ثآقِب | saqeb
قالَ لي كيفَ أنتَ قلتُ عليلُ سهرٌ دائمٌ وحزنٌ طويلُ...
[گفت چگونهای؟ گفتم مریضم،دچار شب زندهداری و اندوه طولانی]
کتابِ من زنده ام خاطرات خودنویس یه خانمِ که توی جنگ ایران و عراق ۱۷ سالگی اسیر میشه و چند سال از ۴ سال اسارتشون رو توی سلولی که هیچ امکاناتی نداشتن میگذرونن یه تیکه از خاطراتش هست که یه سنجاق قفلی رو دور از چشم کسایی ک تفتیششون میکردن با خودش نگه میداره و این سنجاق توی چند سال اول اسارتش همراهش و وسیلهی خیاطی و طراحی روی دیوار براش بوده...
تعریف میکرد وقتی سلولمونو عوض کردند همش غصه میخوردم چرا نشد سنجاقمو با خودم بیارم و همش توی فکرش بودم...
غرض از این مطول گویی این بود بگم ببینید چقد آدمی زاد ضعیفه چقدر دلش نازک و شکنندهس،تعلقاتش و احساسات و وابستگی هاش چقدر ناچیزه و فقدانشون چطور دل آدمیزادو به درد میاره...
حواسمون پیِ دل آدما باشه آدمیزاد همینه! دل نازکه!
کوهم باشه دلش بلوره
حواسمون پیِ حرفامون و اعمالمون باشه مبادا نیش زبون برخورد کنه به بلور دل کسی و تَرَک برداره...
دلِ هر آدمی که باشه طاقتِ حرفی که به نیش و کنایه از زبون بیرون بیاد نداره
قشنگ میگفت:
میگفت حضرت زینب ع اینهمه داغِ سنگین دید گفت (ما رایت الا جمیلا)
امام سجاد ع زبان به گلایه باز نکرد و هیچ وقت ضعف نشون نداد از اینهمه مصیبت...ولی درمورد سختی ها فرمود:(الشام الشام الشام)
چرا که دلش از زخم زبونا و نگاهای نامروتا شکست...
حواسمون به این ماهیچهی کوچکِ چموش باشه مبادا دلی رو بشکنه اونم دلِ کسایی که شاید محبوبِ خدا باشن
🖊#ثآقِب
و سَقاهُمْ رَبُّهُمْ شَراباً طَهُوراً
[انسان/۲۱]
#مائ_البارد
عکس:اربعینِ۱۴۴۱
عکاس:#ثآقِب🙃
ثآقِب | saqeb
و سَقاهُمْ رَبُّهُمْ شَراباً طَهُوراً [انسان/۲۱] #مائ_البارد عکس:اربعینِ۱۴۴۱ عکاس:#ثآقِب🙃
گفتم که نوشِ لعلت
مرا به آرزو کُشت...