مثَلُ الصَّلاهُ الخَمسِ کَمِثلِ نَهرٍ جارٍ، عذب عَلی بَابِ أحدُکُم یَغتَسِلُ فِیه کُلَّ یَومٍ خَمسَ مَرّاتٍ فَما یَبقَی ذالِک مِنَ الدَّنَس
نمازهای پنج گانه به نهر جاری گوارایی می مانند که بر در خانه هایتان روان است وهر روز پنج بار خود را در زلال آن شست و شو می دهید، و دیگر هیچ پلیدی باقی نمی ماند.
@sangar
رسول مکرم اسلام حضرت محمد مصطفی(ص)/کنز العمال، ج ۷، ص ۲۹۱ حدیث 18931
۱۰ مهر ۱۴۰۲
۱۰ مهر ۱۴۰۲
۱۱ مهر ۱۴۰۲
اولین بار در سوریه بود که حرف از شهادت زد. برگشتنی از سوریه دیگر خودمانیتر شده بودیم.
دیگر صدایش نمیکردم آقا مهدی.
راحت میگفتم مهدی.
دلیلش شاید بچهای بود که به زودی قرار بود به دنیا بیاید.
@sangar
راوی: همسر شهید #مهدی_زینالدین
۱۱ مهر ۱۴۰۲
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
مادر است دیگر…
از لحظهای که لگدهای نوزادش را حس کرده تا وقتی که پیشانی جوانش را خونین دیده در سه کلمه خلاصه میکند: دوستش داشتم خیلی…
@sangar
۱۱ مهر ۱۴۰۲
انسانباسوختنساختهمیشود . .
وهرکسازسوختنفرارکند ؛
خاممیماند .
@sangar
#شهیدمرتضیمطهری
۱۲ مهر ۱۴۰۲
۱۲ مهر ۱۴۰۲
روایتی جالب از همسر شهید «مصطفی صدرزاده»
@sangar
میگفت چند روز پیش به قاب عکسش نگاه کردم و گفتم: آقامصطفی!
حسابش دستته چند شاخه گل بدهکاری!؟ آخه مصطفی رسمِ محبتش این بود که لااقل هفتهای یکبار برام شاخه گلی میخرید و هدیه میداد…
فاطمهاش از اونور اتاق گفت: مامان!
خرج بابا زیاد میشه!
اگر بخواد همهٔ این مدت رو جبران کنه باید یه دستهگل شیک برات بفرسته!
امروز صبح بدون هیچ برنامهٔ قبلی از جایی زنگ زدن و دعوتمون کردن برا مراسم بزرگداشت مصطفی.
به محض ورودمون به مراسم، یک نفر با این دستهگل جلو آمد و گفت این رو آقا مصطفی برای همسرش فرستاده!
اینکه میگن شهدا زنده هستند، به اعتبار لفظ و کلام و تشبیه و استعاره نیست.
شهدا صرفا ناظر نیستند، حاضرِ فعالاند؛
مثل همین مصطفی صدرزاده
@sangar
#شهید_مصطفی_صدرزاده
۱۳ مهر ۱۴۰۲
۱۳ مهر ۱۴۰۲
يک روز استاد توی کلاس درس گفت:
تمام عضله های بدن
از مغز دستور میگيرند.
اگر ارتباط مغز با اعضای بدن قطع
شود، حرکت و فعاليت آنهامختل می شود و اگر هم واکنش داشته باشند، غير ارادی و نامنظم است.
يکی از دانشجويان که سن بيشتری نسبت به بقيه داشت و همواره خاموش بود ، بلند شد و گفت:
ببخشيد استاد! وقتی
ترکشِ توپ سرِ رفيقِ من را
از زير چشم هايش برد، زبانش
تا يک دقيقه الله اکبر می گفت!
برگرفته از: شمیم یار ۹۲
@sangar
#شهيد_جواد_حاجی_خداکرم
۱۳ مهر ۱۴۰۲
۱۴ مهر ۱۴۰۲
سالگرد ازدواجمان بود.
فکر نمیکردم که یادش باشد.
داشت توی زیرزمین خانه کار میکرد.
مغرب شد.
با همان لباس خاکی و گچی رفت بیرون و با دسته گل و شیرینی برگشت.
گفتم: تو اینطوری با این سر و وضع رفتی شیرینیفروشی؟
گفت: آره مگه چه اشکالی داره؟ سالگرد ازدواجمونه؛ نباید شیرینی و گل میگرفتم؟
گفتم: وقتای دیگه اگه خط اتوی لباست میشکست، حاضر نبودی بری بیرون!
گفت: آره، اما اگه میخواستم لباس عوض کنم، شیرینیفروشی تعطیل میشد.
@sangar
#شهید_سید_محمد_مرتضی_نژاد
۱۴ مهر ۱۴۰۲