eitaa logo
سمتِ کلمات 🌿
221 دنبال‌کننده
1 عکس
5 ویدیو
0 فایل
یادداشت‌های محسن تقیانی
مشاهده در ایتا
دانلود
ـ ۸ ساعت ۶ عصر بود که از موکب «حسینا» زدیم بیرون. گرما کمی فروکش کرده بود و سیل جمعیت دوباره راه افتاده بود. بودن آقای لاوی در جمعمان هم خودش نعمتی بود؛ مردی خوش‌خنده و خوش‌مشرب که خیلی زود با آدم جور می‌شود. از هیچ خوراکی هم به‌سادگی نمی‌گذشت و تقریباً هر چیزی را که در مسیر می‌دید، باید تست می‌کرد. ما هم که دیگر می‌دانستیم در این سفر قرار است هر چیزی را امتحان کند، با خیال راحت همراهش می‌شدیم. کنار موکب شیرازی‌ها که رسیدیم، صدای بلندگو با لهجه شیرین شیرازی زائرها را دعوت می‌کرد به «کباب شیرازی با ترشی و مخلفات». ما هم گفتیم بد نیست یک امتحانی بکنیم. من کمی از کباب را بدون نان خوردم و بقیه‌اش را دادم به محمدطه. راستش را بخواهید، کبابش خیلی چنگی به دل نمی‌زد. از مخلفاتی هم که تبلیغ میکرد خبری نبود. آقای لاوی اما دو تا گرفت؛ یکی را همان‌جا خورد و دومی را گذاشت توی جیب پیراهنش که برای ادامه مسیر داشته باشد! ظاهراً ایشان برای اربعین، استراتژی تأمین جیره اضطراری هم داشت. 😄 در همین فاصله، موضوع دیگری هم به شوخی‌های جمع اضافه شده بود؛ پروستات آقای لاوی! تقریباً هر نیم ساعت یک بار باید می‌ایستادیم تا ایشان به یک ضرورت مهم و اجتناب‌ناپذیر پاسخ بدهد. ما هم هر بار با لبخند منتظر می‌ایستادیم و ایشان با خیال راحت کار خودش را می‌کرد. اربعین است دیگر؛ یک نفر با پای تاول‌زده می‌آید، یکی با کمر درد، یکی با دل‌درد و یکی هم با پروستات! کفش محمدطه هم، همان‌طور که حدس می‌زدیم، بالاخره کم آورد و دوباره کَفَش آویزان شد. کنار یکی از سیطره‌ها، موکب کفاشی عراقی برپا بود. کفش‌ها را سپردیم دست آقای عدنان؛ رفیقش می‌گفت نظامی است و برای خدمت به زائرها اینجا نشسته. عدنان هم یک چسب قوی زد و با مهارتی که واقعاً جای تشکر داشت، کفش را سرهم کرد. من هم از او به عربی تشکر کردم و دوباره راه افتادیم. کمی جلوتر به چند زائر ازبکستانی رسیدیم. خوشبختانه فارسی بلد بودند و چند دقیقه‌ای با هم گپ زدیم. یکی‌شان را برای مصاحبه انتخاب کردم و همان‌طور که با هم در مسیر راه می‌رفتیم، درباره امام شهید و نگاهشان به قیام عاشورا صحبت کردیم. یکی دیگر از آنها حرف جالبی درباره فارسی یاد گرفتنشان زد. از او خواستم دوباره همان حرف را بزند تا ضبطش کنم. گفت: «ما به توصیه رهبر شهید انقلاب اسلامی که گفته بودند زبان فارسی، زبان ظهور است، رفتیم و فارسی یاد گرفتیم؛ حتی همه اعضای خانواده‌مان فارسی یاد گرفته‌اند.» حرفش برایم جالب بود. وسط این همه شلوغی و خستگی، آدم ناگهان با یک قصه، چه تلنگری میخورد. خانواده‌هایی در یک کشور غیر فارسی زبان نشسته‌اند و برای عمل به حرفی که شنیده‌اند، زبان فارسی یاد گرفته‌اند و حالا در مسیر اربعین با افتخار از آن یاد می‌کنند. اذان مغرب که رسید، به عمود ۹۵۳ و موکب «شهیدالله» رسیدیم. چند موکب از بچه‌های اندونزی، مالزی و سنگاپور کنار هم برپا شده بود. سنگاپوری‌ها حدود ده دستگاه ماساژور پا گذاشته بودند و زائرها هم صف کشیده بودند تا یکی‌یکی پاهایشان را بسپارند به دستگاه! همراهان داخل صف شدند. من اما نرفتم. در همین فاصله چند مصاحبه تصویری با بچه‌های اندونزیایی گرفتم. پذیرایی‌شان تمام شده بود، اما باز هم با مهربانی بیسکویت و آبمیوه تعارف کردند. تشکر کردم و گفتم میلی ندارم. خواستم با مالزیایی‌ها هم گفت‌وگو کنم که قبول نکردند. گفتند اگر تصاویر در فضای مجازی منتشر شود، ممکن است هنگام برگشت به کشورشان برایشان دردسر درست شود. این هم برای خودش حکایتی است! نماز مغرب و عشا را همان‌جا خواندیم و دوباره راه افتادیم. ساعت از ۱۰ شب گذشته بود که به بچه‌ها گفتم: «باید خودمان را زودتر به کربلا برسانیم.» پیشنهاد بعضی‌ها این بود که شب را همین حوالی در مسیر مشایه بخوابیم و صبح به کربلا برویم. من مخالف بودم؛ چون می‌دانستم رسیدن به کربلا در گرمای روز و بعد دنبال جا گشتن، ترکیب چندان دلچسبی نیست. اما بالاخره قبول کردم و گفتم حالا که موکب‌های داخل مسیر مشایه پر هستند، برویم یکی از روستاهای حاشیه جاده را امتحان کنیم. از یک فرعی زدیم بیرون. مسیر خاکی و ناهموار بود. چند خانه با فاصله از جاده قرار داشتند و چراغ‌هایشان از دور سوسو می‌زد. آدم‌هایی هم در رفت‌وآمد بودند. چند خانه که تبدیل به موکب شده بودند رفتیم، اما همه پر بودند. تا آخر مسیر و آخرین خانه‌ای که چراغش روشن بود رفتیم، اما آنجا هم خبری از جا نبود. برگشتیم. در مسیر برگشت به خانه بزرگی رسیدیم که پر از زائر بود. وسط خانه یک حیاط بزرگ و سرسبز داشت؛ از آن حیاط‌هایی که وقتی خسته‌ای و چشمَت به درخت‌ها و چمنش می‌افتد، ناخودآگاه دلت می‌خواهد همان‌جا ولو شوی. حیاط را فرش کرده بودند و چند کولر آبی هم روشن بود.
عده‌ای خوابیده بودند و عده‌ای هم موبایل به دست، مشغول فضای مجازی بودند؛ ظاهراً حتی در اربعین هم بشر نمی‌تواند برای چند ساعت از اینترنت دل بکند. صاحبخانه خیلی اصرار کرد که بمانیم. حتی یک اتاق کولر گازی‌دار را پیشنهاد داد، اما کسانی که داخل اتاق بودند گفتند قرار است هجده نفر دیگر به آنها اضافه شوند! با یک حساب سرانگشتی دیدیم اگر بمانیم، احتمالاً دیگر نه فقط جا برای خواب، که جا برای نفس کشیدن هم نخواهیم داشت. از صاحبخانه تشکر کردیم و عذر خواستیم و دوباره زدیم به جاده. تصمیم گرفتیم دیگر معطل نکنیم و خودمان را مستقیم به کربلا برسانیم. با دو نفر از دوستان که در کربلا بودند تماس گرفتیم. هر دو «تعلیب» را پیشنهاد کردند؛ جایی که چند سال بود اسمش را می‌شنیدم، اما هنوز قسمت نشده بود بروم. گفتند ده‌ها موکب ایرانی آنجا مستقرند و عتبه حسینی و مواکب هم امکانات خوبی برای زائرها فراهم کرده است. تعلیب برای خودش داستانی دارد. مجموعه و زائرشهر تعلیب با وسعت حدود ۱۳ هکتار، قبلاً کارخانه کنسروسازی متعلق به یک فرد کویتی بوده؛ کارخانه‌ای که در زمان جنگ تحمیلی، کنسرو ارتش عراق را تأمین می‌کرده است. بعد از اختلافاتی که میان صاحب کارخانه و صدام پیش می‌آید، او را از آنجا بیرون می‌کنند و کارخانه سال‌ها تعطیل می‌ماند. چند سال قبل با همت جهادی موکب‌داران ایرانی، این مجموعه پاکسازی و برای استقرار مواکب آماده می‌شود. فاصله‌اش هم تا حرم، اگر درست یادم مانده باشد، حدود یک کیلومتر و هشتصد متر است. حالا که دو نفر مستقل از هم یک جا را پیشنهاد داده بودند، گفتیم حتماً حکمتی دارد؛ عزممان را جزم کردیم که خودمان را به تعلیب برسانیم. فقط یک مشکل کوچک وجود داشت: ماشین پیدا نمی‌شد! یک ماشین سواری که داشت مسافرهایش را پیاده می‌کرد، کنار پایمان ایستاد. پرسیدیم کربلا می‌روی؟ گفت بله. پرسیدیم چقدر؟ گفت نفری پنج هزار دینار! ما هم نگاهش کردیم، او نگاه‌مان کرد، ما دوباره به هم نگاه کردیم و محترمانه سوت زدیم و رد شدیم. 😄 دوباره برگشتیم سمت مسیر مشایه. کمی آب خنک و نوشیدنی خوردیم و دوباره آمدیم کنار جاده اصلی که ماشین‌ها رفت‌وآمد می‌کردند. چند دقیقه‌ای منتظر ماندیم تا بالاخره یک «جحشه» ایستاد؛ همان ماشین‌های باری که معمولاً اگر ظرفیتش پانزده نفر باشد، راننده معتقد است حداقل پانزده نفر دیگر هم جا دارد! داخلش تقریباً ده نفر نشسته بودند. با راننده طی کردیم و قرار شد نفری هزار دینار ما را تا داخل کربلا ببرد. سوار شدیم. خسته بودیم، اما یک حس خوب ته دلمان بود؛ بالاخره داشتیم به کربلا نزدیک می‌شدیم. بعد از این همه راه و همه خستگی‌ها، مقصد دیگر خیلی دور نبود. داشتیم به امام نزدیک می‌شدیم... محسن تقیانی @samtekalamat
4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این گفتگو با زائر ازبکستانی که در مسیر مشایه با او آشنا شدم را ببینید. به نکته جالبی در مورد زبان فارسی اشاره می‌کند. @samtekalamat
عکس یادگاری با بچه‌های فلسطینی و لبنانی در موکب نداء الاقصی @samtekalamat