eitaa logo
سمتِ کلمات 🌿
214 دنبال‌کننده
1 عکس
7 ویدیو
0 فایل
یادداشت‌های محسن تقیانی
مشاهده در ایتا
دانلود
یک تضاد دیگر که بسیار پیچیده است و هیچ‌کس هم متوجه آن نیست: ۹۰ درصد از اهالى این مملکت هنوز با معیارها و ملاک‌هاى مذهبى زندگى مى‌کنند. غرضم از آن ۹۰ درصد، همهٔ دهاتى‌هاست به اضافهٔ طبقات کاسبکار شهرى و بازارى و مستخدمان جزء و مجموعهٔ آنچه طبقهٔ سوم و چهارم مملکت را مى‌سازد. این طبقات به نسبت فقرى که دارند فقط با تکیه به معتقدات مذهبى قادر به تحمل زندگانى خویشند. و ناچار خوشبختى امروزنیافته را در آسمان مى‌جویند و در دین و در آخرت. و خوشا به حالشان. گاهى عرق هم مى‌خورند، اما دهانشان را آب مى‌کشند و به نماز مى‌ایستند و ماه رمضان توبه مى‌کنند و حتى براى امامزاده داوود قربانى مى‌کُشند. و فلان دهاتى به محض اینکه ۷ تخم هرساله‌اش ۱۰ تخم شد، دست اهل و عیال را مى‌گیرد و به زیارت مشهد مى‌رود یا دست کم به قم. و اگر روابط حسنه(!) با همسایگان وجود داشت به کربلا، و مستطیع که شد به مکه. و همه هم منتظر امام زمانند. یعنى همه منتظریم و حق هم داریم. منتها هر کدام به صورتى. چون هیچ دولت مستعجلى به وفاى کوچکترین قول و عهد خود برنخاسته است؛ چون همه‌جا ظلم است و حق‌کشى و خفقان و تبعیض! و به همین علت‌هاست که در پانزده شعبان چنان جشنى مى‌گیریم که نوروز از حسد دق کند. و با همین اعتقاد است که تمام آن ۹۰درصد اهالى غیور مملکت، دولت را عملهٔ ظلم مى‌دانند و غاصب حقِ «اعلاحضرت ولى عصر عجل الله تعالى فرجه». پس حق دارند که مالیات نمى‌دهند و کلاه سر مأمور دولت مى‌گذارند و از سربازگیرى به هزار عنوان مى‌گریزند و جواب درست به هیچ آمارگیرى نمى‌دهند. و گرچه روزنامه‌ها پر است از تبریکات اهالى غیور «مزلقان‌چاى» به مأمور جدید‌الورود ادارهٔ سجل احوال، اما هیچ‌کدام از اهالى غیور همان آبادى، هرگز سازمانى به نام دولت نمى‌شناسد. جز ژاندارم را و جز ترانزیستور را. و هنوز در بوشهر و بندرعباس مَثَل رایج است که «زیر دیوار عجم نباید خوابید» و این عجم دولت است؛ مأمورى است که از تهران مى‌آید [نقل شفاهی می‌کنم از دوست عزیزم که اهل آن نواحی است]. یعنى نوکر دولت نباید شد و به مأمورش و به مؤسساتش اعتماد نباید کرد. به همین علت‌هاست که تمام سازمان‌هاى مذهبى، از سقاخانهٔ زیرگذر و مسجد سرکوچه بگیر تا زیارتگاه بیرونِ آبادى، پوشیده است از تظاهرات گوناگونِ این عدمِ اعتماد به دولت و به کارش. و پُر است از علایم انتظار فرج مهدى موعود: اعلاحضرت ولى‌عصر. که به‌راستى دعا کنیم که عجل‌الله تعالى فرجه! در زبان مردم، در کتیبهٔ بالاى دیوار، بر زبان واعظ، در نماز، در اذان و مناجات، در قصیدهٔ شعرا، در تظاهرات مفصل جشن ، بالاى کارت دعوت عروسى‌ها، همه‌جا «در ظل توجهات ولى عصر» بسر مى‌بریم، اینها درست! آن‌وقت براى این مردم است که دولت با سازمان‌ها و مدارس خود، با سربازخانه‌ها و اداراتش، با زندان‌ها و بوق و کرناى رادیوش، مُبلغ «حکومت ملى» است و براى خود، ساز دیگرى دارد. از همین مردم به تو بمیرى من بمیرم، مالیات مى‌طلبد، به زور ازشان سرباز مى‌گیرد، همه‌جا رشوه‌خور مى‌پرورد، سفارتخانه‌هایش قرتى‌ترین سفارتخانه‌هاست، مُبلغ اعلاحضرتِ دیگرى است، و گوش فلک را از افتخارات هزاره هزاره افزایش‌یابنده‌اش ‍ کر کرده است و توپ و تفنگش را دائم به رخ مردم مى‌کشد. آن‌وقت به علت همین تضاد، هر کودک دبستانى به محض اینکه سرود شاهنشاهى را به عنوان سرود ملى از بر کرد، نماز از یادش مى‌رود، و به محض اینکه پایش به کلاس ششم ابتدایی رسید، از مسجد می‌بُرد، و به محض اینکه سینما رفت، مذهب را به طاق نسیان مى‌نهد. و به همین علت است که ۹۰ درصد دبیرستان‌دیده‌هاى ما لامذهبند. لامذهب که نه؛ هرهرى مذهبند، در فضا معلقند. پایشان بر سر هیچ استقرارى نیست، هیچ یقینى، هیچ ایمانى. چون مى‌بینند که دولت با این‌همه اهن و تلپ و سازمان و بودجه و کمک‌هاى خارجى و توپ و تانک، قادر به حل کوچکترین مشکل اجتماعى که بیکارى دیپلمه‌ها باشد، نیست. و در عین حال مى‌بینند که یک اعتقاد کهن مذهبى چه ملجأ پناه‌دهنده‌اى است براى خیل درماندگان و بیچارگان و فقرا و در پانزده شعبان چه شادی‌ها مى‌کنند و چه خوشى مى‌گذرانند. این است که در مى‌مانند. رادیو بیخ گوشش مدام افسون مى‌خواند و سینما به چشمش مى‌کشد عوالم از ما بهتران را، اما آن واقعیت دیگر هم هست؛ واقعیت محتواى ایمان مذهبى. و مگر چقدر مى‌شود فکر کرد؟ و خودخور بود؟ یا در صدد کشف حقیقت بود؟ و چرا او هم رها نکند و مثل دیگران نشود؟ و به رنگ جماعت در نیاید؟ پس ‍ برویم و همه هرهرى باشیم. نه مذهبمان پیدا، نه لامذهبى‌مان، نه زندگیمان، نه آینده‌مان. دم غنیمت است. (چاپ دوم، تهران: انتشارات رواق، ۱۳۵۶/۱۰/۴) صفحات ۱۰۳ تا ۱۰۶. این کتاب در سال ۱۳۴۱ (۱۶ سال پیش از پیروزی انقلاب) زیر چاپ توقیف شد! @samtekalamat
ـ ۹ بالاخره رسیدیم کربلا؛ شهری که نورش از کیلومترها آن‌طرف‌تر میلیون‌ها آدم را می‌کشاند سمت خودش. ورودی شهر و داخل کربلا حسابی شلوغ بود و ترافیک سنگینی داشتیم. راننده هم قبل از جایی که قرار بود پیاده‌مان کند، گفت همین‌جا پیاده شوید و خودش راهش را کشید و رفت. ما هم یک تُک‌تُک گرفتیم تا ما را به تعلیب برساند؛ نفری یک دینار. راننده تُک‌تُک اما انگار با مفهوم «آرام‌تر برو» بیگانه بود. با سرعت می‌رفت و روی یکی از دست‌اندازها هم طوری رد شد که ضربه محکمی به پشتم، درست نزدیک دنبالچه، خورد. آن‌قدر دردناک بود که سرش داد کشیدم و به عربی یک چیزی بارش کردم! خوشبختانه اثر کرد و بعد از آن کمی سرعتش را کم کرد. چند دقیقه مانده به در ورودی تعلیب پیاده شدیم. تصوری که از این زائرشهر بزرگ سیزده هکتاری داشتم، با چیزی که می‌دیدم خیلی فرق داشت. برخلاف تصورم، مجموعه‌ای مرتب و تمیز بود. چادرهای بزرگ سفید، یک‌شکل و حدود پانصد، ششصد متری با نظم خاصی کنار هم ردیف شده بودند و هر کدام متعلق به موکب یکی از شهرستان‌های ایران بود. چند چایخانه شبیه چایخانه‌های حرم امام رضا(ع) هم در مجموعه ساخته بودند. سرویس‌های بهداشتی و حمام به تعداد زیاد، خیاطی، تلفنخانه، آرایشگاه، نانوایی بربری، کلوچه‌پزی و خلاصه هر چیزی که یک زائر خسته ممکن است به آن نیاز پیدا کند، پیدا می‌شد. با راهنمایی آقا بهرام، دوست آقای علیخانی، رفتیم موکب اهالی آستانه‌اشرفیه. بیشتر از دو سوم موکب خالی بود. دم در، اسم و فامیل و شماره تلفنمان را گرفتند و رفتیم داخل. از انبار هم پتو و بالش گرفتیم. حدود یک ساعت تا اذان صبح مانده بود و ما هم بعد از این همه راه رفتن، حسابی عرق کرده بودیم. فرصت را غنیمت شمردیم و رفتیم حمام. حمام‌ها تمیز بود، آب خوبی داشت و فشار آب هم آن‌قدر زیاد بود که آدم احساس می‌کرد بالاخره یک جایی در این سفر قرار است آب با آدم رفیق باشد! حمام که تمام شد، تیشرت‌هایمان را هم شستیم و پهن کردیم. هنوز لباس‌ها درست پهن نشده بود که اذان را گفتند. نماز را خواندیم و بعد روبه‌روی باد یکی از کولرهای آبی بزرگ موکب دراز کشیدیم. دیگر نفهمیدیم چه شد؛ چشم باز کردیم دیدیم ساعت ده صبح است. به برکت حضور آقای لاوی در جمعمان، برای خورد و خوراک هم کمبودی نداشتیم. از چند موکب اطراف، چند مدل صبحانه تهیه کرده بود و با دست پر برگشته بود. صبحانه را خوردیم و بعد نوبت شستن باقی لباس‌ها رسید. در محوطه تعلیب سه دستگاه بزرگ لباسشویی صنعتی گذاشته بودند. لباس‌هایمان را داخل کیسه‌های پارچه‌ای شماره‌دار ریختیم، تحویل چند جوانی که مسئول آنجا بودند دادیم و یک رسید کاغذی هم گرفتیم. قرار بود حدود یک ساعت بعد لباس‌های نیمه‌خشک را تحویل بگیریم. کیسه‌ها را همان‌طور داخل ماشین‌های لباسشویی می‌انداختند و بعد تحویل می‌دادند؛ یک جور لاندری صنعتی اربعینی، با همان نظم و سادگی مخصوص خودش. نزدیک نماز ظهر و عصر، موکب برای اقامه نماز آماده شد. امام جماعت، روحانی خوش‌صحبت و خوش‌محضری بود که از مسئولان آستان مقدس سیدجلال‌الدین اشرف بود. بین دو نماز هم چند دقیقه‌ای صحبت کرد. این برنامه‌های فرهنگی در دل موکب‌ها واقعاً غنیمت است؛ اینکه آدم فقط برای خواب و غذا و استراحت نیامده باشد و هر جا که می‌ایستد، چیزی هم به دانشش اضافه شود. بعد از نماز، سفره را پهن کردند و چلو جوجه‌کباب با برنج محلی آستانه آوردند. برنج را حتی قبل از خوردن می‌شد از بویش شناخت. یک ساعت بعد، آقای علیرضا چادریان از دوستان خوبم که روز قبل با هواپیما خودش را به نجف رسانده بود و از من آدرس گرفته بود، به موکب رسید و به جمع ما اضافه شد. تا غروب همان‌جا ماندیم و نماز را هم به جماعت خواندیم. یکی از امکانات خوب تعلیب این است که ماشین‌های عتبه حسینی، شبانه‌روزی زائرها را از داخل مجموعه تا نزدیکی‌های حرم سیدالشهداء علیه‌السلام می‌برند و دوباره برمی‌گردانند. داخل خود تعلیب هم برای رساندن زائرها به موکب‌هایی که از در ورودی فاصله دارند، ماشین‌های برقی گذاشته‌اند. موکب آستانه‌اشرفیه نزدیک ورودی بود و ما نیازی به این ماشین‌های برقی پیدا نکردیم. بعد از نماز با ماشین‌های عتبه راه افتادیم و تا نزدیکی‌های انتهای شارع محمدامین(ص) رفتیم. بعد از این همه راه، حالا دیگر فاصله‌مان با حرم خیلی کم شده بود؛ دلمان دیگر دست خودمان نبود... محسن تقیانی @samtekalamat
3.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ای تکیه‌گاه و پناهِ زیباترین لحظه‌هایِ پرعصمت و پر شکوهِ تنهایی و خلوتِ من ای شطِ شیرین پرشوکتِ من... @samtekalamat
2.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
محسن رنانی، صاحب نظریه خنده‌دار «کورتکس مغز»، در تازه‌ترین افاضات خود مدعی شده است که با زبان فارسی نمی‌توان به توسعه رسید. ظاهراً مرزهای خودباختگی فکری هم قرار نیست جایی متوقف شود و هر بار باید به دست کسانی چون او چند قدم جابه‌جا شود. تلخ‌تر اما اینجاست که چنین دیدگاه‌هایی در دانشگاه‌های ما صاحب کرسی تدریس‌اند. وقتی چنین ایده‌هایی قرار است ذهن نسل آینده را شکل دهند، شاید دیگر نباید از وضعیت خروجی‌های دانشگاه چندان تعجب کرد. @samtekalamat