#سفرنامه_اربعین ـ ۷
پنج نفری دوباره زدیم به دل جاده؛ من، محمدطه، آقای علیخانی، آقای بهنام و آقای یوسف لاوی. راه افتادن در مسیر اربعین، با راه رفتنهای معمولی فرق دارد؛ هر چند صد متر، چیزی تو را نگه میدارد. یکجا برای جرعهای «مای بارد»، چند قدم جلوتر برای یک لیوان آبمیوه طبیعی و چند عمود آنطرفتر برای سلام و احوالپرسی با موکبداری که انگار سالهاست تو را میشناسد. غذا هم به هر شکل و رنگی پیدا میشد، اما من هنوز میلی به خوردن نداشتم. ترجیح میدادم سبک باشم. خوشبختانه دلدرد و بههمریختگی معده هم کمکم داشت از سرم میافتاد.
یک تغییر مهم امسال، حال و هوای موکبها بود. سالهای قبل، بهجز تصاویر خاندان صدر، کمتر میشد عکس رهبران سیاسی جبهه مقاومت را در مسیر دید. اما امسال فضا کاملاً فرق کرده بود. تصاویر رهبر شهید انقلاب، رهبر معظم انقلاب اسلامی، شهید سیدحسن نصرالله و دیگر فرماندهان و شهدای مقاومت، در بسیاری از موکبها نصب شده بود. اربعین امسال، نسبت به سالهای گذشته، رنگ و بوی سیاسی پررنگتری داشت؛ تفاوتی که بهسختی میشد از کنارش بیتفاوت گذشت. شاید حوادث و جنگهای اخیر، این تغییر را پررنگتر از همیشه کرده بود.
رفتار مردم هم برایم جالب بود. هر جا میفهمیدند ایرانی هستیم، احترام ویژهای میگذاشتند. بعضی از عراقیها و حتی زائران کشورهای دیگر، با اشاره دست، شکل پرواز موشک را نشان میدادند و با لبخند از قدرت ایران حرف میزدند. اینها را که میدیدم، دلم برای کسانی میسوخت که بهخاطر لجاجتهای سیاسی یا پیشداوریهای ذهنی، خودشان را از تجربه اربعین محروم کردهاند. اربعین را نمیشود فقط در قاب تلویزیون یا گزارشهای خبری فهمید؛ باید در میان این جمعیت راه بروی، عرق بریزی، با آدمهایش حرف بزنی و نبض این اجتماع عظیم را از نزدیک لمس کنی. گاهی هم به خودم میگفتم اگر جامعهشناس بودم، سالها درباره این پدیده بینظیر مطالعه میکردم و کتابها و مقالهها مینوشتم. هیچ رخداد دیگری در جهان معاصر پیدا نمیشود که بتواند میلیونها انسان را از دهها کشور، با این همه تفاوت فرهنگی و زبانی، اینگونه کنار هم جمع کند.
دم اذان صبح به عمود ۹۰۹ رسیدیم؛ موکب «حسینا»، همان جایی که هر سال حاج میثم مطیعی برنامه دارد. موکب بزرگی بود؛ منظم، تمیز و خوشفکر. برای هر بخش، تابلو و نقشه راهنما نصب کرده بودند و حتی مسیرهای ورودی را سنگریزه ریخته بودند تا گرد و خاک کمتر بلند شود. کولرهای بزرگ گازی، هوای داخل را مطبوع کرده بود و بعد از ساعتها پیادهروی، واقعاً پناهگاه خوبی از گرمای عراق به حساب میآمد.
نماز صبح را که خواندیم، بخشی از زائرها دوباره کولههایشان را برداشتند و راه افتادند و جا برای استراحت باز شد. ما هم پنج نفری کنار هم دراز کشیدیم و تا حدود ساعت یازده خوابیدیم. ساعت یازده با بلندگو اعلام کردند که برای نظافت و آمادهسازی موکب، همه بیدار شوند. نماز ظهر را پشت سر امام جماعتی خواندیم که آنقدر عجله داشت، هنوز نفهمیده بودیم رکعت چندم هستیم که نماز تمام شد!
بلافاصله بعد از نماز، حاجآقای پناهیان روی منبر رفت و سخنرانی دقیق و پرمحتوایی ایراد کرد. بعد از او نوبت حاج میثم مطیعی شد. روضه و مداحیاش مثل همیشه عمیق و حسابشده بود. چند سالی است رسم زیبایی دارد؛ هر سال یکی از پیامبران الهی را به پیادهروی اربعین دعوت میکند. سال گذشته حضرت سلیمان(ع) را خطاب قرار داده بود و امسال نوبت حضرت عیسی(ع) بود. نوحهای هم برای آقای شهیدمان خواند که حقیقتاً به دل مینشست و اشک خیلیها را جاری کرد.
بعد از مراسم اعلام کردند به خاطر مشکلی که برای آب موکب پیش آمده، ناهار با حدود یک ساعت تأخیر توزیع میشود. از فرصت استفاده کردیم و به برکت وایفای موکب، سری به فضای مجازی زدیم. غذا که رسید، باز هم کم خوردم. هوا آنقدر گرم بود که بیرون رفتن منطقی به نظر نمیرسید. تا حدود ساعت شش عصر همانجا ماندیم تا آفتاب کمی آرامتر شود. در این فاصله، آبدوغخیار و آبمیوه طبیعی موکبهای اطراف، بیشتر از هر غذای دیگری به دلمان میچسبید. تنها دردسرمان کفشهای محمدطه بود که کَفَش از کفش بودن داشت استعفا میداد! آن را به کفاش کنار موکب سپردیم تا چسب بزند، اما چسبش نیمهخشک بود و معلوم بود این تعمیر، فقط قرار است چند عمود دیگر دوام بیاورد، نه بیشتر.
محسن تقیانی
@samtekalamat
#سفرنامه_اربعین ـ ۸
ساعت ۶ عصر بود که از موکب «حسینا» زدیم بیرون. گرما کمی فروکش کرده بود و سیل جمعیت دوباره راه افتاده بود. بودن آقای لاوی در جمعمان هم خودش نعمتی بود؛ مردی خوشخنده و خوشمشرب که خیلی زود با آدم جور میشود. از هیچ خوراکی هم بهسادگی نمیگذشت و تقریباً هر چیزی را که در مسیر میدید، باید تست میکرد. ما هم که دیگر میدانستیم در این سفر قرار است هر چیزی را امتحان کند، با خیال راحت همراهش میشدیم.
کنار موکب شیرازیها که رسیدیم، صدای بلندگو با لهجه شیرین شیرازی زائرها را دعوت میکرد به «کباب شیرازی با ترشی و مخلفات». ما هم گفتیم بد نیست یک امتحانی بکنیم. من کمی از کباب را بدون نان خوردم و بقیهاش را دادم به محمدطه. راستش را بخواهید، کبابش خیلی چنگی به دل نمیزد. از مخلفاتی هم که تبلیغ میکرد خبری نبود. آقای لاوی اما دو تا گرفت؛ یکی را همانجا خورد و دومی را گذاشت توی جیب پیراهنش که برای ادامه مسیر داشته باشد! ظاهراً ایشان برای اربعین، استراتژی تأمین جیره اضطراری هم داشت. 😄
در همین فاصله، موضوع دیگری هم به شوخیهای جمع اضافه شده بود؛ پروستات آقای لاوی! تقریباً هر نیم ساعت یک بار باید میایستادیم تا ایشان به یک ضرورت مهم و اجتنابناپذیر پاسخ بدهد. ما هم هر بار با لبخند منتظر میایستادیم و ایشان با خیال راحت کار خودش را میکرد. اربعین است دیگر؛ یک نفر با پای تاولزده میآید، یکی با کمر درد، یکی با دلدرد و یکی هم با پروستات!
کفش محمدطه هم، همانطور که حدس میزدیم، بالاخره کم آورد و دوباره کَفَش آویزان شد. کنار یکی از سیطرهها، موکب کفاشی عراقی برپا بود. کفشها را سپردیم دست آقای عدنان؛ رفیقش میگفت نظامی است و برای خدمت به زائرها اینجا نشسته. عدنان هم یک چسب قوی زد و با مهارتی که واقعاً جای تشکر داشت، کفش را سرهم کرد. من هم از او به عربی تشکر کردم و دوباره راه افتادیم.
کمی جلوتر به چند زائر ازبکستانی رسیدیم. خوشبختانه فارسی بلد بودند و چند دقیقهای با هم گپ زدیم. یکیشان را برای مصاحبه انتخاب کردم و همانطور که با هم در مسیر راه میرفتیم، درباره امام شهید و نگاهشان به قیام عاشورا صحبت کردیم. یکی دیگر از آنها حرف جالبی درباره فارسی یاد گرفتنشان زد. از او خواستم دوباره همان حرف را بزند تا ضبطش کنم. گفت: «ما به توصیه رهبر شهید انقلاب اسلامی که گفته بودند زبان فارسی، زبان ظهور است، رفتیم و فارسی یاد گرفتیم؛ حتی همه اعضای خانوادهمان فارسی یاد گرفتهاند.» حرفش برایم جالب بود. وسط این همه شلوغی و خستگی، آدم ناگهان با یک قصه، چه تلنگری میخورد. خانوادههایی در یک کشور غیر فارسی زبان نشستهاند و برای عمل به حرفی که شنیدهاند، زبان فارسی یاد گرفتهاند و حالا در مسیر اربعین با افتخار از آن یاد میکنند.
اذان مغرب که رسید، به عمود ۹۵۳ و موکب «شهیدالله» رسیدیم. چند موکب از بچههای اندونزی، مالزی و سنگاپور کنار هم برپا شده بود. سنگاپوریها حدود ده دستگاه ماساژور پا گذاشته بودند و زائرها هم صف کشیده بودند تا یکییکی پاهایشان را بسپارند به دستگاه! همراهان داخل صف شدند. من اما نرفتم.
در همین فاصله چند مصاحبه تصویری با بچههای اندونزیایی گرفتم. پذیراییشان تمام شده بود، اما باز هم با مهربانی بیسکویت و آبمیوه تعارف کردند. تشکر کردم و گفتم میلی ندارم. خواستم با مالزیاییها هم گفتوگو کنم که قبول نکردند. گفتند اگر تصاویر در فضای مجازی منتشر شود، ممکن است هنگام برگشت به کشورشان برایشان دردسر درست شود. این هم برای خودش حکایتی است!
نماز مغرب و عشا را همانجا خواندیم و دوباره راه افتادیم. ساعت از ۱۰ شب گذشته بود که به بچهها گفتم: «باید خودمان را زودتر به کربلا برسانیم.» پیشنهاد بعضیها این بود که شب را همین حوالی در مسیر مشایه بخوابیم و صبح به کربلا برویم. من مخالف بودم؛ چون میدانستم رسیدن به کربلا در گرمای روز و بعد دنبال جا گشتن، ترکیب چندان دلچسبی نیست. اما بالاخره قبول کردم و گفتم حالا که موکبهای داخل مسیر مشایه پر هستند، برویم یکی از روستاهای حاشیه جاده را امتحان کنیم.
از یک فرعی زدیم بیرون. مسیر خاکی و ناهموار بود. چند خانه با فاصله از جاده قرار داشتند و چراغهایشان از دور سوسو میزد. آدمهایی هم در رفتوآمد بودند. چند خانه که تبدیل به موکب شده بودند رفتیم، اما همه پر بودند. تا آخر مسیر و آخرین خانهای که چراغش روشن بود رفتیم، اما آنجا هم خبری از جا نبود. برگشتیم.
در مسیر برگشت به خانه بزرگی رسیدیم که پر از زائر بود. وسط خانه یک حیاط بزرگ و سرسبز داشت؛ از آن حیاطهایی که وقتی خستهای و چشمَت به درختها و چمنش میافتد، ناخودآگاه دلت میخواهد همانجا ولو شوی. حیاط را فرش کرده بودند و چند کولر آبی هم روشن بود.
عدهای خوابیده بودند و عدهای هم موبایل به دست، مشغول فضای مجازی بودند؛ ظاهراً حتی در اربعین هم بشر نمیتواند برای چند ساعت از اینترنت دل بکند.
صاحبخانه خیلی اصرار کرد که بمانیم. حتی یک اتاق کولر گازیدار را پیشنهاد داد، اما کسانی که داخل اتاق بودند گفتند قرار است هجده نفر دیگر به آنها اضافه شوند! با یک حساب سرانگشتی دیدیم اگر بمانیم، احتمالاً دیگر نه فقط جا برای خواب، که جا برای نفس کشیدن هم نخواهیم داشت. از صاحبخانه تشکر کردیم و عذر خواستیم و دوباره زدیم به جاده.
تصمیم گرفتیم دیگر معطل نکنیم و خودمان را مستقیم به کربلا برسانیم. با دو نفر از دوستان که در کربلا بودند تماس گرفتیم. هر دو «تعلیب» را پیشنهاد کردند؛ جایی که چند سال بود اسمش را میشنیدم، اما هنوز قسمت نشده بود بروم. گفتند دهها موکب ایرانی آنجا مستقرند و عتبه حسینی و مواکب هم امکانات خوبی برای زائرها فراهم کرده است.
تعلیب برای خودش داستانی دارد. مجموعه و زائرشهر تعلیب با وسعت حدود ۱۳ هکتار، قبلاً کارخانه کنسروسازی متعلق به یک فرد کویتی بوده؛ کارخانهای که در زمان جنگ تحمیلی، کنسرو ارتش عراق را تأمین میکرده است. بعد از اختلافاتی که میان صاحب کارخانه و صدام پیش میآید، او را از آنجا بیرون میکنند و کارخانه سالها تعطیل میماند. چند سال قبل با همت جهادی موکبداران ایرانی، این مجموعه پاکسازی و برای استقرار مواکب آماده میشود. فاصلهاش هم تا حرم، اگر درست یادم مانده باشد، حدود یک کیلومتر و هشتصد متر است.
حالا که دو نفر مستقل از هم یک جا را پیشنهاد داده بودند، گفتیم حتماً حکمتی دارد؛ عزممان را جزم کردیم که خودمان را به تعلیب برسانیم. فقط یک مشکل کوچک وجود داشت: ماشین پیدا نمیشد!
یک ماشین سواری که داشت مسافرهایش را پیاده میکرد، کنار پایمان ایستاد. پرسیدیم کربلا میروی؟ گفت بله. پرسیدیم چقدر؟ گفت نفری پنج هزار دینار! ما هم نگاهش کردیم، او نگاهمان کرد، ما دوباره به هم نگاه کردیم و محترمانه سوت زدیم و رد شدیم. 😄
دوباره برگشتیم سمت مسیر مشایه. کمی آب خنک و نوشیدنی خوردیم و دوباره آمدیم کنار جاده اصلی که ماشینها رفتوآمد میکردند. چند دقیقهای منتظر ماندیم تا بالاخره یک «جحشه» ایستاد؛ همان ماشینهای باری که معمولاً اگر ظرفیتش پانزده نفر باشد، راننده معتقد است حداقل پانزده نفر دیگر هم جا دارد!
داخلش تقریباً ده نفر نشسته بودند. با راننده طی کردیم و قرار شد نفری هزار دینار ما را تا داخل کربلا ببرد. سوار شدیم. خسته بودیم، اما یک حس خوب ته دلمان بود؛ بالاخره داشتیم به کربلا نزدیک میشدیم. بعد از این همه راه و همه خستگیها، مقصد دیگر خیلی دور نبود. داشتیم به امام نزدیک میشدیم...
محسن تقیانی
@samtekalamat
4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این گفتگو با زائر ازبکستانی که در مسیر مشایه با او آشنا شدم را ببینید. به نکته جالبی در مورد زبان فارسی اشاره میکند.
@samtekalamat
ما کجای این میدان ایستادهایم؟
بخشی از مردم واقعاً ناراحت و عصبانیاند از شرایطی که دارند تجربه میکنند؛ و راستش را بخواهیم، طبیعی هم هست. وضعیت گرانی در خیلی از کالاها واقعاً بیداد میکند، خدمات هم دستکمی از کالاها ندارد.
خدا نکند ماشینتان یکوقت نیاز به تعمیر پیدا کند! 😐 زیر دو میلیون تومان که تقریباً کسی دستمزد نمیگیرد. چند روز پیش ماشین لباسشویی ما از تنظیم خارج شده بود و نیاز به یک رگلاژ ساده داشت. با خدمات پس از فروش شرکت تماس گرفتیم، تعمیرکار آمد، چند تا پیچ را سفت کرد و کمی هم به فنرها گریس زد؛ برای همین کار ۸۰۰ هزار تومان گرفت! 😯
خب معلوم است که این وضعیت مردم را ناراحت میکند. مخصوصاً در طبقه متوسط که درآمدش به اندازه افزایش هزینهها رشد نکرده و هر خرج پیشبینینشدهای میتواند واقعاً فشار ایجاد کند. این بخش از جامعه را نمیشود با چند جمله کلیشهای درباره «تحمل شرایط» نادیده گرفت.
اما به نظرم مسئله فقط اقتصاد نیست. یک بخش دیگر از جامعه هم تحت تأثیر بمباران رسانهای دشمن قرار گرفته؛ و اتفاقاً اینجا باید قبول کنیم که ما خودمان هم کمکاری جدی داشتهایم و بخشی از این میدان را عملاً خالی گذاشتهایم.
من بهعنوان کسی که سالها در حوزه رسانه و فرهنگ کار کردهام و موضوع را از نزدیک رصد میکنم، صریح عرض میکنم: وضعیت تولید رسانهای ما متناسب با شرایط جنگی فعلی نیست؛ حتی در مواردی واقعاً افتضاح است. غیر از کار آقای مهدویان، تقریباً کار خلاقانه و اثرگذاری که بتواند با مخاطب عمومی ارتباط برقرار کند، کمتر دیدهایم.
برنامههای گفتوگومحور هم عمدتاً با فرض اینکه مخاطبشان از قبل با ما همدل است تولید میشوند. یعنی برای همان آدمهایی که تقریباً قانعاند، دوباره حرف میزنیم. در جذب مخاطب خاکستری اما چندان موفق نیستیم. این را حتی بدون آمار رسمی هم میشود از میزان دیدهشدن و بازنشر این برنامهها در فضای مجازی فهمید.
به نظرم الان یکی از مهمترین ابزارهایی که در اختیار داریم، همین تجمعات و دورهمیهای شبانه است. اما باید از این ظرفیت خیلی خلاقانهتر استفاده کنیم و دایرهاش را وسیعتر کنیم.
این تجمعات نباید فقط محلی باشد برای اینکه یک عده همفکر و همنظر دور هم جمع شوند و شعارهای خودشان را تکرار کنند. اگر قرار است اثر اجتماعی داشته باشد، باید تبدیل شود به یک محل واقعی برای دورهم جمع شدن مردم از طیفهای مختلف؛ جایی برای گفتوگو، شنیدن همدیگر، حتی طرح نقد و گلایه و کم کردن فاصلهها و کدورتها.
اتفاقاً اگر بتوانیم برای طیف منتقد هم جذابش کنیم، به نظرم اتفاق مهمی افتاده. نه اینکه قرار باشد همه را همنظر کنیم؛ اصلاً چنین چیزی ممکن نیست. مسئله این است که آدمها دوباره بتوانند کنار هم بنشینند، حرف بزنند، سؤال کنند، نقد کنند و احساس کنند دیده و شنیده میشوند.
برای این کار هم واقعاً به خلاقیت و نوآوری نیاز داریم. باید مدام ایده بدهیم، اجرا کنیم، نتیجه را ببینیم، اشکالات را پیدا کنیم و دوباره تجربه کنیم. نمیشود با همان قالبهای همیشگی و ادبیات تکراری، انتظار اثرگذاری متفاوت داشت.
به نظرم اگر قرار است از این شرایط عبور کنیم، باید علاوه بر مدیریت اقتصاد و حل مشکلات واقعی مردم، میدان روایت و ارتباط با مردم را هم جدی بگیریم. مردم فقط نان و کالا نمیخواهند؛ دیدهشدن، شنیدهشدن و امکان گفتوگو هم بخشی از نیاز جامعه است.
اگر این بخش را رها کنیم، طبیعی است که دیگران با روایت خودشان این خلأ را پر کنند.
ما در کنار جنگ نظامی و امنیتی، در وسط جنگ روایتها هم قرار داریم. غافل نباشیم!
همین!
محسن تقیانی
@samtekalamat
یک تضاد دیگر که بسیار پیچیده است و هیچکس هم متوجه آن نیست:
۹۰ درصد از اهالى این مملکت هنوز با معیارها و ملاکهاى مذهبى زندگى مىکنند. غرضم از آن ۹۰ درصد، همهٔ دهاتىهاست به اضافهٔ طبقات کاسبکار شهرى و بازارى و مستخدمان جزء و مجموعهٔ آنچه طبقهٔ سوم و چهارم مملکت را مىسازد. این طبقات به نسبت فقرى که دارند فقط با تکیه به معتقدات مذهبى قادر به تحمل زندگانى خویشند. و ناچار خوشبختى امروزنیافته را در آسمان مىجویند و در دین و در آخرت. و خوشا به حالشان.
گاهى عرق هم مىخورند، اما دهانشان را آب مىکشند و به نماز مىایستند و ماه رمضان توبه مىکنند و حتى براى امامزاده داوود قربانى مىکُشند. و فلان دهاتى به محض اینکه ۷ تخم هرسالهاش ۱۰ تخم شد، دست اهل و عیال را مىگیرد و به زیارت مشهد مىرود یا دست کم به قم. و اگر روابط حسنه(!) با همسایگان وجود داشت به کربلا، و مستطیع که شد به مکه. و همه هم منتظر امام زمانند. یعنى همه منتظریم و حق هم داریم. منتها هر کدام به صورتى. چون هیچ دولت مستعجلى به وفاى کوچکترین قول و عهد خود برنخاسته است؛ چون همهجا ظلم است و حقکشى و خفقان و تبعیض!
و به همین علتهاست که در پانزده شعبان چنان جشنى مىگیریم که نوروز از حسد دق کند. و با همین اعتقاد است که تمام آن ۹۰درصد اهالى غیور مملکت، دولت را عملهٔ ظلم مىدانند و غاصب حقِ #امام_زمان «اعلاحضرت ولى عصر عجل الله تعالى فرجه». پس حق دارند که مالیات نمىدهند و کلاه سر مأمور دولت مىگذارند و از سربازگیرى به هزار عنوان مىگریزند و جواب درست به هیچ آمارگیرى نمىدهند. و گرچه روزنامهها پر است از تبریکات اهالى غیور «مزلقانچاى» به مأمور جدیدالورود ادارهٔ سجل احوال، اما هیچکدام از اهالى غیور همان آبادى، هرگز سازمانى به نام دولت نمىشناسد. جز ژاندارم را و جز ترانزیستور را. و هنوز در بوشهر و بندرعباس مَثَل رایج است که «زیر دیوار عجم نباید خوابید» و این عجم دولت است؛ مأمورى است که از تهران مىآید [نقل شفاهی میکنم از #اسماعیل_رایین دوست عزیزم که اهل آن نواحی است]. یعنى نوکر دولت نباید شد و به مأمورش و به مؤسساتش اعتماد نباید کرد.
به همین علتهاست که تمام سازمانهاى مذهبى، از سقاخانهٔ زیرگذر و مسجد سرکوچه بگیر تا زیارتگاه بیرونِ آبادى، پوشیده است از تظاهرات گوناگونِ این عدمِ اعتماد به دولت و به کارش. و پُر است از علایم انتظار فرج مهدى موعود: اعلاحضرت ولىعصر. که بهراستى دعا کنیم که عجلالله تعالى فرجه! در زبان مردم، در کتیبهٔ بالاى دیوار، بر زبان واعظ، در نماز، در اذان و مناجات، در قصیدهٔ شعرا، در تظاهرات مفصل جشن #پانزده_شعبان، بالاى کارت دعوت عروسىها، همهجا «در ظل توجهات ولى عصر» بسر مىبریم، اینها درست! آنوقت براى این مردم است که دولت با سازمانها و مدارس خود، با سربازخانهها و اداراتش، با زندانها و بوق و کرناى رادیوش، مُبلغ «حکومت ملى» است و براى خود، ساز دیگرى دارد. از همین مردم به تو بمیرى من بمیرم، مالیات مىطلبد، به زور ازشان سرباز مىگیرد، همهجا رشوهخور مىپرورد، سفارتخانههایش قرتىترین سفارتخانههاست، مُبلغ اعلاحضرتِ دیگرى است، و گوش فلک را از افتخارات هزاره هزاره افزایشیابندهاش کر کرده است و توپ و تفنگش را دائم به رخ مردم مىکشد.
آنوقت به علت همین تضاد، هر کودک دبستانى به محض اینکه سرود شاهنشاهى را به عنوان سرود ملى از بر کرد، نماز از یادش مىرود، و به محض اینکه پایش به کلاس ششم ابتدایی رسید، از مسجد میبُرد، و به محض اینکه سینما رفت، مذهب را به طاق نسیان مىنهد. و به همین علت است که ۹۰ درصد دبیرستاندیدههاى ما لامذهبند. لامذهب که نه؛ هرهرى مذهبند، در فضا معلقند. پایشان بر سر هیچ استقرارى نیست، هیچ یقینى، هیچ ایمانى. چون مىبینند که دولت با اینهمه اهن و تلپ و سازمان و بودجه و کمکهاى خارجى و توپ و تانک، قادر به حل کوچکترین مشکل اجتماعى که بیکارى دیپلمهها باشد، نیست. و در عین حال مىبینند که یک اعتقاد کهن مذهبى چه ملجأ پناهدهندهاى است براى خیل درماندگان و بیچارگان و فقرا و در پانزده شعبان چه شادیها مىکنند و چه خوشى مىگذرانند. این است که در مىمانند.
رادیو بیخ گوشش مدام افسون مىخواند و سینما به چشمش مىکشد عوالم از ما بهتران را، اما آن واقعیت دیگر هم هست؛ واقعیت محتواى ایمان مذهبى. و مگر چقدر مىشود فکر کرد؟ و خودخور بود؟ یا در صدد کشف حقیقت بود؟ و چرا او هم رها نکند و مثل دیگران نشود؟ و به رنگ جماعت در نیاید؟ پس برویم و همه هرهرى باشیم. نه مذهبمان پیدا، نه لامذهبىمان، نه زندگیمان، نه آیندهمان. دم غنیمت است.
#جلال_آل_احمد
#غربزدگی #غرب_زدگی
(چاپ دوم، تهران: انتشارات رواق، ۱۳۵۶/۱۰/۴)
صفحات ۱۰۳ تا ۱۰۶.
این کتاب در سال ۱۳۴۱ (۱۶ سال پیش از پیروزی انقلاب) زیر چاپ توقیف شد!
@samtekalamat
#سفرنامه_اربعین ـ ۹
بالاخره رسیدیم کربلا؛ شهری که نورش از کیلومترها آنطرفتر میلیونها آدم را میکشاند سمت خودش. ورودی شهر و داخل کربلا حسابی شلوغ بود و ترافیک سنگینی داشتیم. راننده هم قبل از جایی که قرار بود پیادهمان کند، گفت همینجا پیاده شوید و خودش راهش را کشید و رفت. ما هم یک تُکتُک گرفتیم تا ما را به تعلیب برساند؛ نفری یک دینار.
راننده تُکتُک اما انگار با مفهوم «آرامتر برو» بیگانه بود. با سرعت میرفت و روی یکی از دستاندازها هم طوری رد شد که ضربه محکمی به پشتم، درست نزدیک دنبالچه، خورد. آنقدر دردناک بود که سرش داد کشیدم و به عربی یک چیزی بارش کردم! خوشبختانه اثر کرد و بعد از آن کمی سرعتش را کم کرد. چند دقیقه مانده به در ورودی تعلیب پیاده شدیم.
تصوری که از این زائرشهر بزرگ سیزده هکتاری داشتم، با چیزی که میدیدم خیلی فرق داشت. برخلاف تصورم، مجموعهای مرتب و تمیز بود. چادرهای بزرگ سفید، یکشکل و حدود پانصد، ششصد متری با نظم خاصی کنار هم ردیف شده بودند و هر کدام متعلق به موکب یکی از شهرستانهای ایران بود. چند چایخانه شبیه چایخانههای حرم امام رضا(ع) هم در مجموعه ساخته بودند. سرویسهای بهداشتی و حمام به تعداد زیاد، خیاطی، تلفنخانه، آرایشگاه، نانوایی بربری، کلوچهپزی و خلاصه هر چیزی که یک زائر خسته ممکن است به آن نیاز پیدا کند، پیدا میشد.
با راهنمایی آقا بهرام، دوست آقای علیخانی، رفتیم موکب اهالی آستانهاشرفیه. بیشتر از دو سوم موکب خالی بود. دم در، اسم و فامیل و شماره تلفنمان را گرفتند و رفتیم داخل. از انبار هم پتو و بالش گرفتیم. حدود یک ساعت تا اذان صبح مانده بود و ما هم بعد از این همه راه رفتن، حسابی عرق کرده بودیم. فرصت را غنیمت شمردیم و رفتیم حمام. حمامها تمیز بود، آب خوبی داشت و فشار آب هم آنقدر زیاد بود که آدم احساس میکرد بالاخره یک جایی در این سفر قرار است آب با آدم رفیق باشد!
حمام که تمام شد، تیشرتهایمان را هم شستیم و پهن کردیم. هنوز لباسها درست پهن نشده بود که اذان را گفتند. نماز را خواندیم و بعد روبهروی باد یکی از کولرهای آبی بزرگ موکب دراز کشیدیم. دیگر نفهمیدیم چه شد؛ چشم باز کردیم دیدیم ساعت ده صبح است.
به برکت حضور آقای لاوی در جمعمان، برای خورد و خوراک هم کمبودی نداشتیم. از چند موکب اطراف، چند مدل صبحانه تهیه کرده بود و با دست پر برگشته بود. صبحانه را خوردیم و بعد نوبت شستن باقی لباسها رسید. در محوطه تعلیب سه دستگاه بزرگ لباسشویی صنعتی گذاشته بودند. لباسهایمان را داخل کیسههای پارچهای شمارهدار ریختیم، تحویل چند جوانی که مسئول آنجا بودند دادیم و یک رسید کاغذی هم گرفتیم. قرار بود حدود یک ساعت بعد لباسهای نیمهخشک را تحویل بگیریم. کیسهها را همانطور داخل ماشینهای لباسشویی میانداختند و بعد تحویل میدادند؛ یک جور لاندری صنعتی اربعینی، با همان نظم و سادگی مخصوص خودش.
نزدیک نماز ظهر و عصر، موکب برای اقامه نماز آماده شد. امام جماعت، روحانی خوشصحبت و خوشمحضری بود که از مسئولان آستان مقدس سیدجلالالدین اشرف بود. بین دو نماز هم چند دقیقهای صحبت کرد. این برنامههای فرهنگی در دل موکبها واقعاً غنیمت است؛ اینکه آدم فقط برای خواب و غذا و استراحت نیامده باشد و هر جا که میایستد، چیزی هم به دانشش اضافه شود.
بعد از نماز، سفره را پهن کردند و چلو جوجهکباب با برنج محلی آستانه آوردند. برنج را حتی قبل از خوردن میشد از بویش شناخت. یک ساعت بعد، آقای علیرضا چادریان از دوستان خوبم که روز قبل با هواپیما خودش را به نجف رسانده بود و از من آدرس گرفته بود، به موکب رسید و به جمع ما اضافه شد.
تا غروب همانجا ماندیم و نماز را هم به جماعت خواندیم. یکی از امکانات خوب تعلیب این است که ماشینهای عتبه حسینی، شبانهروزی زائرها را از داخل مجموعه تا نزدیکیهای حرم سیدالشهداء علیهالسلام میبرند و دوباره برمیگردانند. داخل خود تعلیب هم برای رساندن زائرها به موکبهایی که از در ورودی فاصله دارند، ماشینهای برقی گذاشتهاند. موکب آستانهاشرفیه نزدیک ورودی بود و ما نیازی به این ماشینهای برقی پیدا نکردیم.
بعد از نماز با ماشینهای عتبه راه افتادیم و تا نزدیکیهای انتهای شارع محمدامین(ص) رفتیم. بعد از این همه راه، حالا دیگر فاصلهمان با حرم خیلی کم شده بود؛ دلمان دیگر دست خودمان نبود...
محسن تقیانی
@samtekalamat
3.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ای تکیهگاه و پناهِ
زیباترین لحظههایِ
پرعصمت و پر شکوهِ
تنهایی و خلوتِ من
ای شطِ شیرین پرشوکتِ من...
#مهدی_اخوان_ثالث
#شهید_خامنه_ای
@samtekalamat
2.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
محسن رنانی، صاحب نظریه خندهدار «کورتکس مغز»، در تازهترین افاضات خود مدعی شده است که با زبان فارسی نمیتوان به توسعه رسید. ظاهراً مرزهای خودباختگی فکری هم قرار نیست جایی متوقف شود و هر بار باید به دست کسانی چون او چند قدم جابهجا شود.
تلختر اما اینجاست که چنین دیدگاههایی در دانشگاههای ما صاحب کرسی تدریساند. وقتی چنین ایدههایی قرار است ذهن نسل آینده را شکل دهند، شاید دیگر نباید از وضعیت خروجیهای دانشگاه چندان تعجب کرد.
@samtekalamat