eitaa logo
سمتِ کلمات 🌿
224 دنبال‌کننده
1 عکس
5 ویدیو
0 فایل
یادداشت‌های محسن تقیانی
مشاهده در ایتا
دانلود
- ۴ زیارت، آن‌قدر به دلمان نشست که انگار خستگی همه راه از تنمان بیرون رفت. بعد از یک سال دوری، دوباره کنار امیرالمؤمنین علیه‌السلام ایستادن، حال دیگری دارد؛ حالی که نه می‌شود نوشت و نه می‌شود تعریف کرد، فقط باید چشید. یاد روایتی افتادم که می‌گویند سلمان، روزی بی‌هیچ حاجتی به در خانه امیرالمؤمنین علیه‌السلام رفت. حضرت که در را گشودند، پرسیدند: «سلمان! کاری داشتی؟» عرض کرد: «نه مولا... فقط دلم برایتان تنگ شده بود، آمدم ببینمتان.» راستش ما هم همین حال را داریم، پدر جان... 😭😭 هر بار که می‌آییم، فقط برای دیدن شماست. زود به زود دیدار خودتان را نصیبمان کنید و ما را از این خانه دور نیندازید. بعد از زیارت، یکی از دوستان از آشنایی در نجف لوکیشن یک محل استراحت را گرفت. گفتند حدود نیم ساعت پیاده‌روی دارد. راه افتادیم. وسط راه به یک کاروان هندی برخوردیم. چند دقیقه‌ای احوالپرسی کردیم و گپی زدیم. خستگی دیگر امانمان را بریده بود وگرنه من عاشق هم‌صحبتی با آدم‌هایی هستم که از دورترین نقطه‌های دنیا خودشان را به این قرار عاشقانه رسانده‌اند. مطمئنم هر کدامشان دنیایی از حرف‌های شنیدنی دارند. بالاخره به مقصدی که گوگل‌مپ نشان می‌داد رسیدیم، اما فهمیدیم اشتباه آمده‌ایم و باید حدود بیست دقیقه دیگر در مسیر دیگری راه برویم. دیگر نه من توان راه رفتن داشتم و نه بقیه. همان اطراف سرگردان بودیم که دیدم چند نفر کوله‌به‌دوش از ساختمانی بیرون آمدند. جلو رفتم و پرسیدم اینجا جای استراحت هم دارد؟ با لبخند گفتند: «تا دلت بخواهد.» حدود پانزده نفر بودند که تازه از آنجا خارج می‌شدند. داخل که رفتیم، جای تمیز و مرتبی بود و از همه مهم‌تر، یک کولر گازی ایستاده وسط سالن بود. البته وقتی رسیدیم برق قطع بود، اما من دیگر رمقی نداشتم. گوشه‌ای افتادم و تقریباً بیهوش شدم. نیمه‌شب از شدت سرما بیدار شدم! برق آمده بود و کولر هم انگار تصمیم گرفته بود تمام گرمای روز را یکجا جبران کند. نزدیک اذان صبح بود. وضو گرفتیم، نماز را خواندیم، حمامی کردیم و آماده حرکت شدیم. آقای شفایی همان‌جا ماند تا کمی بیشتر استراحت کند، اما ما باید خودمان را هر طور شده به عمود ۷۷۰ می‌رساندیم؛ جایی که مقدمات تجمع جهانی امت مقاومت برای غروب جمعه باید آماده می‌شد. به خیابان اصلی که رسیدیم، یک شاسی‌بلند آمریکایی GMC جلوی پایمان ترمز کرد. راننده، جوانی عراقی، خوش‌برخورد و همیشه خندان بود. کرایه را توافق کردیم و راه افتادیم به سمت عمود ۷۷۰. تمام مسیر با هم شوخی کردیم، خندیدیم و گپ زدیم. واقعاً راننده عراقی خوش‌مشرب نعمتی است. فقط یک نگرانی داشت. چند بار جلوی مغازه‌ها ایستاد تا یک برند خاص سیگار پیدا کند، اما هر بار دست خالی برمی‌گشت. علت را که پرسیدم، با خنده تلخی گفت: «این را باید به پلیس بدهم تا از سیطره راحت رد شوم.» کمی جلوتر، وقتی به یکی از ایست‌های بازرسی رسیدیم، همان بسته کامل سیگار را تحویل مأمور داد. دیدن چنین صحنه‌هایی آدم را ناراحت می‌کند. فساد، هر جا باشد زشت است، اما اگر به دستگاهی که قرار است حافظ قانون و امنیت باشد راه پیدا کند، تلخ‌تر هم می‌شود. پیش از این هم از بعضی دوستان عراقی درباره رواج چنین رفتارهایی شنیده بودم. دعا می‌کنم این آفت، هر چه زودتر از همه جوامع اسلامی رخت بربندد. بالاخره به عمود ۷۷۰ رسیدیم. از آن لحظه، دیگر سفر برای ما فقط زیارت نبود؛ بخش دیگری از مأموریت تازه شروع می‌شد. محسن تقیانی @samtekalamat
ـ ۵ در عمود ۷۷۰ از ماشین پیاده شدیم. با راننده خوش‌اخلاق عراقی خداحافظی کردیم، همدیگر را در آغوش گرفتیم و هر کدام راه خودمان را رفتیم. انگار همین چند ساعت رفاقت برای یک بغل گرم کافی بود. گرمای هوا اما امان همه را بریده بود. موکب «امت محمد(ص)» تقریباً خلوت بود. فقط چند روحانی را دیدم که بدون کولر، در غرفه پاسخ‌گویی به سؤالات شرعی نشسته بودند و با حوصله جواب زائرها را می‌دادند. از بچه‌های پیشقراول هم خبری نبود. به اصرار محمدطه، راه افتادیم سمت عمود ۷۸۰. آنجا دوستانش یک اجرای پرفورمنس درباره حضرت عباس(ع) و حضرت علی‌اصغر(ع) برای زائرها آماده کرده بودند. سال گذشته هم این اجرا را دیده بودیم، اما بعضی کارها هر سال هم که تکرار شوند، باز هم تازه‌اند و به دل می‌نشینند. در همین عمود، به همت هیئت پویانفر، موکب بزرگی برپا شده و انصافاً امکانات خوبی هم برای زائرها فراهم کرده‌اند. یاد سال گذشته افتادم که شهید علی لاریجانی در ایام اربعین از همین موکب بازدید کرده بود. بعد از آن به موکب «معجزه امام حسین(ع)» در عمود ۷۷۷ رفتیم. مسئول اصلی موکب، یک ایرانی ساکن عراق است که با عشق، امکانات خوبی برای زائرها فراهم کرده است. طبقه بالای موکب هم مخصوص زائرهای پاکستانی است. اسم موکب هم داستان شنیدنی‌ای دارد. کمتر از دو سال پیش، در ایامی غیر از اربعین، آتش‌سوزی شدیدی در اینجا رخ می‌دهد. وقتی مسئولان موکب از نجف خودشان را می‌رسانند، تقریباً همه‌چیز سوخته بود؛ ساختمان، وسایل و تجهیزات... اما یک تابلوی تصویر امام حسین علیه‌السلام، سالم میان آن همه آتش باقی مانده بود. همان تابلو حالا گوشه موکب نصب شده و یادگار آن حادثه است. از همان روز، اسم موکب را گذاشته‌اند «معجزه امام حسین(ع)». سال گذشته با مدیر موکب آشنا شده بودم. همدیگر را که دیدیم، حسابی احوالپرسی کردیم. از او دعوت کردم در تجمع جهانی امت مقاومت شرکت کند و با همان تواضع همیشگی قبول کرد. بعد با یکی از جوان‌های پاکستانی که دوستانش به ما معرفی کرده بودند، صحبت کردیم و از او خواستیم به نمایندگی از زائران پاکستانی در برنامه چند دقیقه‌ای صحبت کند. بعد هم کنار بچه‌های پاکستانی، یک استکان چای مخصوص خودشان نوشیدیم و گپی درباره مسیر خونخواهی امام شهید زدیم. فقط غذایشان را دیگر امتحان نکردیم؛ تجربه سال‌های قبل می‌گفت تندی غذاهای پاکستانی شوخی‌بردار نیست! بالاخره بچه‌های پیشقراول را پیدا کردیم و برای هماهنگی نهایی سخنران‌های برنامه، راهی موکب «نداء الاقصی» در عمود ۸۸۳ شدیم. البته قبل از حرکت، آقای مظفری، مسئول موکب امت محمد(ص) را هم دیدیم و آخرین هماهنگی‌ها را انجام دادیم و با ماشین همان موکب به سمت نداءالاقصی رفتیم. موکب «نداء الاقصی» فقط یک موکب نیست؛ یک قرارگاه فرهنگی و رسانه‌ای است. بچه‌های لبنانی و فلسطینی آن را اداره می‌کنند و هر سال، نشست‌ها، نمایشگاه‌ها و برنامه‌های متعددی با حضور چهره‌های علمی، فرهنگی و رسانه‌ای از کشورهای مختلف اسلامی، چه شیعه و چه سنی، در آن برگزار می‌شود. وسط محوطه هم سازه بزرگی از قدس شریف ساخته‌اند که از دور چشم هر رهگذری را به خودش جلب می‌کند. در آنجا محمد کمال العیادی، دانشجو و فعال رسانه‌ای فلسطینی را دیدم. مدت‌ها بود در فضای مجازی با هم در ارتباط بودیم، اما این اولین دیدار حضوری‌مان بود. حسابی گپ زدیم و درباره برنامه‌ها و اتفاقات رسانه‌ای منطقه حرف زدیم. خانم زینب سیدعلی، فعال رسانه‌ای لبنانی را هم دیدم که از قبل برای سخنرانی شب با او هماهنگ کرده بودم و آخرین جزئیات حضورش را مرور کردیم. یک روحانی اهل سنت هم برای سخنرانی در برنامه هماهنگ شد. ابو حسین او را پیشنهاد داد. جمع جوان‌های لبنانی، فلسطینی، مصری و عراقی، صفای عجیبی داشت. هر کدام با یک لهجه، یک پرچم و یک قصه آمده بودند، اما وقتی حرف از حسین علیه‌السلام و فلسطین و مقاومت می‌شد، انگار همه به یک زبان صحبت می‌کردند. اربعین شاید تنها جایی در دنیاست که آدم این وحدت را نه در شعار، که در عمل می‌تواند ببیند. محسن تقیانی @samtekalamat
5.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
معرفی موکب نداء الاقصی و اینهم که صحبت می‌کند محمد کمال العیادی است. @samtekalamat
ـ ۶ بعد از آخرین هماهنگی‌ها با ابوحسین در موکب «نداء الاقصی»، دوباره به موکب امت محمد(ص) برگشتیم تا جمع‌بندی نهایی برنامه را انجام بدهیم. از صبح حالم اصلاً خوب نبود. دل‌درد و به‌هم‌ریختگی معده لحظه به لحظه بیشتر می‌شد و گاهی از شدت درد به خودم می‌پیچیدم. چاره‌ای ندیدم جز اینکه به موکب «معجزه امام حسین(ع)» در عمود ۷۷۷ بروم و کمی استراحت کنم. از آقای سیدعلیخانی هم خواستم از بچه‌های هلال‌احمر که در عمود ۷۸۰ مستقر بودند، دارویی برایم بگیرد. دو قرص آورد. بعد از خوردن آنها، درد کمی آرام‌تر شد. در موکب، آقا مرتضی بهنام، دامادمان، همراه دوستش آقای رحیم یوسف‌لاوی هم به جمع ما اضافه شدند. چند روزی بود که در مسیر بودند و وقتی از برگزاری برنامه باخبر شده بودند، خودشان را به ما رسانده بودند تا در آن حضور داشته باشند. تا نزدیک غروب استراحت کردم تا بتوانم سرپا بمانم. وقت برنامه که شد، همه با هم به موکب امت محمد(ص) رفتیم. آقای علیخانی هم که برای همراهی یکی از سخنرانان به موکب نداءالاقصی رفته بود، همراه با الشیخ عادل الترکی، رئیس جمعیت «المنتدی الوحدة» برگشت و درست به نماز جماعت رسیدند. نماز را به امامت یکی از روحانیون حاضر در موکب خواندیم و برایم صحنه زیبایی بود که شیخ اهل سنت، بی‌هیچ تکلفی، در صف اول ایستاده بود و به نماز جماعت اقتدا کرد؛ تصویری که شاید بیش از هر شعار دیگری، معنای وحدت را نشان می‌داد. بعد از نماز، برای اینکه هم جمعیت بیشتر شود و هم مهمانان فرصت رسیدن پیدا کنند، مداحی‌های حماسی و رجزخوانی پخش شد. کم‌کم زائرها دور استیج جمع شدند و مهمانان کشورهای مختلف هم یکی‌یکی از راه رسیدند. نخستین سخنران، الشیخ عادل الترکی بود. با صلابت و شیوایی از ضرورت ایستادگی در برابر آمریکا و رژیم صهیونیستی سخن گفت، از مبارزه با ظلم تا برپایی عدالت و بر خونخواهی رهبر شهید انقلاب تأکید کرد. دیگر سخنرانان هم هر کدام از زاویه‌ای همین مسیر را دنبال کردند. در میان همه سخنرانی‌ها، علی‌اصغر کربلایی، مهمان پاکستانی‌مان، حال و هوای دیگری داشت. هم به اردو سخن گفت، هم به فارسی. با شور خاصی شعار می‌داد و جمعیت هم با او همراه می‌شد. حتی زائرانی که فقط از کنار موکب عبور می‌کردند، می‌ایستادند و به سخنانش گوش می‌دادند. سال‌هاست هر وقت با پاکستانی‌ها هم‌صحبت می‌شوم، این ویژگی‌شان برایم جالب است؛ شور، حماسه و عقلانیت انقلابی را کنار هم دارند. به نظرم هنوز از این ظرفیت بزرگ برای تقویت جبهه مقاومت، آن‌گونه که باید استفاده نشده است. شهید حاج قاسم سلیمانی این استعداد را زودتر از خیلی‌ها شناخت و با شکل‌گیری تیپ زینبیون، بخشی از آن را به میدان آورد. هنوز هم این مسیر، جای کار فراوان دارد. در پایان برنامه، حاج‌آقای دردشتیان، روحانی ایرانی‌تبار مقیم کالیفرنیا، پشت تریبون رفت. بخشی از سخنانش را به فارسی گفت و بخشی را به انگلیسی. پایان برنامه‌اش هم متفاوت بود؛ مداحی «باید برخاست» را به زبان انگلیسی اجرا کرد و استقبال حاضران نشان می‌داد که به دل نشسته است. در فاصله بین سخنرانی‌ها هم بچه‌های موکب امت محمد(ص) چند نوبت اجرای پرفورمنس داشتند؛ اجراهایی حدود ده دقیقه که هر بار جمعیت قابل توجهی را دور موکب جمع می‌کرد. یکی از تأثیرگذارترین صحنه‌های آن شب، تمثال تابوت رهبر شهید انقلاب و نوه عزیزشان، شهید زهرا، بود که بچه‌های موکب امت محمد(ص) با سلیقه و احترام خاصی مقابل استیج قرار داده بودند. روی تابوت هم چفیه‌ای قرار داشت که متبرک به دستان رهبر شهید بود. زائرها از ملیت‌های مختلف، همین که چشمشان به این صحنه می‌افتاد، ناخودآگاه مکث می‌کردند. بعضی‌ها اشک می‌ریختند، بعضی زیر لب فاتحه و دعا می‌خواندند و بعضی هم خود را متبرک می‌کردند. اما آنچه بیش از همه دلم را لرزاند، رفتار کودکان عراقی بود. با ادب و احترام عجیبی جلو می‌آمدند، دست بر تابوت می‌کشیدند و بعد دستشان را به صورت و چشم‌هایشان می‌زدند؛ این اظهار ارادت خیلی برای من عجیب بود. آن چند متر جلوی استیج، هر لحظه صحنه‌ای تازه از عشق و احترام خلق می‌شد؛ صحنه‌هایی که شاید هیچ دوربینی نتواند عمقشان را ثبت کند. حاج‌آقای میرغفاری هم با ماشین استیج‌دارش رسیده بود. از دو روز قبل با او هماهنگ کرده بودم تا برای تقویت فضای برنامه بیاید. خدا را شکر حضورش واقعاً مؤثر بود. چند سالی است که در لبنان زندگی می‌کند و تجربه خوبی در اجرای برنامه‌های میدانی دارد. با پایان مراسم، ماجرا تمام نشد. پرچم‌های کشورهای مختلف و پرچم خونخواهی را برداشتیم و پشت ماشین صوت حاج‌آقای میرغفاری، به صورت راهپیمایی به سمت موکب نداءالاقصی در عمود ۸۳۳ حرکت کردیم. هر چه جلوتر می‌رفتیم، زائرهای بیشتری به جمع اضافه می‌شدند. شعارهایی در حمایت از جبهه مقاومت و مردم فلسطین و علیه آمریکا و رژیم صهیونیستی سر داده می‌شد و خیلی از زائرها هم همراهی می‌کردند.
چند عمود مانده به مقصد، به دلیل محدودیت مسیر، ماشین صوت مجبور شد از مسیر پیاده‌روی خارج شود و همان‌جا راهپیمایی را به پایان رساندیم. وقتی به موکب نداءالاقصی رسیدیم، آنجا دکتر محمدطاهر ابورغیف را دیدم. فرصت خوبی دست داد تا با او گفت‌وگو کنم. محمد کمال العیادی هم زحمت ترجمه را کشید. دکتر ابورغیف، جراح عراقی‌تباری است که سال‌هاست در لندن زندگی می‌کند و با حضور داوطلبانه‌اش در غزه، برای خیلی‌ها شناخته شده است. او در کنار تیمی از پزشکان، به درمان مجروحان حملات رژیم صهیونیستی پرداخته و یکی از ماندگارترین کارهایش، پیوند موفق دست «مریم»، دختر ۹ ساله فلسطینی بود که پس از سه روز از زیر آوار بیرون آورده شد. گفت‌وگو با چنین آدم‌هایی، خودش بخشی از برکت اربعین است؛ آدم‌هایی که حرف‌هایشان فقط روایت نیست، بخشی از تاریخ معاصر مقاومت است. کمی در موکب ماندیم، از مهمان‌نوازی دوستان لبنانی و فلسطینی بهره بردیم و بعد دوباره راه افتادیم. مسیر اربعین خواب و بیداری نمی‌شناسد. تا نزدیکی‌های اذان صبح، همچنان در راه بودیم و هر عمود، قصه تازه‌ای پیش پایمان می‌گذاشت. محسن تقیانی @samtekalamat
ـ ۷ پنج نفری دوباره زدیم به دل جاده؛ من، محمدطه، آقای علیخانی، آقای بهنام و آقای یوسف لاوی. راه افتادن در مسیر اربعین، با راه رفتن‌های معمولی فرق دارد؛ هر چند صد متر، چیزی تو را نگه می‌دارد. یک‌جا برای جرعه‌ای «مای بارد»، چند قدم جلوتر برای یک لیوان آبمیوه طبیعی و چند عمود آن‌طرف‌تر برای سلام و احوالپرسی با موکب‌داری که انگار سال‌هاست تو را می‌شناسد. غذا هم به هر شکل و رنگی پیدا می‌شد، اما من هنوز میلی به خوردن نداشتم. ترجیح می‌دادم سبک باشم. خوشبختانه دل‌درد و به‌هم‌ریختگی معده هم کم‌کم داشت از سرم می‌افتاد. یک تغییر مهم امسال، حال و هوای موکب‌ها بود. سال‌های قبل، به‌جز تصاویر خاندان صدر، کمتر می‌شد عکس رهبران سیاسی جبهه مقاومت را در مسیر دید. اما امسال فضا کاملاً فرق کرده بود. تصاویر رهبر شهید انقلاب، رهبر معظم انقلاب اسلامی، شهید سیدحسن نصرالله و دیگر فرماندهان و شهدای مقاومت، در بسیاری از موکب‌ها نصب شده بود. اربعین امسال، نسبت به سال‌های گذشته، رنگ و بوی سیاسی پررنگ‌تری داشت؛ تفاوتی که به‌سختی می‌شد از کنارش بی‌تفاوت گذشت. شاید حوادث و جنگ‌های اخیر، این تغییر را پررنگ‌تر از همیشه کرده بود. رفتار مردم هم برایم جالب بود. هر جا می‌فهمیدند ایرانی هستیم، احترام ویژه‌ای می‌گذاشتند. بعضی از عراقی‌ها و حتی زائران کشورهای دیگر، با اشاره دست، شکل پرواز موشک را نشان می‌دادند و با لبخند از قدرت ایران حرف می‌زدند. اینها را که می‌دیدم، دلم برای کسانی می‌سوخت که به‌خاطر لجاجت‌های سیاسی یا پیش‌داوری‌های ذهنی، خودشان را از تجربه اربعین محروم کرده‌اند. اربعین را نمی‌شود فقط در قاب تلویزیون یا گزارش‌های خبری فهمید؛ باید در میان این جمعیت راه بروی، عرق بریزی، با آدم‌هایش حرف بزنی و نبض این اجتماع عظیم را از نزدیک لمس کنی. گاهی هم به خودم می‌گفتم اگر جامعه‌شناس بودم، سال‌ها درباره این پدیده بی‌نظیر مطالعه می‌کردم و کتاب‌ها و مقاله‌ها می‌نوشتم. هیچ رخداد دیگری در جهان معاصر پیدا نمی‌شود که بتواند میلیون‌ها انسان را از ده‌ها کشور، با این همه تفاوت فرهنگی و زبانی، این‌گونه کنار هم جمع کند. دم اذان صبح به عمود ۹۰۹ رسیدیم؛ موکب «حسینا»، همان جایی که هر سال حاج میثم مطیعی برنامه دارد. موکب بزرگی بود؛ منظم، تمیز و خوش‌فکر. برای هر بخش، تابلو و نقشه راهنما نصب کرده بودند و حتی مسیرهای ورودی را سنگ‌ریزه ریخته بودند تا گرد و خاک کمتر بلند شود. کولرهای بزرگ گازی، هوای داخل را مطبوع کرده بود و بعد از ساعت‌ها پیاده‌روی، واقعاً پناهگاه خوبی از گرمای عراق به حساب می‌آمد. نماز صبح را که خواندیم، بخشی از زائرها دوباره کوله‌هایشان را برداشتند و راه افتادند و جا برای استراحت باز شد. ما هم پنج نفری کنار هم دراز کشیدیم و تا حدود ساعت یازده خوابیدیم. ساعت یازده با بلندگو اعلام کردند که برای نظافت و آماده‌سازی موکب، همه بیدار شوند. نماز ظهر را پشت سر امام جماعتی خواندیم که آن‌قدر عجله داشت، هنوز نفهمیده بودیم رکعت چندم هستیم که نماز تمام شد! بلافاصله بعد از نماز، حاج‌آقای پناهیان روی منبر رفت و سخنرانی دقیق و پرمحتوایی ایراد کرد. بعد از او نوبت حاج میثم مطیعی شد. روضه و مداحی‌اش مثل همیشه عمیق و حساب‌شده بود. چند سالی است رسم زیبایی دارد؛ هر سال یکی از پیامبران الهی را به پیاده‌روی اربعین دعوت می‌کند. سال گذشته حضرت سلیمان(ع) را خطاب قرار داده بود و امسال نوبت حضرت عیسی(ع) بود. نوحه‌ای هم برای آقای شهیدمان خواند که حقیقتاً به دل می‌نشست و اشک خیلی‌ها را جاری کرد. بعد از مراسم اعلام کردند به خاطر مشکلی که برای آب موکب پیش آمده، ناهار با حدود یک ساعت تأخیر توزیع می‌شود. از فرصت استفاده کردیم و به برکت وای‌فای موکب، سری به فضای مجازی زدیم. غذا که رسید، باز هم کم خوردم. هوا آن‌قدر گرم بود که بیرون رفتن منطقی به نظر نمی‌رسید. تا حدود ساعت شش عصر همان‌جا ماندیم تا آفتاب کمی آرام‌تر شود. در این فاصله، آب‌دوغ‌خیار و آبمیوه طبیعی موکب‌های اطراف، بیشتر از هر غذای دیگری به دلمان می‌چسبید. تنها دردسرمان کفش‌های محمدطه بود که کَفَش از کفش بودن داشت استعفا می‌داد! آن را به کفاش کنار موکب سپردیم تا چسب بزند، اما چسبش نیمه‌خشک بود و معلوم بود این تعمیر، فقط قرار است چند عمود دیگر دوام بیاورد، نه بیشتر. محسن تقیانی @samtekalamat
ـ ۸ ساعت ۶ عصر بود که از موکب «حسینا» زدیم بیرون. گرما کمی فروکش کرده بود و سیل جمعیت دوباره راه افتاده بود. بودن آقای لاوی در جمعمان هم خودش نعمتی بود؛ مردی خوش‌خنده و خوش‌مشرب که خیلی زود با آدم جور می‌شود. از هیچ خوراکی هم به‌سادگی نمی‌گذشت و تقریباً هر چیزی را که در مسیر می‌دید، باید تست می‌کرد. ما هم که دیگر می‌دانستیم در این سفر قرار است هر چیزی را امتحان کند، با خیال راحت همراهش می‌شدیم. کنار موکب شیرازی‌ها که رسیدیم، صدای بلندگو با لهجه شیرین شیرازی زائرها را دعوت می‌کرد به «کباب شیرازی با ترشی و مخلفات». ما هم گفتیم بد نیست یک امتحانی بکنیم. من کمی از کباب را بدون نان خوردم و بقیه‌اش را دادم به محمدطه. راستش را بخواهید، کبابش خیلی چنگی به دل نمی‌زد. از مخلفاتی هم که تبلیغ میکرد خبری نبود. آقای لاوی اما دو تا گرفت؛ یکی را همان‌جا خورد و دومی را گذاشت توی جیب پیراهنش که برای ادامه مسیر داشته باشد! ظاهراً ایشان برای اربعین، استراتژی تأمین جیره اضطراری هم داشت. 😄 در همین فاصله، موضوع دیگری هم به شوخی‌های جمع اضافه شده بود؛ پروستات آقای لاوی! تقریباً هر نیم ساعت یک بار باید می‌ایستادیم تا ایشان به یک ضرورت مهم و اجتناب‌ناپذیر پاسخ بدهد. ما هم هر بار با لبخند منتظر می‌ایستادیم و ایشان با خیال راحت کار خودش را می‌کرد. اربعین است دیگر؛ یک نفر با پای تاول‌زده می‌آید، یکی با کمر درد، یکی با دل‌درد و یکی هم با پروستات! کفش محمدطه هم، همان‌طور که حدس می‌زدیم، بالاخره کم آورد و دوباره کَفَش آویزان شد. کنار یکی از سیطره‌ها، موکب کفاشی عراقی برپا بود. کفش‌ها را سپردیم دست آقای عدنان؛ رفیقش می‌گفت نظامی است و برای خدمت به زائرها اینجا نشسته. عدنان هم یک چسب قوی زد و با مهارتی که واقعاً جای تشکر داشت، کفش را سرهم کرد. من هم از او به عربی تشکر کردم و دوباره راه افتادیم. کمی جلوتر به چند زائر ازبکستانی رسیدیم. خوشبختانه فارسی بلد بودند و چند دقیقه‌ای با هم گپ زدیم. یکی‌شان را برای مصاحبه انتخاب کردم و همان‌طور که با هم در مسیر راه می‌رفتیم، درباره امام شهید و نگاهشان به قیام عاشورا صحبت کردیم. یکی دیگر از آنها حرف جالبی درباره فارسی یاد گرفتنشان زد. از او خواستم دوباره همان حرف را بزند تا ضبطش کنم. گفت: «ما به توصیه رهبر شهید انقلاب اسلامی که گفته بودند زبان فارسی، زبان ظهور است، رفتیم و فارسی یاد گرفتیم؛ حتی همه اعضای خانواده‌مان فارسی یاد گرفته‌اند.» حرفش برایم جالب بود. وسط این همه شلوغی و خستگی، آدم ناگهان با یک قصه، چه تلنگری میخورد. خانواده‌هایی در یک کشور غیر فارسی زبان نشسته‌اند و برای عمل به حرفی که شنیده‌اند، زبان فارسی یاد گرفته‌اند و حالا در مسیر اربعین با افتخار از آن یاد می‌کنند. اذان مغرب که رسید، به عمود ۹۵۳ و موکب «شهیدالله» رسیدیم. چند موکب از بچه‌های اندونزی، مالزی و سنگاپور کنار هم برپا شده بود. سنگاپوری‌ها حدود ده دستگاه ماساژور پا گذاشته بودند و زائرها هم صف کشیده بودند تا یکی‌یکی پاهایشان را بسپارند به دستگاه! همراهان داخل صف شدند. من اما نرفتم. در همین فاصله چند مصاحبه تصویری با بچه‌های اندونزیایی گرفتم. پذیرایی‌شان تمام شده بود، اما باز هم با مهربانی بیسکویت و آبمیوه تعارف کردند. تشکر کردم و گفتم میلی ندارم. خواستم با مالزیایی‌ها هم گفت‌وگو کنم که قبول نکردند. گفتند اگر تصاویر در فضای مجازی منتشر شود، ممکن است هنگام برگشت به کشورشان برایشان دردسر درست شود. این هم برای خودش حکایتی است! نماز مغرب و عشا را همان‌جا خواندیم و دوباره راه افتادیم. ساعت از ۱۰ شب گذشته بود که به بچه‌ها گفتم: «باید خودمان را زودتر به کربلا برسانیم.» پیشنهاد بعضی‌ها این بود که شب را همین حوالی در مسیر مشایه بخوابیم و صبح به کربلا برویم. من مخالف بودم؛ چون می‌دانستم رسیدن به کربلا در گرمای روز و بعد دنبال جا گشتن، ترکیب چندان دلچسبی نیست. اما بالاخره قبول کردم و گفتم حالا که موکب‌های داخل مسیر مشایه پر هستند، برویم یکی از روستاهای حاشیه جاده را امتحان کنیم. از یک فرعی زدیم بیرون. مسیر خاکی و ناهموار بود. چند خانه با فاصله از جاده قرار داشتند و چراغ‌هایشان از دور سوسو می‌زد. آدم‌هایی هم در رفت‌وآمد بودند. چند خانه که تبدیل به موکب شده بودند رفتیم، اما همه پر بودند. تا آخر مسیر و آخرین خانه‌ای که چراغش روشن بود رفتیم، اما آنجا هم خبری از جا نبود. برگشتیم. در مسیر برگشت به خانه بزرگی رسیدیم که پر از زائر بود. وسط خانه یک حیاط بزرگ و سرسبز داشت؛ از آن حیاط‌هایی که وقتی خسته‌ای و چشمَت به درخت‌ها و چمنش می‌افتد، ناخودآگاه دلت می‌خواهد همان‌جا ولو شوی. حیاط را فرش کرده بودند و چند کولر آبی هم روشن بود.
عده‌ای خوابیده بودند و عده‌ای هم موبایل به دست، مشغول فضای مجازی بودند؛ ظاهراً حتی در اربعین هم بشر نمی‌تواند برای چند ساعت از اینترنت دل بکند. صاحبخانه خیلی اصرار کرد که بمانیم. حتی یک اتاق کولر گازی‌دار را پیشنهاد داد، اما کسانی که داخل اتاق بودند گفتند قرار است هجده نفر دیگر به آنها اضافه شوند! با یک حساب سرانگشتی دیدیم اگر بمانیم، احتمالاً دیگر نه فقط جا برای خواب، که جا برای نفس کشیدن هم نخواهیم داشت. از صاحبخانه تشکر کردیم و عذر خواستیم و دوباره زدیم به جاده. تصمیم گرفتیم دیگر معطل نکنیم و خودمان را مستقیم به کربلا برسانیم. با دو نفر از دوستان که در کربلا بودند تماس گرفتیم. هر دو «تعلیب» را پیشنهاد کردند؛ جایی که چند سال بود اسمش را می‌شنیدم، اما هنوز قسمت نشده بود بروم. گفتند ده‌ها موکب ایرانی آنجا مستقرند و عتبه حسینی و مواکب هم امکانات خوبی برای زائرها فراهم کرده است. تعلیب برای خودش داستانی دارد. مجموعه و زائرشهر تعلیب با وسعت حدود ۱۳ هکتار، قبلاً کارخانه کنسروسازی متعلق به یک فرد کویتی بوده؛ کارخانه‌ای که در زمان جنگ تحمیلی، کنسرو ارتش عراق را تأمین می‌کرده است. بعد از اختلافاتی که میان صاحب کارخانه و صدام پیش می‌آید، او را از آنجا بیرون می‌کنند و کارخانه سال‌ها تعطیل می‌ماند. چند سال قبل با همت جهادی موکب‌داران ایرانی، این مجموعه پاکسازی و برای استقرار مواکب آماده می‌شود. فاصله‌اش هم تا حرم، اگر درست یادم مانده باشد، حدود یک کیلومتر و هشتصد متر است. حالا که دو نفر مستقل از هم یک جا را پیشنهاد داده بودند، گفتیم حتماً حکمتی دارد؛ عزممان را جزم کردیم که خودمان را به تعلیب برسانیم. فقط یک مشکل کوچک وجود داشت: ماشین پیدا نمی‌شد! یک ماشین سواری که داشت مسافرهایش را پیاده می‌کرد، کنار پایمان ایستاد. پرسیدیم کربلا می‌روی؟ گفت بله. پرسیدیم چقدر؟ گفت نفری پنج هزار دینار! ما هم نگاهش کردیم، او نگاه‌مان کرد، ما دوباره به هم نگاه کردیم و محترمانه سوت زدیم و رد شدیم. 😄 دوباره برگشتیم سمت مسیر مشایه. کمی آب خنک و نوشیدنی خوردیم و دوباره آمدیم کنار جاده اصلی که ماشین‌ها رفت‌وآمد می‌کردند. چند دقیقه‌ای منتظر ماندیم تا بالاخره یک «جحشه» ایستاد؛ همان ماشین‌های باری که معمولاً اگر ظرفیتش پانزده نفر باشد، راننده معتقد است حداقل پانزده نفر دیگر هم جا دارد! داخلش تقریباً ده نفر نشسته بودند. با راننده طی کردیم و قرار شد نفری هزار دینار ما را تا داخل کربلا ببرد. سوار شدیم. خسته بودیم، اما یک حس خوب ته دلمان بود؛ بالاخره داشتیم به کربلا نزدیک می‌شدیم. بعد از این همه راه و همه خستگی‌ها، مقصد دیگر خیلی دور نبود. داشتیم به امام نزدیک می‌شدیم... محسن تقیانی @samtekalamat
4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این گفتگو با زائر ازبکستانی که در مسیر مشایه با او آشنا شدم را ببینید. به نکته جالبی در مورد زبان فارسی اشاره می‌کند. @samtekalamat
عکس یادگاری با بچه‌های فلسطینی و لبنانی در موکب نداء الاقصی @samtekalamat