امان از روضه ی امشب...
شب سوم...
از پدرش خواستم رزق کنیزی این بانوی سه ساله را بدهد...
آخر هیئت مهدی سلحشور خوش ذوق های خادم رزق شهید پخش کردند. خانمِ خادم به نوجوان ها اصرار داشت شهیدی که برای شما میآید با شما کار دارد. حتما میخواهد حاجت دلت را بدهد. حتما در خانه ات را زده است...
شهدا مختلف بودند...
انگار همه ذوق داشتند نام شهیدشان را ببینند و به دنبال ِ معنایِ آن اسم و آن شهید در زندگی شان بگردند...
و شاید فکر کنندآن شیهید میخوایت چه چیزی درِ گوششان زمزمه کند؟
من هم...
#شرح_حال
•|صَمْت|•
.....
حالا منم به دنبال کاری که این اقای شهید با من داشت میگردم....
نمیدانم..
شاید جواب سلام و دلِ تنگم را دادی...
شاید جوابِ هدیه کوچکی بود که اول محرمی نیت کردم برای استاد و مولا و آقایم سید علی خامنه ای بفرستم و اگر ثوابی از این دهه رزق اشک هایم شد نثار خون پاک و روح بلندت باشد...
#شرح_حال