرات
•|صَمْت|•
{جواد کسی است که بدون درخواست میبخشد.}
غریببنغریب
بدون درخواست قلبم را پاک میکنی؟
جان امام چگونه جسم خاک را چنین ملکوتی میکند که حتی کاشی های صحن انقلاب تو دل را تکان میدهد از جای خود؟
کاش میتوانستم تربتی از حرمت را به خانه بازگردانم. اما نیامد! هرچه اصرار کردم نیامد!
خاک تو چه داشت؟ کاشی های گوشه صحن انقلابت چه؟
#امام_رئوف
#دلتنگی
کاش عارفی را صدا بزنم.
بگو
به من یاد بده چگونه از خودت بیرون آمدی؟
چگونه از خودت «بیخود» شدی؟
چگونه خودت را کنار گذاشتی و پیوستی به آن نور ازلی؟
چگونه توانستی حَلّ و هَضْم در «او» بشوی؟
چگونه به مرتب فَناءِ فِی اللّٰه رسیدی؟
بگو...
یادم بده چگونه از کالبد جسم و بافته های جان خودم بیرون بروم؟
خودی، خداست
و خودی، هرچه ناخداست!
بگو از کدام طرف بروم تا ناخداهایم را بیرون بریزم؟
من خودی که اثری از خدا نداشته باشد نمیخواهم!
یا من او را میکشم یا او جان مرا میگیرد.
پس یادم بده چگونه ذبح کنم سر قربانی ای را که اگر من نذر «او» نکنم و جانش را نستانم او چنگِ نفس به گلوی من خواهد انداخت و انقدر فشار خواهد داد و آنقدر عبادت طاغوت را خواهد کرد که همه ی آن نذر «غیر» شود!
#سِرِّ_درون
اومد و پیشم و با لبای آویزون و صورت ناراحت گفت: آیه تِشامو نبوبودَم مویامو دَدَسدَم(خاله کِشامو نیاوردم موهامو نبستم)
دوتا کش بهش دادم و موهاشو براش خرگوشی بستم. وقتی تو آینه نشونش دادم چشماش برق زد و گفت هوشِل دُدمممم(خوشگل شدم) و با ذوق رفت پیش باباش تا موهاشو نشون بده. باباش جوری قربونصدقه زیباییش میرفت و پدر بزرگش «الله اکبر» رو مدام تکرار میکرد تا دخترخانوم ناز ما تو ذوقش نخوره!
و من اون لحظه به دوتا داداش ۷ و ۵ سالش نگاه میکردم که از اولی که رسیدن از همدیگه آویزون بودن و با شدید ترین ضربات و بلند ترین اصوات همو میزدن و توامان میخندیدن و همدیگه رو تهدید میکردن که اگه دستم به موهات برسه همشونو میکَنَم :)
#شرح_حال