May 11
May 11
به عقب که نگاه می کنم چیزی جز غفلت و فراموشی بدعهدی نمی بینم...
الآن که خوب نگاه می کنم چیزی جز «تو» نمی بینم...
و باز منم و فراموشی...
گاهی دلم می گیرد به اندازه تمام لحظاتی که به یاد من هستی
اما من
به یاد همه چیز و همه کس بودم إلا تو...
دلم میگیرد به اندازه خودت...
«بی نهایت»
و چه بگویم به تو
تویی که همه چیزم را می دانی...
هر لحظه ام را با من زندگی کردی...
هر لحظه
حتی لحظاتی که من به یاد نمی آورم اما تو...
تو
همان کسی که بی نهایتی و بی نهایت تورا می خواهم و بی نهایت از تو دورم و آه
آه از این نهایتی که در پی آن هستم و به آن نمی رسم...
ای نهایتِ بی نهایت
می پرستمت...
💘💜💖💚💗💛💓🧡
@samtekhodam
احساس سرما می کنم اما درونم آتشی است...
آتشی که حرارتش زیاد و زیادتر می شود و امید دارم
روزی آنقدر این آتش بالا بگیرد که مرا بسوزاند
سوختنی که خود آغاز زندگیست...
زندگی با تو
برای تو
این سوختن درون را دوست دارم
چون می دانم که پُلی است که آن طرفش تو هستی...
تویی که با آغوش باز و حرارتی مضاعف انتظارم می کشی...
انتظاری دور در عین نزدیکی
انتظاری طولانی به اندازه یک لحظه که به یاد تو می افتم
پس آتش بزن مرا و در آغوش بکش
ای گرم ترین احساس عاشقانه من...
💞💛💚💓❤️💞💛💚💓
@samtekhodam