کاش بابام یاد بگیره مستأصل گذاشتن آدما چون روش نمیشه یا دلش نمیخواد فکرای تو سرشو بگه اصلا اصلا جالب و جذاب نیست
ثن ایچ 2🍹
کاش بابام یاد بگیره مستأصل گذاشتن آدما چون روش نمیشه یا دلش نمیخواد فکرای تو سرشو بگه اصلا اصلا جالب
کاش بفهمه این یه شکنجه واقعیه
ولی من واقعا این خونه و آدماشو دوست دارم🛐
خصوصا دیس های پسر عمه م به اون یکی پسر عمه م 😔
هادی بی غم😔 جعفر مولکول 😔😂
می خواستم از یه دیوار قاب عکس و پشتیش که خیلی برام خاطره انگیزه عکس بگیرم که روم نشد متاسفانه.. شما سعی کنید تصورش کنید🤝
ثن ایچ 2🍹
می خواستم از یه دیوار قاب عکس و پشتیش که خیلی برام خاطره انگیزه عکس بگیرم که روم نشد متاسفانه.. شما
خیلی خیلی خیلی کوچولو بودم ، از در اومدم تو ، دور تا دور پذیرایی پشتی چیده بودن ، عمو هام و بابام همه نشسته بودن و با چشما و دستاشون اشاره میکردن و میگفتن بیا بغل من!
من چشم چرخوندم و یه آقای سیبل مشکی دیدم که خیلی آروم و مطمئن اشاره میکنه برم پیش اون ، منم بدون هیچ فکری رفتم بغلش رو پاش نشستم ؛ اونم گفت که وااای چه دختر گلی ، چه موهای خوشگلی ... بعد همزمان که منو نگاه میکرد و بشکن میزد شروع کرد خوندن : دخترم ناز بابا .. دخترم عسل بابا .. دخترم ، دخترم ، دخترم ناز دخترمو گل دخترمو ناز دخترم ...
خوند و خوند ، با لحن و صدایی که هنوز واضح تو گوشمه ، با حالتی که تا حالا از هیچ کدوم از مردای دور و برم ندیده بودم ، با عشق و توجهی که هیچوقت حتی از بابامم نگرفته بودم و هنوزم نگرفتم
من خیلی کوچیک بودم ، هیچی ازون سفر ، ازون دفعه که رفته بودیم شمال خونه عمه م یادم نمیاد .. تنها چیزی که یادمه اینه که اون آقای سیبل مشکی مهربون (شوهر عمه م) منو بغل کرد و برام آواز خوند.
#خاطرات