هدایت شده از بخشِ 𝘡 .
خورشید، رنگِ نارنجیِ غروب را به آسمان هدیه میداد. بویِ خاکِ نمناک و عطرِ یاسِ وحشی، در کوچهی باریک پیچیده بود. دختری با موهایِ سیاهِ ابریشمی، نشسته بود روی پلههایِ سنگیِ خانهی قدیمی. صدایِ آرامشبخشِ باران، با نالههایِ خُردِ قورباغهها، آهنگِ غمانگیزی را میساخت. او، ثنا، با نگاهیِ دور، به دنیایِ اطرافش خیره شده بود.
خواهرش صبا، که همیشه ثنا را «ثنایچ» صدا میکرد، با نگاه مهربان و نرمش، در پشتِ پردهها، به او نگاه میکرد. صبا، با لحنی که انگار تمامِ دلسوزیهایِ دنیا را در خود جای داده بود، به ثنا میگفت: «ثنایچ، میدونی که تو خیلی باهوشی، فقط گاهی وقتا باید کمی بیشتر به خودت اعتماد کنی.» و ثنا، در دلش، گرماییِ بینظیر را حس میکرد. گرمایی که از عمقِ قلبِ خواهرش میآمد، مثلِ نورِ مهربانِ ماه.
امروز، ثنا، با دستهایِ لرزان، گلهایِ یاسِ وحشی را که چیده بود، در سبدِ حصیری گذاشت. لبخندیِ کوچک، روی لبهایش نقش بست. صبا، با قدمهایِ آهسته و آرام، بهسویِ او آمد. در چشمانش، دریاییِ از محبت و مهربانی موج میزد. دستش را گرفت و گفت: «ثنایچ، تو قویترین و زیباترین خواهری که من میشناسم.»
و در آن لحظه، ثنا فهمید که صبا، نه تنها خواهرش، بلکه بهترینِ دوستانش هم هست. و این، تمامِ دنیا را برایش زیبا میکرد.
https://eitaa.com/saneeche/1590 💘
ثن ایچ 2🍹
بچه ها جون اگه رفتید نمایشگاه کتاب موزه عبرت غرفه داره (پیارسال که داشت) چشتتون خورد این کتابه رو بگ
تنها کتابیه که من در عرض ۶ ساعت متوالی همشو خوندم😂