امروز برعکس بقیه روزا گریه نکردم
کلی خندیدم، حموم آب جوش کردم، تو هوای بارونی راه رفتم، خرید کردم، بستنی خوردم، امتحانو خوب دادم، کیک تولد خوردم، برام آرزوی موفقیت شد و بغل و بوس شدم. بهم ابراز علاقه شد.
نیازمند دفترچه راهنمای استفاده از خانه هستم.
کاملا یادم رفته چطور باید اینجا زندگی کنم.
ینی چی که از یخچال آب و یخ میاد؟
رو گاز تخم مرغ درست میکنم و کسی کاریم نداره؟ مگه میشه؟ وا.
این عروس هلندیا صدا میدن؟ تلویزیون داریم؟؟؟ اوا پنجره رو میشه باز کرد و پرده رو کنار زد. باورم نمیشههههه اسم کوچه از پنجره معلومههههه
اتاقم. تختم. گیتارم. عروسکم. همه چیز اینجاست و من چهل و هشت روز از عمرمو توی اون زیرزمین دوست نداشتنی گذروندم.
این مدت انقد تو ماشین باز نشستم که داداش کوچولوم بین پاهام بشینه(جا نبود) میتونم از همین الان حقوق بازنشستگی بگیرم.